منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى
منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى
استاد محمد بیابانی اسکوئی در مقاله منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى ابتدا به بررسی معنای عدل پرداخته، سپس با یررسی عدل در روایات و آیات کتاب الله، به بررسی آن در نظر متکلمین و فلاسفه پرداخته و در نهایت نظر مرحوم میرزا مهدی اصفهانی را ارائه می دهند:
معناى عدل الهى و حقيقت آن
در كتابهاى لغت براى عدل معناهاى متعددى ذكر شده است كه مىتوان گفت جامع همه آنها قرار دادن هر چيزى در موضع (يعنى جايگاه، شأن، موقعيت و مقام) آن مىباشد. از جمله معناهايى كه ذكر شده است: برقرارى تساوى بين دوشى، انصاف، حكم به حق و نقيض ظلم و جور. (ند: كتاب العين، ج 2، ص 38؛ صحاح اللغة، ج 5، ص 1761؛ المصباح المنير، ص 396؛ النهاية، ج 3، ص 161؛ لسان العرب، ج 12، ص 373)
عدل در روايات اهلبيت
به جهات مختلفى مورد استفاده قرار گرفته است. اميرالمؤمنين علیه السلام در توصيف خداى تعالى به عدل مىفرمايد :
العدل الّذى لا يجور (كافى، ج 8، ص 105؛ بحارالانوار، ج 7، ص 268)
او عادلى است كه ستم نمىكند
و نيز مىفرمايد :
العدل يضح الأمورد مواضعها
عدل امور را در جايگاه خود مىنهد.
امام صادق علیه السلام در تفسيرآيه (لا ينال عهدى الظالمين) (بقره (2) / 124) مىفرمايد :
عنى به الامامة لا تصل لمن قد عبد صنماً أو وثناً أو أشرك بالله طرفةعين و إن أسلم بعد ذلك. و الظلم وضع الشىء فى غير موضعه. (الخصال، ج 2، ص 310؛ معانى الأخبار، ص 131؛ بحار الانوار، ج 25، ص 200)
مقصود خداى تعالى آن است كه آنكس كه بتپرستى كرده يا به اندازه چشم به هم زدن به خدا شرك ورزيده است، صلاحيت مقام امامت را ندارد، اگرچه بعد از آن ايمان آورده باشد. و ظلم، قرار دادن هر چيز در غير جايگاهش است.
عدل در كلام اميرالمؤمنين علیه السلام به معناى وضع هر چيزى در موضع و جايگاهش مطرح گرديد و در سخن امام صادق علیه السلام ظلم كه متقابل با عدل است به معناى قرار دادن هر چيزى در غير موضعش معنا شد. پس وقتى از خداى تعالى ظلم نفى مىشود يعنى خداى تعالى هيچ چيزى را در غير موضعش قرار نمىدهد.
در قرآن كريم نيز ظلم به همين معنا به كار رفته است. خداى تعالى مىفرمايد :
(كلتا الجنتين آتت أكلها و لم تظلم منه شيئاً) (انعام (5) / 160)
هر دو باغ ثمر خود را آوردهاند و چيزى از آن كم نگذاشتهاند.
شيخ طوسى در تفسير آيه مىنويسد :
اصل الظلم انتقاص الحقّ لقوله تعالى: «لم تظلم منه شيئاً. أى لم تنقص. و قيل أصله و ضع الشىء فى غير موضعه. و كلاهها مطّرد. (التبيان، ج 1، ص 158)
ظلم در اصل به معناى كوتاهى كردن از حق است به دليل سخن خدا كه مىفرمايد: «… و چيزى از آن كم نگذاشتند» يعنى كوتاهى نكردهاند. و گفته شده است كه ظلم در اصل به معناى وضع شىء در غير موضعش است و هر دو شايع است.
عدل الهى و راه شناخت جايگاه اشياء
سخن از جايگاه اشيا در جايى است كه اشيا شكل گرفته باشند. در اين صورت عدل در جايى معنا خواهد داشت كه اشيايى به وجود آمدهاند كه هر كدام شأن و جايگاهى دارند و رعايت شأن و جايگاه آنها عدل است. در اينجا مسئلهاى پديد مىآيد: شئون و جايگاههاى اشياء چگونه پديد آمده است؟ و راه شناخت آنها چيست؟
پاسخ سؤال اوّل از منظر معارف الهى اين است كه شكلگيرى جايگاهها، تنها در سايه نظام تشريع و با اراده و اختيار و امتحان پديد مىآيد. و راه تشخيص آن نيز با توجه به عقل و خرد انسانى است كه حجّت باطنى خدا محسوب مىشود. خداى تعالى در قرآن كريم به همين نكته توجه داده است.
در آيات زيادى خداى تعالى از عدم تساوى برخى گروهها با برخى ديگر سخن گفته است. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مىشود.
لايستوى القاعدون من المؤمنين غير أولى الضرر والمجاهدون فى سبيل الله بأموالهم و أنفسهم فضّل الله المجاهدين بأموالهم و انفسهم على القاعدين درجة و كلاً وعدالله الحسنى و فضّل الله المجاهدين على القاعدين اجراً عظيماً درجات منه و مغفرة و رحمة و كان الله غفوراً رحيماً. (نساء (4) / 95 و 96)
مؤمنانى كه بدون هيچ ضررى خانهنشينى بر مىگزينند، با مجاهدان در راه خدا به مال و جانشان مساوى نيستند. خداوند، مجاهدان با مال و جان خود را بر خانهنشينان به درجهاى برترى داده است. و همه را خدا پاداش نكو وعده داده است. و خداوند مجاهدان را بر خانهنشينان با پاداش بزرگ برترى داده است: درجاتى از سوى خداش و آمرزش و رحمتى، و خداوند آمرزنده و مهربان است.
در آيه ديگر مىفرمايد :
قل لا يستوى الخبيث و الطيّب و لو أعجبك كثرة الخبيث. (مائده (5) / 100)
بگو: ناپاك و پاكيزه يكسان نيست، اگرچه كثرت ناپاكان تو را شگفت زده كند.
نيز مىفرمايد :
أفمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لايستوون.
آيا مؤمن مانند فاسق است؟ آنها يكسان نيستند.
در آيه ديگرى آمده است :
أم حسب الذين اجترحوا السيئات أن نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون.
آيا كسانى كه مرتكب بديها مىشوند، مىپندارند كه ما آنها را مانند مؤمنانى قرار مىدهيم كه اعمال صالح انجام مىدهند و زندگانى و مرگشان يكى است؟ حكم بدى مىكنند.
در اين آيات، قرآن كريم به خردمندان يادآورى مىكند كه در حيات عقلانى بشرى، اين گروهها با هم مساوى نيستند و كسى كه با آنها به صورت يكسان معامله كند، از حقيقت به دور گشته و بر خلاف خرد انسانى عمل كرده است.
پس بر اساس حكم صريح خرد انسانى ـ كه حجت الهى است ـ و با توجه به يادآورى خداى تعالى، فهميده مىشود يكى از مهمترين عوامل پيدايش اختلاف در موجودات و به ويژه در انسانها، اختلاف آنها در عمل به فرامين و شرايع الهى است. اين اختلاف را تنها در جايى مىتوان تصوير كرد كه شرايط عمل و اطاعت و عصيان براى همه مساوى باشد. و اگر شرايط عمل متفاوت باشد، بايد در سنجش اعمال مورد توجه قرار بگيرد. پس آنجا كه به حكم عقل، گناهكار با اطاعتپيشه يكى نيست، با توجه به آن است كه گناهكار هم مانند مطيع مىتوانست اطاعتپيشه كند.
بدين جهت، در نظام تشريع الهى، عامل اصلى اختلاف، كردار خود دينداران است و خود انسان مهمترين تشخيص دهنده بين خوب و بد و زشت و زيبا، و عامل اساسى و ريشهاى تفاوت آنهاست.
امتحان و تكليف و استدراج، سه عامل مهم اختلاف اشياء
وجود اختلاف ميان انسانها در اعمال و كردارشان چگونه موجب اختلاف در شرايط زندگى آنها در دنيا مىشود؟ آيا تكليف موجودات تنها در اين عالم شكل گرفته است؟ آيا اساس اختلاف در ديندارى تنها در اين عالم دنيا پديد آمده است يا خلقت اشياء بر اساس امتحان و تكليف شكل گرفته است؟
براى رسيدن به اين پاسخها، با رجوع به آيات قرآن كريم مىكوشيم سنّت خداى تعالى را در اين مسئله بررسى كنيم.
خداى تعالى مىفرمايد :
ولنبلونّكم بشىء من الخوف و الجوع ونقص فى الأموال و الأنفس و الثمرات، و بشّر الصابرين.
قطعا! شما را به عاملى مانند ناامنى و گرسنگى و نقصانى در اموال و جانها و ميوهها مىآزماييم و به صبرپيشگان بشارت بده.
و لو أنّ اهل الكتاب آمنوا و اتقّوا لكفّرنا عنهم سيئاتهم و لأدخلناهم جنّات النعيم. ولو أنّهم أقاموا التوراة و الإنجيل وما أنزل اليهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم.
و اگر اهل كتاب ايمان آورند و تقوا پيشه كنند، از بديهاى آنها چشم مىپوشيم و آنها را به باغهايى كه نعمت الهى است وارد مىكنيم. و اگر آنها تورات و انجيل را كه از سوى پروردگارشان برايشان نازل شده، به پا دارند، به يقين از بالاى سرشان و از زير پاهايشان روزى مىخورند.
ولو أنّ اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركاتٍ من السماء و الارض و لكن كذّبوا فأخذناهم بما كانوا يكسبون.
و اگر اهل آباديها ايمان آورند و تقوا پيشه كنند، بركتهايى از آسمان و زمين بر آنها مىگشاييم. ولى آنها تكذيب كردند، پس ما هم به خاطر آنچه انجام مىدادند هلاكشان كرديم.
ذلك بأنّ الله لم يك مغيّراً نعمةً أنعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم و إن الله سميع عليم.
اين بدان جهت است كه خداوند هيچ نعمتى را كه بر قومى عطاكرده است تغيير نمىدهد، مگر اينكه آنها به دست خودشان تغيير دهند. و خداوند شنوا و داناست.
و إلى عاد أخاهم هوداً قال… و يا قوم استغفروا ربّكم ثمّ توبوا اليه يرسل السماء عليكم مدراراً و يزدكم قوّة إلى قوّتكم.
وبه سوى قوم عاد، برادرشان هود را فرستاديم. گفت: اى قوم من از پروردگارتان طلب بخشش كنيد، بعد به سوى او بازگرديد، تا خداوند باران را همواره براى شما بفرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد.
و ضرب الله مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كلّ مكان فكفرت بأنعم الله فأداقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون.
خداوند قريهاى را مثل مىزند كه اهل آن در امن و آرامش بودند، روزى آنها به فراوانى از هر جايى مىرسيد. آنها نعمتهاى خدا را كفران كردند پس خدا هم به خاطر عملشان، جامه گرسنگى و ناامنى بر تن آنان پوشاند.
در اين آيات قرآن كريم و آيات فراوان ديگرى نظير همين آيات، خداوند متعال به سنّت خويش در خلق توجه داده و تأكيد مىكند كه انسانها در دنيا محصول اعمال خويش را مىخورند، خود آنها هستند كه به دست خودشان نعمتهاى خدا را تغيير مىدهند و امنيت را تبديل به ناامنى و اضطراب مىكنند و حضور نعمت را تبديل به تنگى و دشوارى مىكنند.
نكته ديگرى كه در اين آيات بدان توجه مىدهد، اين است كه خداوند متعال گاهى براى امتحان بندگانش، آنها را به ناامنى و گرسنگى و نقصانى در اموالشان مىآزمايد. البته امتحان ممكن است در امنيت و آرامش فراوانى نعمتها نيز باشد و انسان نه تنها به فقر و نادارى، بلكه به غنا و دارايى و صحت و سلامت و توانايى نيز امتحان مىشود. بسا مىشود كه خداى تعالى از باب استدراج و امهال، توانايى و دارايى را از انسان نگيرد و او با اين كار حجّت را به طور كامل بر او روشن كند و راه هرگونه بهانه را براى او ببندد.
پس هر اتفاق براى انسان مىافتد، ممكن است براى امتحان يا استدراج و يا براى جزاى كردار انسان باشد و راه تشخيص آن نيز به وجدان انسان است. انسان اگر وفور نعمت را ديد و همراه آن حمد و سپاس خداوند و شكر و قدردانى را در خود ديد، به يقين آن نعمت براى استدراج نخواهد بود. امّا اگر نقصى در اموال يا نفس خود ديد و با وجود آن از توجهاش به خداى تعالى و بندگىاش نسبت به او هيچ تغييرى در خود احساس نكرد، بداند كه خداوند متعال به او لطف كرده و تكريمش نموده است. و اگر در نفس خود ناخشنودى يافت و در وفور نعمت ناسپاسى را در دل خود ديد، بداند كه خداوند متعال براى او در اين جهت لطف و احسانى نكرده است.
بدين روى، يكى از جهات و عوامل مهمّى كه خداى تعالى بر اساس آن تغييراتى در خلق مىدهد، افعال خود خلايق است. امّا روشن است كه اين امر هيچ الزامى در خصوص تغييرات نسبت به مشيت و اراده خدا ندارد و خداوند متعال بر اساس تقديراتى كه قرار داده است، طبق سنّت خويش با آنها برخورد مىكند.
تغيير انسان به بوزينه به دليل ارتكاب معاصى
قرآن كريم، تغييرات مهمى در نظام تكوين را در اثر نظام تشريع الهى به صراحت بيان مىداردد. يكى از آنها تغيير و تبديل گروهى از انسانها به بوزينه، به خاطر عصيان و نافرمانى آنان از خداى تعالى است. خداى تعالى در آيات متعدّد، اين امر را بيان كرده و مىفرمايد :
وَ سألْهم عن القرية الّتى كانت حاضرة البحر، إذ يعدون فى السبت إذ تأتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرّعاً و يوم لا يسبتون لا تاتيهم كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون… فلّما عتوا عمّا نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين.
و از آنها بپرس درباره قريهاى كه در كنار دريا قرار داشت كه در روز شنبه از حدّ خود تجاوز مىكردند؛ آنگاه كه ماهىهايشان در روز شنبه بر روى آب ظاهر مىشدند و روز ديگر ماهيان بر روى آب نمىآمدند. ما آنها را به خاطر فسقشان اين چنين آزموديم…. پس چون سرپيچى كردند از آنچه نهى شده بودند، به آنها گفتيم بوزينگانى پست باشيد.
در آيه ديگر مىفرمايد :
قل هل أنبئكم بشرّ من ذلك مثوبة عندالله من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير.
بگو: آيا شما را از كسانى خبر كنم كه سزايش نزد خدا بدتر از اين است، كسى كه خدا او را لعن كرده و بر او خشم گرفته و از آنها ميمونها و خوكها پديد آورده است.
در اين آيات، خداى تعالى از اشخاصى حكايت مىكند كه به خاطر كردارشان خداى تعالى آنها را به صورت بوزينگان و خوكها درآورده است. اين كار را خداى تعالى انجام داده و از آن گزارش مىدهد. البته اين امر در بنىاسرائيل روى داده است و خداى تعالى از آن خبر مىدهد، امّا بشر از آن عبرت نگرفته و آن را در خاطره خود ثبت نكرده و اهميتى بدان نداده است. در اين گونه موارد تنها عامل كيفر، همان كردار انسانها است كه خداى تعالى آنها را به اين نوع بلا مبتلا مىكند.
امتحان و تكليف پيشين عامل اختلاف در دنيا
ديديم كه طبق سنّت الهى در دنيا، اختلافات و تغييراتى كه در انسان و نعمتهاى الهى در اين دنيا ديده مىشود نتيجه تكاليف و اعمال انسانها است. بسا اوقات اين اختلافها براى امتحان بشر است كه آن نيز در سايه آزادى و تشريع و در ارتباط با عمل انسانى و اتمام حجت بر انسانها صورت مىگيرد. اين نكته خيلى از اختلافات نو پديد را مىتواند موجّه نمايد، امّا برخى از اختلافات كه از همان اوّل ورود به دنيا انسان با آن مواجه است، با اين بيان حل نمىشود.
اين سؤال در صورتى مشكل ايجاد مىكند كه آغاز پيدايش انسان را در دنيا بدانيم. امّا همين انسان پيش از دنيا عوالمى را گذرانده؛ و در آن عوالم، از عقل و خرد و آزادى و استطاعت بهره برده و از سوى خداى تعالى به تكاليفى، مكلف شده است. در آنجا نيز در عمل با هم اختلاف پيدا كردهاند و در نتيجه براساس اعمال خويش در امتيازاتى كه به دست آوردهاند، ميان آنها اختلاف پديد آمده است.
آنچه درباره انسان گفته شد، درباره موجودات ديگر نيز به صورت ديگرى وجود دارد براساس نحوه اعمالشان پديد آمده است.
عرضه ولايت عامل اختلاف موجودات
در روايات زيادى آمده است كه خداى تعالى ولايت ائمه : را بر موجودات عرضه داشت و يك گروه از اختلافات در نتيجه تفاوت در ميزان قبول ولايت به وجود آمد. از اميرالمؤمنين علیه السلام نقل شده است كه فرمود :
إن الله عز و جلّ عرض أمانتى على الأرضين؛ فكّل بُقعة آمنت بولايتى، جعلها طيبّة زكية و جعل نباتها و ثمرتها حلواً عذباً و جعل ماءها زلالاً. و كلّ بقعة جحدت امامتى و أنكرت ولايتى، جعلها سنجاً و جعل نباتها مرّاً علقماً و جعل ثمرها العوسج و الحنظل و جعل ماءها ملحاً أجاجاً.
خداى تعالى امانت مرا بر زمينها عرضه داشت. پس هر جايى به ولايت من ايمان آورد، خداى تعالى آن را نيكو و پاكيزه كرد و گياهان و ميوههاى آن را شيرين و گوارا قرار داد و آب آن را زلال كرد. امّا هر مكانى كه امامت مرا منكر شد و ولايتم را ردّ كرد، خداوند آن را شورهزار كرد و گياهان آن را تلخ و تند قرار داد و ميوههاى آن را خاردار و تلخ كرد و آب آن را شور و تلخ كرد.
در حديث مفصلى از امام رضا علیه السلام نقل شده است كه خداوند متعال ولايت را بر آسمانها و سپس به كوهها عرضه داشت. بعد مىفرمايد: در روز غدير بر گياهان عرضه كرد. هر گياهى كه آن را پذيرفت، شيرين و نيكو شد و آنچه نپذيرفت تلخ گرديد. سپس بر پرندگان عرضه داشت. پرندهاى كه پذيرفت آوازخوان و فصيح شد و آنچه انكار كرد، لال و داراى لكنت گرديد.
در برخى روايات، اسامى پرندگان و درختان و زمينهايى كه ولايت را پذيرفتهاند ياد شده است.
در حديث ديگرى به صورت مطلق از امام صادق علیه السلام روايت شده است :
مامن شىء و لا من آدمىّ و لا انسىّ و لا ملك فى السماء و الأرض، و نحن الحجج عليهم. و ما خلق الله خلقاً إلا و قد عرض ولايتنا عليه و احتجّ بنا عليه؛ فمؤمن بنا و كافر جاحد حتى السماوات و الأرض و الجبال.
هيچ موجودى اعم از آدم و انسان و جن و فرشته در آسمان و زمين نيست جز اينكه ما حجّت بر آنها هستيم. و خداوند هيچ آفريدهاى را نيافريد جز اينكه ولايت ما را بر آن عرضه داشت و به ما حجّت را بر آن تمام كرد؛ برخى به ما ايمان آوردند و برخى ديگر انكار كردند، حتى آسمانها و زمين و كوهها.
اين احاديث مىرساند كه هر موجودى كه ولايت را پذيرفته، امتيازاتى يافته است. يكى از امتيازاتى كه از همان اول شكلگيرى خلقت در موجودات پديد آمده است، تقسيم حقيقت و اصل جوهر وجودى آنهاست به عليين و سجين يا طيّب و خبيث. احاديث به اين امر نيز به روشنى دلالت دارند كه در بحث بعدى به آن اشاره خواهيم كرد.
آب، جوهر اصلى همه مخلوقات
خداى تعالى در قرآن كريم به صراحت از اين جوهر ياد كرده و مىفرمايد :
و جعلنا من الماء كلّ شىء حى.
و از آب همه موجودات زنده را آفريديم.
اين آيه دلالت دارد كه هر چيزى كه از حيات بهرهمند است از آب خلق شده است . در اين آيه “حىّ” به عنوان صفت براى “شىء” قرار گرفته است. امّا اگر “حيّاً” بود، معناى آيه اين گونه مىشد: ما حيات هر چيزى را از آب قرار داديم. اگر آيه به صورت دوم بود، دلالت مىكرد كه خداى تعالى اشياء را خلق كرده است و براى آنها با آب حيات داده است. امّا بر اساس آيه، خداى تعالى اشياى حياتدار را از آب آفريده است. به همين جهت در احاديث اهل بيت : تأكيد شده است كه مخلوق، آب است و همه مخلوقات از آن آفريده شدهاند. محمدبن عطيّه نقل مىكند كه فردى از علماى شام خدمت امام باقرعلیه السلام آمد و گفت : من براى حلّ مسئلهاى آمدهام كه حلّ آن برايم خيلى دشوار شده است و كسى را پيدا نكردهام كه آن را برايم تفسير كند. آن را از سه صنف پرسيدهام كه هر صنفى پاسخى غير از صنف ديگر داده است.
امام باقر علیه السلام پرسيد: اين سؤال چيست؟
او گفت: من از شما در مورد نخستين چيزى كه خداى تعالى آفريد مىپرسم. بعضى از آنها كه من پرسيدم، گفتند: «قَدَر». بعضى ديگر گفتند : «قلم» و بعضى ديگر گفتند: «روح».
حضرت فرمود: چيزى (درست) نگفتهاند. من به تو خبر مىدهم كه خداى تعالى بود و هيچ چيزى غير از او نبود و او عزيز بود و پيش عزّت او چيزى نبود. خداى تعالى به اين اشاره كرده مىفرمايد: «منزّه است پروردگار تو خداوندگار عزّت، از آنچه توصيف مىكنند»
خالق پيش از مخلوق بود. و اگر نخستين چيزى كه خدا خلق مىكرد از چيزى مىآفريد، در اين صورت هيچگاه انقطاعى پيدا نمىكرد و از ازل همواره با خدا چيزى بود و خدا بر او تقدّم نداشت. ولى خدا بود و چيزى غير از او نبود. و چيزى را آفريد كه همه اشياء از آن است. و هو الماء الّذى خلق الاشياء منه، فجعل نسب كلّ شىء إلى الماء، و لم يجعل للماء نسباً يضاف إليه. و آن آب است كه همه اشياء را از آن آفريد و نسب همه اشيا به آب است و آب نسبى ندارد كه به آن اضافه شود.
آب، نخستين مخلوقى است كه خداى تعالى آفريده است و همه از آن خلق شدهاند. هيچ موجودى را در هيچ عالمى نمىتوان يافت جز اينكه ريشه و اصل آن آب است و از آن آفريده شده است، ولى آب از چيزى آفريده نشده است. بنابراين هر موجودى جزئى از آن آب است كه به اين صورت درآمده است. در حديث ديگرى از عبدالله بن سنان نقل شده است كه مىگويد: از امام صادق 7 درباره نخستين مخلوق پرسيدم. آن حضرت فرمود :
إنّ أوّل ما خلق الله عزّ و جلّ ما خلق منه كلّ شىء.
قلت: جعلت فداك! و ماهو؟
قال:الماء. إنّ الله تبارک و تعالى خلق الماء بحرين: أحدهما عذب و الآخر ملح. فلمّا خلقهما نظر إلى العذب فقال: يا بحر، فقال: لبيك و سعديك.
قال: فيك بركتى و رحمتى و منك أخلق اَهل طاعتى و جنّتى.
ثمّ نظر إلى الآخر فقال: يا بحر! فلم يجب. فاَعاد عليه ثلاث مرّات: يا بحر، فلم يجب. فقال: عليك لعنتى و منك اخلق أهل معصيتى و من أسكنته نارى.
نخستين چيزى كه خدا آفريد، همان است كه همه اشيا را از آن آفريد.
گفتم: آن چيست؟
فرمود: آب. خداوند متعال آب را دو دريا آفريد: يكى گوارا و ديگرى شور. آنگاه كه آنها را آفريد، به آب گوارا نگريست و فرمود: اى دريا.
گفت: آرى گوش به فرمانم.
خداوند فرمود: بركت و رحمتم در تو است، و از تو اهل طاعت و بهشتم را خلق مىكنم.
سپس به آن ديگر نگريست و فرمود: اى دريا!
آن يك جوابى نداد. خداى تعالى سه بار امر به او را تكرار كرد و فرمود: اى دريا! و در هيچ كدام پاسخى نداد.
خداوند فرمود: بر تو باد لعنت من. و از تو خلق مىكنم اهل معصيت را و كسانى را كه در آتش جايشان دهم.
از اين احاديث نيز استفاده مىشود كه خداوند متعال همه خلق را از يك جوهر واحد آفريده، آن را دو قسمت كرده و در اثر آن خلايق را از آن دو ـ با تفاوتى كه دارند ـ آفريده است. در برخى احاديث آمده است كه آب، ابتدا گوارا و شيرين بوده است و تلخى و شورى بعد از تكليف به آن عارض شده است.
امام باقر علیه السلام مىفرمايد :
كان الله تبارک و تعالى كما وصف نفسه، و كان عرشه على الماء، و الماء على الهواء، و الهواء لايجرى، و لم يكن غير الماء، خلق و الماء يومئذٍ عذب فرات…
خداى تعالى همانگونه است كه خود را وصف كرده است، عرش خدا بر آب بود، آب بر هوا بود، هوا جريان نداشت، غير از آب خلقى نبود و در آن روز آب زلال و گوارا بود…
خداى آب را آفريد، آن را از علم و قدرت و اختيار بهرهمند ساخت، به او تكليف كرد. و در اثر تكليف دوگونه آب پديد آمد: خداى تعالى به آن قسمت از آب كه عصيان كرده عرض شورى و تلخى زده است. بر اين اساس سجين و عليين و طيب و خبيث پديد آمد. از آب عذب و فرات آفريده شدهاند و از آب شور و تلخ. تغييرات در آنها همه عرضى است و در اصل آب بودن با هم اشتراك دارند. مرحوم نمازى شاهرودى خلاصهاى از اخبار اين باب را آورده و در اينباره مىنويسد :
يظهر من اخبار الطينة و الميثاق و أخبار عرض الولاية و أخبار بدء الخلق أنّه عرض الولاية على الماء فما قبل صار عذبا فراتا و مالم يقبل صار ملحاً أجاجاً. فالأصل الماء والاختلاف بالعرض.
از اخبار طينت و ميثاق و عرض ولايت و آغاز خلقت روشن مىشود كه خداى تعالى ولايت را بر آب عرضه كرد پس آنچه پذيرفت گوارا و زلال شد و آنچه نپذيرفت شور و تلخ شد. پس اصل همه موجودات آب است و اختلاف عرضى است.
در حديثى از امام رضا علیه السلام در جواب سئوالهايى از صباح بن نصر هندى و عمران صابى در حضور مأمون آمده استكه حضرت بيان مىكند كه اصل آب گوارا و زلال است. بعد از اين صباح بن نصر هندى مىپرسد :
فكيف منها عيون نفط و كبريت وقارو ملح و أشباح ذلك؟
قال: غيّره الجوهر وانقلبت كانقلاب العصير خمراً و كما انقلبت الخمر فصارت فلا و كما يخرج منبين فرث و دم لبناً خالصاً.
قال: فمن أين أخرجت أنواع الجواهر؟
قال: انقلبت منها كانقلاب النطفة علقة ثمّ مضغةً…
قال عمران: إذا كانت الأرض خلقت من الماء و الماء بارد رطب فكيف صارت الأرض باردةً يابسة؟
قال: سلبت النداوة فصارت يابسة.
پس چگونه از آب زلال و گوارا چشمههاى نفط و گوگرد و قير و نمك و امثال آنها پديد آمد؟
فرمود: خداى تعالى جواهر را تغيير داد و منقلب شد مانند منقلب شدن آب انگور به خمر و مانند انقلاب خمر به سركه و همان طور كه از ميان مدفوع و خون شيرى خالص بيرون مىآيد.
گفت: پس اين همه انواع جواهر از كجا پديد آمد؟
فرمود: منقلب شد مانند انقلاب نطفه به علقه سپس به گوشت كوبيده شده و…
عمران گفت: اگر زمين از آفريده شده است و آب آب خنك و مرطوب است پس چگونه زمين خشك و خشك است؟
فرمود: رطوبت آب گرفته شد و خشك گرديد.
در اين حديث شريف روشن گرديده است كه خداى تعالى هيچ جوهر ديگرى در كنار آب نيافريده است كه مخلوقات با تركيب چند جوهر و عنصر اصلى پديد آمده باشند بلكه همه از يك جوهر واحد يا تغييراتى كه در درون آن به وجود آورده است پديد آمدهاند و همه اختلافها عرض است و قابل تبديل شدن به هم هستند و خداى تعالى مىتواند همه آنها را به هم تبديل كند هوا را سنگى سخت و آب را فولادى محكم و فولاد را آبى نرم و زلال كند و او مىتواند در يك لحظه همه را به حالت اول كه همان آب تنها است برگرداند.
مشيت و تقدير الهى عامل تعيين كننده امتيازات
بعد از آنكه روشن شد خداى تعالى ابتدا آبى خلق كرد كه همه اشياء از او آفريده شدهاند و آن از امور ديگرى پديد نيامد و همه اشيا نسبتى به آن دارند و آن به هيچ چيزى نسبت ندارد. بعد خداى تعالى آن را امتحان كرد و با اولين امتحان تغييرى درآن صورت داد و آن را به دو قسم كرد: يك قسم شيرين و گوارا گرديدو ديگر تلخ و شور. بعد امتحانهاى ديگر را از آنها كرد و تغييراتى در آنها به وجود آورد. همه خوبىها و پاكىها، و زشتىها و زيبايىها، شيرينىها و تلخىها، كمال و نقصانها، ضعف و قوتها، شدّت و حدّت و تندى و نرمى و ملايمت و منافرت و شقاوت و خباثت و رأفت و رحمت و شفقت در سايه اطاعتها و عصيانها در موجودات پديد آمد و ايمان و كفر و نفاق و ضلالت و گمراهى در مراتب مختلف در نتيجه امتحان و تكليف پديد آمد. امّا مىدانيم كه اختلاف موجودات منحصر در امور مزبور نمىشود بلكه اختلافات ديگرى نيز در اشياء وجود دارند از آن اشياء سنگها هستند كه خود آنها اقسام فراوانى دارند برخى از سنگها قيمتى و ارزشمند هستند و برخى ديگر ارزشى براى آنها نيست. انواع مختلف حيوانات را داريم كه به صورتهاى مختلف وجود دارند كه از حدّ شمارش خارجاند و نيز گياهان مختلف به صورتهاى مختلف وجوددارند كه قابل شمارش نيستند. برخى از آنها ميوه دارندو برخى ميوهاى نمىدهند و برخى خيلى تنومند و بزرگ و برخى ضعيف و بىثمر و در ميان آبهاى موجود نيز اختلاف بىشمارى ديده مىشود. آيا مىتوان گفت انواع مختلف همه موجودات در سايه تكليف و امتحان است؟ يعنى سنگ به صورت سنگ درآمده است و گوسفند به صورت گوسفند گرديده و انسان به همين هيكل خاص درآمده و آب به صورت مايع و روان گرديده همه در اثر امتحان بوده و است و خود همين اشكال مختلف حاكى از درجه و اعتبار او نزد خداوندمتعال در تكليف و امتحان بوده است. به عنوان مثال انسان با اين شكل و هيكل و با اين همه كمالاتى كه در اين دنيا برايش وجود دارد كه موجودات ديگر همه در تحت تسخير او قرار گرفتهاند آيا در امتحانهاى پيشين و آغازين از رتبه بالايى نسبت به سنگ و چوب و خاك و گياه و حيوانات ديگر برخوردار گرديده است؟ آيا مىتوان اين برترى ظاهرى را يك برترى و فضيلت و كرامت براى نوع انسان شمرد كه همه افراد انسان در واقع در امتحانهاى پيشين نمره قبولى گرفته و به واسطه آن به اين فضيلت و برترى نائل گشتهاند يا اين برترى ظاهرى يك امتحان ديگرى براى فرزند آدم در اين دنياست كه خداى تعالى براى اتمام حجّت و قطع كردن هر گونه بهانه و عذر براى انسان انجام داده است تا در روز قيامت هيچ گونه حجّتى براى او باقى نگذاشته باشد. پس اين زيبايى و قامت راست و انديشه و خرد و علم كه به بشر داده است هيچكدام از آنها را نمىتوان تكريم او شمرد. و روشن است فضيلت و كرامت در سايه تقواى الهى براى موجودات حاصل مىشود. خداى تعالى مىفرمايدك
يا أيّها الناس إنا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ اكرمكم عندالله أتقاكم إن الله عليم خبير.
اى مردم ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را گروهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد همانا گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست. خداوند دانا و آگاه است.
امام باقر علیه السلام در اين باره مىفرمايد :
فاتقوالله و اعملوا لما عندالله ليس بين الله و بين احد قرابة أحبّ العباد إلى الله عزّ و جلّ أتقاهم و أعملهم بطاعته يا جابر، و الله ما يتقرّب إلى الله تعالى إلا بالطاعة.
از خدا پروا كنيد و براى آنچه نزد خداست عمل كنيد. ميان خدا واحدى از خلق قرابتى وجود ندارد. محبوبترين بندگان برخداى تعالى پرهيزكارترين و عاملترين آنها به طاعت خداست.
علامه امينى درباره تفضيل انبياء الهى بعضى بر بعضى ديگر و بر خلق مىنويسد:
إنّ فضل الانبياء و خلفاء الله تعالى على سائر أفراد البشر و تفضيل بعضهم على بعض و اختلاف مراتبهم فى منصب الولاية الالهيّة و أفضليّة نبيّناعلى الكلّ و اصطفاء الله تعالى بعض عباده على بعض و تخصيصهم بالتشريفات الخاصّة أمر يقتضيه أهليّة كلّ واحد و استحقاقه المكتسب فى عالم الذّر.
فضل پيامبران و جانشينان الهى به ديگر افراد بشر و تفضيل بعضى از آنها بر بعضى ديگر و اختلاف مراتب آنها در منصب ولايت الهى و افضليّت پيامبر ما بر همه پيامبران و گزينش خداى تعالى بعضى از بندگانش را بر بعضى ديگر و اختصاص آنها به تشريفات خاص، همه به خاطر اهليّت هر يك از آنها و استحقاقشان است كه در عالم ذرّ كسب كردهاند.
پس اگر انسانها در ميان خود برخى بر ديگرى فضيلتى و قربى به خداى تعالى پيدا مىكنند همه آنها نتيجه عبوديت و بندگى و فرمانبرى آنها از خداى تعالى است. و اگر در عالم ذرّيا هر عالمى ديگر آنها فضيلتى باز داشتهاند آن نيز مربوط به اطاعت و بندگى پيشين آنها بوده است.
پس از اينها استفاده مىشود كه معيار فضيلت و برترى انسان و سنگ و چوب و گل و آتش و آب و گاو و گوسفند و آهن و نقره و طلا و عقيق و زمرد و فيروزه بودن نيست بلكه در ميان همه اين موجودات مختلف تنها معيار فضيلت قرب خدا و عبوديت بندگى است. پس ممكن است انسانى در عبوديت و بندگى به درجه بالايى دست يابد و در نتيجه از سوى خداى تعالى با ولايت و خلافت الهى مورد، تكريم قرار گيرد و عنايت خاص الهى شامل حال او شود و از تشريفات ويژه پروردگار متعال بهرهمند گردد و ممكن است در ميان موجودات ديگر نيز افرادى پيدا شوند كه در عبوديت پروردگار متعال پيش قدم شوند و نزد خداى تعالى گرامى باشند اگر چه به صورت الاغ يا مورچه يا شتر يا درختى بيش نباشند امّا در اين جهت بر خيلى از افراد انسان مقدّم گردند و به مقامى برسند كه خيلى از انسانها به آن نايل نيايند. علامه امينى با وجود اينكه معيار تفاضل را عبوديت و اطاعت و تقوا دانسته ولى درباره نوع انسان مىنويسد :
إنّ الله تبارك و تعالى افتار بنى آدم و أكرمهم على غيرهم بالصور الحسنة و الهيئات الجميلة و النعم الخاصّة و فضّلهم على سائر بريّته بتسلطيهم على غيرهم و تسخيرها فى السماوات و الارض لهم و بعث الرسل اليهم و جعلهم حاكماً على كثر ممّن خلق.
خداوند متعال فرزندان آدم را برگزيد و آنها را بر ساير خلق خويش گرامى داشت بدين صورت كه آنها را صورتى نيكو و هيأتى زيبا و نعمتهاى خاص داد و آنها را بر ساير خلق خويش با مسلط كردن بر آنها و حاكم نمودن بر عده زيادى از آنها فضيلت داد.
روشن تسلط داشتن بر خلق و برخوردارى از توانايى بيشتر دليل بر فضيلت محسوب نمىشود در اين صورت كسانى كه از قدرت جسمى بيشترى برخوردارند يا دانش فراوانى ياد گرفته اندو يا از فنون فراوانى برخوردارند و هيچگاه از آنها در سير عبوديت و بندگى استفاده نمىكنند بلكه براى فساد در زمين و جلوگيرى از بندگى خدا در روى زمين از آن استفاده مىكنند، اين گونه اشخاص بايد بر ديگران برترى داشته باشند، پس معلوم است همه توانايىها و دانشها و تسلط و حاكميت داشتنها در صورتى فضيلت محسوب مىشود كه در راه عبوديت حذف شوند امّا اگر همه آنها در استكبار و غلوّ و فساد بر روى زمين به كار گرفته شوند نه تنها فضيلت محسوب نمىشوند بلكه عامل انحطاط و زبونى خواهند بود. خداى تعالى مىفرمايد :
مثل الذين حمِّلوا التوراة ثمّ لم يحملوها كَمَثل الحمار عمل يحمل اسفاراً بئس مثل القوم الّذين كذّبوا بآيات الله و الله لايهدى القوم الظالمين.
مثل كسانى كه حامل علوم تورات شدهاند سپس آن را تحمّل نكردهاند مانند الاغى است كه كتابهايى را حمل مىكند. مثل قومى كه آيات خدا را تكذيب مىكنند بد است. و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمىكند.
خداوند متعال در اين آيه شريفه معيار خيلى مهمى را براى ما انسانها مطرح مىكند و آن اين كه انسان تا وقتى كه به دانش خويش عامل نباشد و بدان پايبند نگردد تفاوتى با حيوانى كه كتابهاى علمى را حمل مىكند نخواهد داشت و فضيلتى بر آن نخواهد داشت.
أم تحسب أنّ اكثرهم يسعمعون أو يعقلون إن هم الا كالأنعام بل هم أضلّ سبيلا.
يا مىپندارى بيشتر آنان مىشنوند و انديشه مىكنند آنان مانند چاريان هستند بلكه گمراهترند.
و مثل الذين كفروا كمثل الّذى ينعق بما لايسمع إلا دعاء و نداءً صمّ بكم عمى فهم لايعقلون.
مثل كافران مانند كسى است كه صدا مىزند چيزى را كه جز خواندن و صدا كردن چيزى نمىشوند. كه، كور و لالاند پس آنها خرد نمىورزند.
در اين آيات انسانهايى كه به صورت انساناند و بايد خرد و انديشه كرده و حق را پيروى كنند و از باطل دورى نمايند امّا با وجود اين به باطل پرداخته و به حق پشت نموده و بيراهه مىروند به مانند حيوانهايى قرار داده شدهاند كه از حق و باطل آگاهى ندارند و از سخن اشخاص جز صداى چيزى متوجّه نمىشوند بلكه انسان از آنها گمراهتر شمرده شده است. اين دلالت مىكند كه تنها چيزى كه مىتوان معيار فضيلت و برترى دانست فهميدن حق و پيروى كردن از آن و دورى جستن از باطل است. و ارزش انسان آن است كه بتواند به آن مقام دست يابد.
از آنچه ذكر شد نتيجه گرفته مىشود كه اختلاف انواع موجودات در بهرهمندى از كمالات يا به جهت تكريم است و يا به جهت اتمام حجت و استدراج و امتحان. و امتيازات و اختلافات ميان اشياء و در درجات بىشمار همه به مشيت و تقدير الهى و در جهت تكريم يا اتمام حجت و استدراج و امتحان صورت گرفته است.
بخوانید مقاله منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى
اطاعت و عصيان منشأ اختلاف اشيا از نظر مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى
پيدايش اختلاف ميان اشيا بر اساس مشيّت و تقدير الهى و با توجه به امتحان و تكليف ازنظر قرآن كريم و روايات روشن گرديد. مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى و شاگردان ايشان از عالمان و دانشمندان معاصر هستند از جمله بزرگ انديشورانى هستند كه با پى بردن به دانش نورانى قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلهام و دريافتن كامل مشكلات علوم و دانشهاى بشرى مستقل از معارف نورانى وحيانى با اعتقاد به جايگاه بلند معارف وحيانى به تحقيق و اجتهاد در دستيابى به اصول و مبانى دانش حقايق خلق پرداخته و در اين زمينه به مبانى و اصول تازهاى دست يافتهاند كه موجب حل مشكلات فراوانى است كه بشر براى آنها پاسخى قانعكننده و روشنكننده پيدا نمىكرد و به همين جهت يا دست به تأويل متون دينى مىبرد و يا از بيان مراد و مقصود از آن متون طفره مىرفت.
آن بزرگواران يكى از مهمترين راههاى دستيابى به معناى صحيح متون دينى را عدم خلط معارف خالص وحيانى را با توهمات و تخيلات بىاساس بشرى بيان داشتهاند و توجه دادهاند كه خيلى از قواعد و مبانى و اصول ساخته و پرداخته ذهنهاى مستقل از دانش وحيانى نه تنها كمكى در فهم متون دينى نمىكند بلكه از رسيدن به معناى صحيح آنها نيز دست انسان را كوتاه مىكند. ما براى روشن شدن اين مطلب ابتدا نظر آن بزرگوار و برخى از شاگردان ايشان را در اين زمينه نقل كرده و سپس به آراء برخى از انديشوران كه ذهنى فلسفى داشتهاند را مطرح ميكنيم تا فاصله اين دو روش مختلف روشن گردد.
عرضى بودن اختلاف اشيا
ايشان معتقد است كه اختلاف اشيا به اعراض است نه به صور نوعى جوهرى. وى در اين باره مىنويسد :
انّ الله تبارك و تعالى خلق جميع الأشياء من الماء و الماء البسيط المعبّر عند مرّة بالماء و أخرى بالهواء جميع ألاشياء و جوهر جميع الجواهر و الاختلافات لم تكن الا بالاعراض لا بالصور الجوهرية… فبعد ما عرفت أنّ اساس علوم الشريعة على أنّ كلّ شىء خلق الماء و المبدّع هو الماء و كلّ شىء نسبته إلى الماء و ليس له نسبة إلى شىء و الاختلافات كلّها بالاعراض فليس الجوهر الا الماء و باختلاف الأعراض يتحقّق الاشياء منه و تحصل التركيبات و هذا الجوهر بسيط غير مركب من الهيولى و الصورة.
خداوند متعال همه اشيا را ازآب خلق كرده است و آب كه بساطت دارد و از آن گاهى به آب و گاهى به هوا تعبير مىشود همه اشيا است و جوهر همه جوهرهاست و اختلاف بين اشيا به واسطه اعراض است نه صور جوهرى… بعد از آن كه شناختى كه اساس علوم شريعت بر آن است كه هر چيزى از آب خلق شده است و مبدع همه اشيا آب است و هر چيزى به آب منسوب است و آب به هيچ چيز منسوب نيست و اختلاف اشيا همه به اعراض است پس جوهرى جز آب وجود ندارد و به اختلاف عرضها از آب اشيا به وجود مىآيند و مركبات حاصل مىشوند. و اين جوهر بسيط از هيولى و صورت تركيب نشده است.
از اين عبارت كوتاه ايشان استفاده مىشود كه همه عوالم مادى اعم از دنيا و آخرت، بهشت و جهنم و فرشتگان و شياطين و جنيان و انسانها روح و بدنشان همه از اين آب خلق شدهاند و تكهها و اجزاء آن هستند و اختلاف موجودات جوهرى نيست كه با رفتن صورت آنها اصل حقيقت آنها نيز از بين برود بلكه حقيقت همه موجودات يك امر بيشتر نيست و همه از آن هستند و آن از هيچ چيز نيست. در جاى ديگر مرحوم ميرزاى اصفهانى درباره ويژگىهاى اين حقيقت واحد بسيط مىنويسد :
فإنّ هذا الجوهر ليس إلا أنّ حيث ذاته على وجه يكون ذالأبعاد و الأبعاد من اعراضه اللازمة فهذا الجوهر الّذى حيث ذاته المقدريّة والمكمهيّه بالأبعاد لايناقضه عروض الانفصال و الاختلاف و الأئتلاف… و التباين الضرورى بين الانواع ليس من جهة جوهريّة الصور النوعيّة بل من جهة أنّ كل نوع منها مركب من الجواهر المتعدّدة الممتازة بالأعراض على خلاف النوع الآخرالمركب من المركب من الجواهر المتعدّدة الممتازة بالأعراض و المخصّص هو رأيه تعالى و أمره و به يظهر حكمته تعالى و تدبيره العمدى.
اين جوهر با توجه به ذاتش به گونهاى است كه داراى ابعاد است. و ابعاد از اعراض لازمه ذات آن است. پس اين جوهر كه ذاتش مقدار و اندازهدار بود به واسطه ابعاد داشتن است، با عروض انفصال و اختلاف و ائتلاف منافاتى ندارد… و تباين بديهى ميان انواع از جهت صورتهاى نوعى جوهرى نيست بلكه از آن جهت است كه هر نوع از آنها از جوهرهاى متعدد جدا يافته به واسطه اعراض تركيب يافته استكه نوع ديگر از جوهرهاى متعدد ديگرى كه امتيازشان به اعراض است تركيب شده است و تخصيص هر تركيبى به رأى خداى تعالى و امر او صورت گرفته است و به همين جهات اختلاف حكمت و تدبير عمدى خداى تعالى نيز ظاهر گرديده است.
پس خداى تعالى جوهر اصلى اشياء را با اعراض تقسيم كرده و جواهرى متعدد از آن ساخته است. و همه جواهر ساخته شده به واسطه اعراض از آن جوهر اصلى هستند نه اينكه در عرض آن بوده باشند و جوهرهاى متعدد شكل گرفته از آن جوهر واحد به خاطر تركيبات خاصى عرضى كه هر كدام دارند داراى آثار خاص به خود پيدا مىكنند كه جوهر ديگر آن را ندارند چون هر جوهرى تركيبى غير از تركيب جوهر ديگر را دارد. و همه اين تغييرات عرضى و تركيبات و اختلاف و ائتلافها بر رويماده واحدى صورت مىگيرد كه داراى ابعاد سه گانه و مقدار است و قابل انفصال و اتصال است و اتصال ذاتى آن نيست كه انفصال موجب تغيير در جوهر و تعدّد جوهر باشد بلكه اتصالى عرضى است كه پذيرش انفصال را دارد.
ايشان معتقد است كه بر اين اساس هيچ مانعى ندارد كه خداى تعالى تركيبات عرضى در بعضى از اجزاى آن جوهر واحد را تغيير دهد و نوعى جديد پديد آورد و دوباره آن را به هم بزند و تركيبى تازه بر آن ايجاد كند و نوعى غير از آن نوع قبلى پديدآيد. ايشان مىنويسد :
يعرف بنور العقل ان التبايل الضرورى بين الأنواع المختلفة يرجع إلى اختلاف أطوار التركيبات الاختلاطيّة من الجواهر المتعددة المختلفه بالأعراض لاغير… فيعرف بنور عقله أنّ الله تعالى أجرى الأسباب بسنة جارية عن رأيه و أمره المخصص على طبق الحكمة و أنّ تغير الأسباب كقلب العصا ثعباناً و النار برداً و سلاماً فرق للعادة بلا امتناع للتخلّف.
انسان به نور عقل مىشناد كه تباين ضرورى بين انواع مختلف بازگشت مىكند به اختلاف طورهاى مختلف تركيبهاى اختلاطى از جوهرهاى متعدّد كه به واسطه اعراض مختلف شدهاند نه امر ديگر…پس به نور عقلش مىشناسد كه خداى تعالى اسباب را براساس سنتّى از رأى و امر تخصيص دهنده او شكل گرفته است بر طبق حكمت جارى ساخته است و تغيير اسباب مانند تغيير دادن عصا به مار بزرگ و خنك و سلام نمودن آتش فرق سنّت و عادت است كه هيچ گونه امتناعى در تخلف آن وجود ندارد.
بدين صورت ايشان تأكيد مىكند كه چون همه اين اختلافها عرضى است نه جوهرى پس تغيير اشيا به صورتى كه انسان تبديل به بوزينه شود يا سنگ تبديل به آب شود يا عصا مار بزرگ گردد هيچ امتناعى ندارد و به رأى الهى كه تخصيص دهنده و تعيين كننده است خداوند متعال هر تغييرى را كه طبق حكمتش بخواهد در اين موجودات انجام مىدهد و هيچ مبنايى و اساسى هم از هم فرو نمىريزد.
در تقريرات دروس معارف ايشان هم درباره جوهر اصلى اشيا آمده است :
و هى بسيطة ليست مركّبة من المادّة و الصورة الجسميّة و النوعيّة الجوهريّة و هى نامّة كاملة نظير تمامية الهميهات النوعيّة عند الفلاسفة و اللواحق كلّها مصنفات و مشخصّات لافصول و منوعات فهى مبدعة مخلوقة لا من شىء و سائر الموجودات الجسمية مخلوقة منها… و هذا الماء البسيط هو الاصل المحفوظ فى جميع العوالم الجسمانيّة و به جوهريّتها و ما سواه كلّها أعراض طارية عليه.
ماده نخستين بسيط است يعنى مركب از ماده و صورت جسمى و نوعى جوهرى نيست. و آن تامّ و كامل است مانند تامّ بودن ماهيات نوعى نزد فلاسفه. و همه امورى كه به آن لاحق مىشوند عامل به وجود آمدن اصناف و اشخاص هستند نه عامل به وجود آمدن فصلها و نوعهاى جوهرى. آن ماده نخستين مخلوق ابداعى است يعنى ازچيزى آفريده نشده و همه اشيا و موجودات جسمانى از آن خلق شدهاند و جوهريّت آنها به آن است و غير از آن هر چه هست همه عرضهايى هستند كه بر آن عارض شدهاند.
بخوانید مقاله منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى
اطاعت و عصيان عامل اختلاف اشيا
مرحوم ميرزاى اصفهانى همانطور كه روشن شد معتقد است كه اشيا همه از يك حقيقت به وجود آمدهاند و در آن حقيقت همه اشتراك دارند و جوهر اصلى همه اشياى مادى همان حقيقت واحد و بسيط است و اختلافهاى موجود به خاطر عرضهايى است كه به رأى و امر الهى بر آن وارد شده است كه همه نيز براساس حكمت صورت گرفته است. پس همه اعراض تقديراتى هستند كه خداى تعالى در ماده نخستين به علم خويش با رأى خود آنها را در اين ماده مقدر كرده است. امّا فارغ از اين تقديرات علمى كه در حقيقت اين ماده نخستين خداى تعالى به رأى خويش مقدّر كرده است خداى تعالى نقش امور ديگرى را نيز در اين اختلافها ناديده نگرفته است و آن نظام تشريع و امتحان و تكليف است. خداى تعالى به آن مادّه نخستين توانايى و آگاهى و اختيار داده و آن را صاحب رأى و انتخاب كرده است تا به صورت آزادانه در امتحان الهى شركت كند. و همين امتحان منشأ تعيين اعراض بر قسمتهاى مختلف ماده نخستين گرديده است. و ابتدا با امتحان اول آن را به دو قسمت تجزيه كرده و بعد به دنبال آن امتحانهاى ديگرى در هر دو قسمت صورت داده و در نتيجه اعراض جديى به آنها اضافه گرديده است. در تقريرات دروس معارف آن بزرگوار آمده استك
و قدوردت روايات كثيرة فى أنّ اختلاف الأعراض الواردة على الماء البسيط كصيرورة قطعة منه عذبا فراتاً و قطعة أخرى ملحاً أجاجاً ليس الا لأجل الاختلاف بالطاعة و العصيان فى عالم الذّر السابق.
و انّماعبّرناباختلاف الأعراض إذ على صريح الروايات يكون الجوهر الجسمى باقياً غير متبدّل ولامتغيّر فى جوهريّته و إنّما يتبدّلعليه الأعراض فهذه القطرة من الماء البسيط الّتى كانت فى عالم الذّر مخاطبة بالخطابات و التكاليف هى بعينها تكون ملحاً أجاجاً و قد تطيع الله فى نشأة أخرى فينقلب عرضها و تصير بعينها عذباً فراتاً. فالماء البسيط بعينه باق فى جميع البته لات العرفيته و هو الحافظ للهو هوّية و الوحدة فى عوالم الذّرو عالم الدنيا و عوالم البرزخ و يوم القيامة و الجنة و النار و إنّما يتبدّل عليه أعراضه لأجل الطاعة و العصيانأو لتغيير الله تعالى تقديرات وجدانه و أطوار وجوده فضلاً وجوداً و منّاً منه تعالى.
روايات فراوانى وارد شده است كه اختلاف عرضهاى وارد شده بر آب كه بسيط است مثل شيرين و گوارا شدن قسمتى از آن همه آنها به خاطر اختلاف آن در اطاعت و عصيان در عالم ذرّ سابق بوده است.
و تعبير به عرضى بودن اختلاف بدان جهت است كه روايات به صراحت دلالت دارند كه جوهر جسمانى همواره باقى است و در جوهريت آن هيچ تغيير و تبديلى صورت نمىگيرد و عرضهاى آن جوهر تغيير پيدا مىكنند. پس اين فطره از آب كه بسيط است و در عالم ذر مخاطب به خطاب هاو تكليفها بود خود همان عيناً شور وتلخ مىشود و ممكن است در عالم ديگر از خداى تعالى اطاعت كند و عرض تلخى و شورى آن به شيرينى و گواراى تبديل شود. در تمام تغييرات عرضى آب كه جوهر بسيط است باقى و ثابت است و حافظ وحدت و هويت در عالمهاى ذرّ و عالم دنيا و عالمهاى برزخ و روز قيامت و بهشت و جهنم همان است. و تغيير اعراض آن به جهت اطاعت و عصيان است و يا به جهت تغييرى است كه خداوند متعال در تقديرهاى وجدان آن و چگونگىهاى وجودش به فضل وجود و احسان خويش ايجاد مىكند.
پس اگر قسمتى از ماده نخستين كه عرضهاى خاصّى خورده است و موجب زشتى و پستى آن گرديده است، از خداى تعالى سئوال كند كه خداوندا مرا چرا به اين صورت درآوردى پاسخ خداى تعالى روشن است و آن اينكه تو چرا عصيان كردى مگر نمىدانستى كه عصيان موجب سقوط و پستى است؟! مرحوم ميرزاى اصفهانى با توجه به اين نكته است كه معتقد است در متون مقدس دينى و جهانبينى الهى خداى تعالى در تمام شرايط و حالات براى هيچ يك از مخلوقات خويش هيچ گونه جاى اعتراض و اشكال نگذاشته است و تغييرات در هر مرتبهاى و درجهاى براساس امتحان و تكليف و اختيار بر روى موجودات صورت پذيرفته است. او معتقد است خداى تعالى ماده نخستين را امتحانها و تكليفهاى متعددّى كرده است و در هر امتحانى تغييراتى در اجزاء و قطعات آن داده است. او مىنويسد :
فحصل فى ذلك الماء البسيط تغيير أى عرض عليه بعض الأعراض و صار قطعة منه جنّة و أخرى ناراً و ثالثة ملائكة يأكلون و يشربون و ينامون و يقومون و يقعدون و سِكنون و يطيرون بالأجنحة الجسميّة… و رابعة جانّاً مخلوقاً من نار و خامسةً سماءً و أرضاً محسوستين فى منظومتنا الشمسيّة و سائر منظومات مجّدتنا و سائر الحجرات. و هكذا تغيير هذا الجسم البسيط فصار جنّة عدن و جنّة المأوى و الفردوس والعبيين و سدرة المنتهى وشجرة طوبى و حوض الكوثر و الحور و القصور و الأنهار و الأشجار و الجعيم والسقر و جهنّم و مقامع من حديد و عقارب و حيّات إلى غير ذلك من المخلوقات الجسميّة التى لا يعلم عددها إلا هو.
وهكذا غيّرالله تعالى هذا الجسم البسيط الذّى هو مادّة موادّ الممكنات تغييراً آخر و جعله معروضاً لطائفة من الأعراض فصار ماءً عذباً أو ملحاً أجاجاً و غيّره بتغيير آخر فصار طينا و غيّره بتغيير آخر فصار تراباً و هكذا او هكذا… و بعدد كلّ تغيير و تجديد تركيب عرض عليه الولاية ققبلها من قبلها اختياراً و أنكرها من أنكرها اختياراً.
در اين آب كه بسيط است تغييرى پديد آمد. يعنى بعضى از اعراض بر آن عارض شد و تكّهاى از آن بهشت و تكهاى ديگر آتش شد. و سومى فرشتگانى شد كه مىخورند و مىآشامند و مىخوابند و مىايستند و مىنشينند و ساكن هستند و با بالهاى جسمانى پرواز مىكنند…و چهارمى جنّى مخلوق از آتش شد و پنجمى آسمان و زمين محسوس در منظومه شمس و ديگر منظومههاى كهكشان ما و ديگر كهكشانها شد. و همينگونه در اين جسم كه بسيط است تغييرى پديد آمد و آن تبديل شد به بهشت عدن و جنّة الماوى و فردوس و عليين و سدرة المنتهى و درخت طوبى و حوض كوثر و حور و قصور و نهرها و درختان و حجيم و تشعر و حهنم و شلاقهاى آهنى و عقربها و مارهاى و ديگر موجودات جسمانى كه تعدد آنها را جز خداوند متعال نمىداند.
و نيز تغيير ديگرى خداى تعالى در اين جسم كه بسيط و ماده اصلى همه مواد الم ممكنات است پديد آورد و آن را معروض تعدادى از اعراض كرد پس آن آب گوارا يا شور و تلخ شد و به تغييرى ديگرى در آن پديد آورد و آن به صورت گِل درآمد و تغييرى ديگر در آن صورت داد و آن را خاك كرد و بر همين منوال تغييرات زيادى بر آن وارد كرد و در هر تغييرى مخلوق تازهاى پديد آمد…. و بعد از هر تغيير و تركيب جديدى با عرض ولايت موجودات تازه پديد آمده را امتحان كرد و آنها يه به اختيار پذيرفتند و يا به اختيار منكر شدند.
با اين بيان روشن گرديد كه ميرزاى اصفهانى معتقد است كه خداى تعالى نسبت به تمام موجودات در شرايط تازهاى كه برايشان پديد آمده است امتحانى ترتيب داده است و افراد موجود در آن شرايط را از هم ممتاز كرده است. اومعتقد است كه ماده نسخيتن مخلوقات مادى بعد از آنكه خلق شد خداى تعالى توحيد و رسالت و ولايت را به او عرضه داشت و او را از شعور و قدرت و اختيار بهرهمند ساخت و هيچ مانعى وجود ندارد كه خداى تعالى پشهاى را از آگاهى و توانايى و اختيار بهرهمند كند. بعد از آن آن ماده اولى دو قسمت گرديد يك قسمت اطاعت و ديگرى نافرمانى نمود و خداى تعالى يكى را نورانى و ديگرى ظلمانى و ويژگى آتش داد. او مىگويد :
ثمّ بعد صيرورة الماء البسيط قسمين، نوراً و ناراً عرض الولاية عليها ثانياً فكلّ جزء من النور سبق سائز الأجزاء فى قبولها جعله اشرف اجزاء المادّة النوريّة العليينيه و كلّجزء لحق فى القبول جعله أخسّ فجعل الشرف طينا من اعلى عليين بل فوق الأعلى و جعل الأخس من أدنى العليين على حسب الدرجات الأشرف فالأشرف… و هكذا بعينه فعل فى أجزاء النار.
سپس بعد از دو قسم شدن آب كه بسيط است به نورى و ظلمانى ولايت براى بار دوم به آنها عرضه داشت پس هر جزئى از ماده نورى در قبول ولايت از اجزاى ديگر پيشى گرفت بهترين جزء ماده نورى عليينى شد و هر جزئى كه تأخير كرد نسبت به آن در رتبه پايينتر عليين قرار گرفته و مراتب و درجات عليين به همين صورت شكل گرفت… و نظير همين را در قسمت ظلمانى كه ويژگى آتش را داشت انجام داد.
بخوانید مقاله منشأ اختلاف اشيا و عدل الهى
مرحوم ميرزاى اصفهانى تعدد امتحانها را لطفى از سوى خداى تعالى نسبت به مخلوقات دانسته و در اين زمينه مىنويسد :
و من اعظم افاضاته تعالى و اتمام حجته أنّه بعد العصيان فى المراتب السابقة افاض القدرة والاختيار فى المراتب المتاخره على منع تحقّق الآثار و المقتضيات عن المقتضيات.
از بزرگترين الطاف الهى و اتمام حجّت او آن است كه بعد از نافرمانى خلق در مراتب پيشين قدرت و اختيار را به آنها در مراتب و عوالم بعدى عطا فرموده است كه با آن از توانايى بر جلوگيرى از آثار و پيامدهاى طينتهاى پيشين بهرهمند شده است.
ايشان معتقد است كه خداى تعالى بعد از هر امتحانى در آن ماده نخستين تغييراتى ايجاد كرده است كه در اثرآن تغيير در آن ماده نخستين آثار و اقتضاهايى پديد آمده است امّا به لطف خويش در امتحانهاى بعدى خداى تعالى آنها را از توانايى و دانش بهرهمند ساخته است كه مىتواند با وجود آن اثر و اقتضاى آن را مانع شود و به اعمال نيك بپردازد. ايشان در جاى ديگر با استناد به روايت مفضل در توحيد به برخى از آثار و پيامدهاى امتحانهاى پيشين اشاره مىكند. او مىنويسد :
فظهر من هذه الروايات أنّ… انتهاء الاختلافات إلى الطاعة و العصيان السابق و لهذا ورد فى توحيد المفضل:
فقل: يا مولاى فقد رأيتُ من يبقى على حالته و لاينبتالشعر فى وجهه و إن بلغ حال الكبر؟ فقال: ذلك بما قدّمت أيديهم و أنّ الله ليس بظلام للعبيه…
فقلت: فلم صار بعض الناس من يفقد شيئاً من هذا الجوارح فيناله فى ذلك مثل ما وصفته يامولاى؟
قال صلوات الله عليه: ذلك للتأديب و الموعظة لمن يحلّ ذلك به و لغيره بسببه كما قد يؤدّب الملوك الناس للتنكيل و الموعظة فلاينكر ذلك عليهم بل يحمد من رأيهم و يصوّب من تدبيرهم.
از رواياتى كه ذكر گرديد روشن شد كه… اختلافات اشيا به اطاعت و عصيان پيشين منتهى مىشود و به همين جهت است كه در توحيد مفضل وارد شده است: گفتم: اى مولاى من من مىبينم بعضى از مردان به همان حالت خويش باقى هستند و در صورت آنها مويى نمىرويد و به اين صورت هستند تا پير مىشوند؟
حضرت فرمود: اين به جهت امورى است كه پيش از اين آنان به دستان خويش مقدّم داشته و خداوند به بندگانش به هيچ وجه ستمى نمىكند.
عرض كردم: مولاى من چرا بعضى از مردم فاقد برخى از اعضا هستند و اين موجب مىشود مشكلاتى كه عرضكردم برايشان بوجود آيد؟
آن حضرت فرمود: اين امر براى ادب كردن و موعظه نمودن است هم براى خود او و هم براى ديگران به واسطه او همانطور كه مىبينى پادشاهان مردم را عقاب و موعظه مىكنند و هيچ كس آنها را در اين كار سرزنش نمىكند بلكه نظر آنها را مىستايد و تدبيرشان را حق مىداند.
با اين مطالبى كه از مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى از تقريرات و دستنوشتههاى ايشان نقل شد روشن گرديدكه ايشان براساس متونمقدسدينى اختلاف اشيا را از طرفى به رأى و مشيت و تقدير الهى پيوند زده و از ناحيه ديگر براى اتمام حجت و تبيين حكمت الهى نظام امتحان و تكليف و به طور كل نظام شريعت را مؤثر در پيدايش اختلاف موجودات دانسته است. شاگردان آن بزرگوار نيز در اين جهت با ايشان هم رأى بوده و آنان نيز به اين نكته مهم قرآنى و روايى تأكيد نمودهاند. مرحوم حاج شيخ على نمازى شاهرودى كه يكى از شاگردان مبرّز آن بزرگوار است در اين زمينه مىنويسد :
يظهر من اخبار الطينة و الميثاق و أخبار عرض الولاية و أخبار بدء الخلق انّه عرض الولاية على الماء فما قبل صار عذباً فراتاً و ما لم يقبل صار ملحاً أجاجاً. فالأصل الماء و الاختلاف بالعرض… و له تعالى فى ذلك كلّه بأن يمحوه من الاشقيا و يكتسبه فى السعداء و يكون عاقبة الّذين أساؤوا السوأى أنْ كذّبوا بآيات الله فيدخلوا فى ألاشقيا. نعوذ بالله من سوء العاقبة.
از اخبار طينت و ميثاق و اخبار عرض ولايت و اخبار آغاز خلقت روشن مىشود كه خداى تعالى ولايت را بر آب ]ماده نخستين خلق [عرضه داشت و آنچه از آب پذيرفت گوارا و شيرين شد و آنچه نپذيرفت شور و تلخ گرديد. پس اصل آب است و اختلاف عرضى است.
… و خداى تعالى در مورد همه اينها باز صاحب اختيار است كه آنها را از اشقيا محو كند و در رستگاران ثبت كند و عاقبت كسانى كه كارهاى زشت و بد انجام مىدهند به آنجا ختم مىشود كه آيات الهى را تكذيب مىكنند و در گروه اشقيا وارد مىشوند. به خداى تعالى از بدى عاقبت پناه مىبريم.
منشأ پيدايش اختلاف اشياء از نظر فلسفه
برخى از اختلافات ميان اشياء از نظر فيلسوفان جوهرى و غيرقابل جعل و تغيير و تبديل است و برخى هم عرضى است كه ممكن است يك جوهر در شرايط مختلف اعراض مختلف پيدا كند. امّا با وجود اين براساس مبانى فلسفى هم امكان ندارد هر عرضى به هر جوهرى عارض شود و نيز ممكن نيست هر گونه عرضى در هر گونه شرايطى به هر گونه جوهرى عارض گردد بلكه بر طبق اصول فلسفى كه بر نظام عملى و معلولى و نيز براساس قاعده اشرف و نيز براساس علم ازلى ذات واجب الوجود امكان ندارد در هيچ تغييرى در هيچ چيزى اگر چه خيلى جزئى هم باشد صورت بگيرد. حال براى بررسى و تحليل اين مطلب به سخنان برخى از بزرگان و انديشمندان فلسفى مىپردازيم.
منشأ پيدايش اختلاف اشيا در نظر ملاصدراى شيرازى
صدرالدين شيرازى مىنويسد :
إنّ أمره للخلايق و إرادة للموجودات ليس أمر قس و اجبار و ارادة قهر و اضطرار بل ما أمرهم إلا ما أحبّوه ولا أراد منهم إلا ما عشقوه بحسب ذواتهم الاصليّة و ما هياتهم الذاتيّة… فالحق أنّ أمره لهم مسبوق بد عائهم له و طلب الدخول إليه فلو لاسبق السئوال الاستحقاقى لما ورد الأمر من الله بالدخول فى دار الوجود…
فان قيل: أين للمعدوم لسان يسئول بها؟
قلنا: إنّ ذلك بعد ثبوت أعيانهم و ثبوت ما هو بمنزلة لسانهم….
امر و اراده الهى بر مخلوقات و موجودات امر الزامى و اجبارى و قهرى و اضطرارى نيست بلكه آنها را امر نمىكند مگر به آنچه دوست دارند و از آنها نمىخواهد مگر آنچه به حسب ذات اصلىشان و ماهيات ذاتىشان عاشقش هستند… حق آن است كه امر خداى تعالى به خلق مسبوق به دعاى آنها و طلب دخول آنها به عالم خلق است. پس اگر سئوال استحقاقى پيشين آنها نبود از سوى خداى تعالى امرى براى دخول آنها به عالم وجود صادر نمىشد….
اگر گفته شود كه آنها پيش از آنكه به عالم وجود وارد شوند موجود نبودند تا سئوال هم بكنند.
مىگوييم: اين سئوال بعد از ثبوت اعيان مخلوقات است و بعد ثبوت چيزى است كه به جاى زبان براى آنهاست.
در اين عبارت ايشان سعى مىكند خلقت را به خواست و استدعاى ذاتى خود مخلوق پيوند زند و معتقد است كه خداى تعالى هيچ موجودى را به عالم وجود نمىآورد مگر اينكه آن موجود از خداى تعالى به زبان استحقاقى ذاتى خويش از خدا طلب آمدن به عالم خلق را مىكند و در حقيقت خود موجودات هستند كه از خداى تعالى طلب آمدن به دنيا مىكنند و خداى تعالى استدعا و خواسته آنها را برآورده مىكند و آنها را به عالم خلق وارد مىكند. منتها شكلى كه ايشان در اين امر مىبيند آن است كه خلايق پيش از اينكه موجود شوند معدوماند و هيچگونه ثبوتى براى آنها و استدعاى آنها وجود ندارد با وجود اين آنها چگونه از خداى تعالى استدعاى آمدن به عالم خلق و پوشيدن لباس وجود را مىكنند. ايشان پاسخ مىدهند كه آنها پيشين از موجود شدن در مرتبهاى ثبوت پيدا مىكنند و بعد از پيدا كردن ثبوت در آن مرتبه است كه استدعاى پوشيدن لباس وجود مىكنند و خداوند محبوب آنها را به آنها عطا مىفرمايد.
اما ايشان روشن نمىكند كه ثبوت هم كمالى است براى آن ماهيات و اعيان آن هم ثبوت هم به استدعاى خود آنها از سوى خداى تعالى انجام مىشود يا در آنجا ديگر چنين حكمى پياده نمىشود؟ و نيز ايشان روشن نمىكند كه اين امر تنها به لباس وجود پوشيدن اعيان منحصر است يا همه عوارض و حالات آنها را نيز شامل مىگردد و يعنى اينكه سفيد بشود يا سياه، كوتاه باشد يا بلند، سرد باشد يا گرم، قوى باشد يا ضعيف، شيرين باشد يا تلخ و يا شور و نظار آن از حالات فراوانى كه هر موجودى مىتواند در طول حيات خود در دنيا از آنها برخوردار گردد. اين امر را مرحوم ملاهادى سبزوارى از شاگردان معروف ايشان بيشتر باز كرده و توضيح مىدهد كه در اينجا به نقل نظر ايشان در اين باره براى روشنتر شدن مطلب مىپردازيم.
منشأ پيدايش اختلاف اشيا در نظر ملا هادى سبزوارى
ملاهادى سبزوارى در آثار خويش در موارد متعددى به اين مطلب پرداخته و توضيحات زيادى داده است. ايشان در كتاب شرح الاسماء در شرح اين جمله از دعاى جوشن كبير «ما من لا يعتدى على اهل مملكته» مىنويسد :
اى لا يظلم عليهم كيف و هو اعدل العادلين وضع كلّ شىء فى موضعه و أعطى كلّ ذى حقّ حقه فكلّما استعدى عينه و سأل بلسان الاستعداد وصل إليه فواحداًأعطا المملكة و واحداً أعطاه الراحة و الصحة و واحداً أعطاه العلم و المعرفة. و الآثار الّتى تترتّب على الحديد لا تتربّب على الذهب وبالعكس…
والتقويم فى الألف مطلوب و التعويج فى الدّال مرغوب
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
اگر نيك و بدى بينى مزن دم كه ابليس مىبايد هم آدم
فالسئوال بأنه لم أعطى الالف الاستقامة و الدّال الانحناء باطل من اصله لأنّ الاستقامة ذاتيّة للألف و بدونها لايبقى الألف الفاً و أنت فرضتها ألفاً بدون الاستقامه…
والحاصل أنّ الذاتى غير معلّل والجعل المركب فى الذاتيّات باطل و فى العرضيّات و ان كان جائزاً لكن كلّ العرضيات ذاتىّ بالنسبة إلى الهويّة و إن كان عرضياً للماهيّة النوعيّة فبعد تعيين الموضوع ينقطع السئوال.
والحاصل أنّ كلّ شىء يظهر فى الوجود على طبق ماكمن فى عينه الثابت كما هو طريقة العرفاء الشامخون.
يعنى بر آنها ظلم و ستم نمىكند. چگونه ممكن است از خدا ستم ديده شود در حالى كه او عادلترين عادلهاست هر چيزى را در جايگاهش قرار مىدهد. و هر صاحب حقى را به حقش مىرساند. هرآنچه عين ثابت هر چيزى استدعا كند و به زبان استعداد طلب كند خداى تعالى آن را به مطلوبش مىرساند يكى را مملكت عطا مىكند و ديگرى را راحتى و صحت و سومى را علم و معرفت و آثارى كه بر آهن بار مىشود بر طلا بار نمىشود و عكس آن هم صحيح است… و استقامت و راستى در الف مطلوب است وانحنا و كجى از دال مقصود است.
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
اگر نيك و بدى بينى مزن دم كه ابليس مىبايد هم آدم
پس سئوال به اينكه چرا الف استقامت دارد و دال كجى از انديشه باطل است زيرا استقامت ذاتى الف است و بدون آن الف، الف نيست در صورتى شما الف بدون استقامت فرض كردى…
حاصل آنكه ذاتى تعليل نمىشود و جعل مركب در ذاتيات باطل است و در عرضيّات اگر چه صحيح است ولى همه عرضيّات نسبت به واقع و حقيقت ذاتىاند اگر چه نسبت به ماهيت نوعى عرضىاند پس بعد از تعيين موضوع سئوال قطع مىگردد.
خلاصه سخن اينكه هر چيزى كه در عالم وجود ظاهر مىشود بر طبق آن است كه در باطن عين ثابت آن هست. اين مطلب روشن عارفان ارجمند است.
ايشان در پاورقى درباره استدعاى عين ثابت در پاورقى همين كتاب اينگونه توضيح مىدهد :
قد تقّرر انللماهيّات أكواناً سابقة فى الألواح و الاقلام العالية و أنّ الأعيان الثابتة كانت لازمة للاسماء و الصفات فى مرتبة الواحديّة و بذلك استقام العلم التفصيلى السابق له تعالى بجميع الأشياء فماهيّة الانسان و عينه استدعت النطق و ماهيّة الانسان و عينه استدعت النطق و ماهيّة الفرس الصاهليّة الأربعة الزوجيّة و الثلاثة الفرديّة و قس عليه. كلّ ذلك بلسان ثبوتىّ.
فإذا قلناالأشياء قبل وجودها استدعى كلّ مالائم ذاته أردنا النشأة العمليّة. و حال العدم حال ثبوتها لايوجود أنفسها لأنّ وجودها هذا الوجود التشتّتى اللايزالى بل بوجود الله تبعا و الجاهل يتحيّر فى أنّه لاوجودلها قبل وجودها و لايفرّق شيئيّة الماهية عن شيئية الوجود و أنّه لولا شيئيةالماهيّة ـ و هى ما عليه الشىء ـ لم يئّم العلم و أنّ استدعا ؤها اقتضاء ماهيّاتها ذاتيّاتها و عرضيّاتها و لا يعلم أنّ موادّها الطبيعيّة أيضا لماله مادّة السنة استعداد و لها استدعاء على انىء فمادّة قصب السكّر استعدت الحلاوة و مادّة الحنظل استعدت المرارة و الورد استدعت النعومة و العطر و الشّوك الحدّة (آتش افروز بخارى نخرد بستان را).
در جاى خود ثابت شده است كه براى ماهيات تكوّنى پيشين در لوحها و قلمهاى عالى هست و اعيانثابته لازم اسما و صفات در مرتبه واحديّت هستند. و با اين تكوّن خاص براى ماهيات است كه علم تفصيلى و پيشين خداى تعالى به همه اشيا درست مىشود. پس ماهيت انسان و عين ثابت آن استدعاى ناطق بودن دارد و ماهيت اسب استدعاى شيهه كشيدن دارد وماهيت چهار زوج بودن را و ماهيت سه فرد بودن را و همين طور است ديگر ماهيات و همه اين امور به زبان ثبوتى است.
پس وقتى مىگوييم اشيا قبل از وجودشان استدعا مىكنند چيزهايى را كه با ذاتشان ملايمت دارد مقصودمان وجود علمى است. و حال عدم آنها همان حال ثبوت ماهيات است امّا نه به وجود نفس خودشان، زيرا وجود نفس خودشان وجود متفرق تدريجى پى در پى است بلكه ثبوت آنها به تبع وجود خداست و نادان متحيّر و سرگردان است در اينكه ماهيات را وجودى قبل از وجودشان نيست و او فرقى بيش شيئيّت ماهيت با شيئيّت وجود نمىگذارد و نمىداند كه اگر شيئيّت ماهوى ـ يعنى شىء به آنچه شى است ـ نباشد علم تمام نيست. ونيز نمىداند كه استدعاى ماهيات همان اقتضاى آنهاست ذاتيات و عرضياتشان را و نيز نمىداند كه مواد طبيعى ماهياتش كه داراى مادهاند زبان استعداد خويش را دارند و آنها نيز به صورتهايى استدعا دارند پس ماده نيشكر استدعاى شيرينى دارد و ماده هندوانه ابوجهل تلخى و كلّ مستدعى نرمى و عطر و خار مستدعى تندى است.
از اين مطالب مرحوم ملاهادى سبزوارى روشن مىشود كه همه اشيا پيش از آنكه لباس وجود عيانى خارجى را بپوشند لباس وجود علمى ربانى را پوشيدهاند و هيچ موجودى در عالم عين وارد نمىشود جز اينكه در عالم علم حقّ به همان صورت وجود دارد البته به تبع وجود حق متعال نه به وجود متفرق متدرّج عينى خارجى. در نتيجه در عالم عين همان مىآيد كه در عالم علم حق بوده است و چيزى در عالم عين نمىآيد كه در عالم علم نبوده است و چيزى در عالم علم نيست كه در عالم عين نيايد. و هر دو عالم مطابقاند و هيچ تخلفى ميان آن دو به هيچ وجه وجود ندارد. و هرآنچه ماهيات در علم حق متعال دارند در عالم عين نيز همان را خواهند داشت. و در اين جهت تفاوتى ميان ذاتيات و غيرذاتيات نيست زيرا همه غيرذاتيات نيز در عالم عين ذاتى همان عين است و نمىتوان وجود عينى و ماهيتى را از ذاتيات و غيرذاتيات ماهيات نوعى آن ممتاز كرد. بنابراين نظام موجودات كاملاً بسته شده است و در آن هيچ تغيير امكان رخ دادن ندارد و محال است ذرّهاى تغيير در آن پديد آيد و اينكه گفته شود تغييرات براساس تكليف و اطاعتها و عصيانها شكل مىگيرد و جايگاه تغيير و تبديلات بسته نشده است سخنى باطل است و هيچ جايى براى تغيير از ازل وجود نداشته است و همه اشيا از ازل در علم ازلى حق متعال جايگاه خود را يافتهاند و امكان تخلف از آن حتى يك ذرّه هم وجود ندارد. و اين عين عدل است و هر گونه تغيير در آن ظلم و ستم است.
ايشان در ادامه دوباره اين سئوال را طرح مىكند كه معدوم كه وجود ندارد تا سئوال هم داشته باشد بعد در پاورقى توضيحى به اين سئوال داده مىنويسد :
السئوال يسبق كثيراً إالى العقول الأميّة سببه عدم اشتغالها بالعلوم الحقيقيّة حتّى تعلم أنّ الشيئيّة قسمان: شيئية الوجود و شيئية الماهيّة و أنّ المعدوم قسمان: أحدهما مرفوع الشيئين و ليس له استدعا و ثانيهها موضوع شيئية الماهيّة و مرفوع شيئية الوجود و هذا ما يقال: إنّه ثابت فى العلم. و أيضاً معدوم من حيث وجوده الخاص، موجود بالوجود العلمى لله تعالى تبعاً و القلمى و اللوحى…
سئوال مزبور بيشتر به خردهاى بىسوادان خطور مىكند چون كه آنها اشتغال به علوم حقيقى ندارند نمىدانند كه شيئيت دو قسم است: شيئيت وجود و شيئيت ماهيت. و معدوم همه دو قسم است: يكى رفع هر دو شيئيت است كه آن را استدعايى نيست و ديگرى رفع شيئيت وجود با وضع شيئيت و اين همان است كه گفته مىشود: در علم ثابت است. و به همين گفته مىشود: از نظر وجود خاص معدوم است امّا به تبع وجود علمى حق تعالى و وجود قلم و لوح موجود است.
ايشان در رسائل خويش سئوال ديگرى را در اين زمينه مطرح كرده و مىنويسد :
و امّا قول السائل ـ و فقه الله تعالى ـ إنّ الاعيان الثاتبة إذا لم تشتمه رائحة الوجود فكيف تكلف و تثاب و تعاقب؟
فجود به: إن المراد بالأعيان، الماهيّات الممكنة و ليس مراد هم أنّ الماهيّات من حيث هى معدومة مكلّفة ولا أنّ الماهيات بماهى شيئيات المفاهيم الذهنيّة مكلفة و كلاهما واضح البطلان، بل المراد الماهيات من حيث التحقّق و الماهيات بشرط الوجود فإن المسكن بشرط الوجود مكلّف مع أن الأمر التكوينى يجوز تعلّقه بالمعدوم أى المتشّيئى بشيئية الماهية دون شيئيةالوجود، و باصطلاح بالثابت و إن لم يكن موجوداً و المعتزلة يصححّون خطاب المشافهة بالماهيات المتقرّرة الغير الموجودة بعد.
و قول العرفاء «إنّ عين كلّ ممكن يقتضى بلسان العال نحو وجوده العينى»، غير قول المعتزله بثبوت المعدومات لأنّ المتعزلة يقولون بأن الماهيات منفكّة عن كافة الوجودات ثابتة و العرفاء لايقولون به بل بأنّ الماهيات منفكّة عن وجوداتها المتشتتة الخاصّه بها فيما لايزال لكن منسحبة عليها الوجود الحقّ التبعيفى النشأة العلميّة تستديعى مقتضياتها بلسان ثبوتىّ و تسمع بسمع ثبوتى كلمة “كن” و نحو ذلك. و المراد بقول المولوى «نيستها را قابليت از كجاست» المعدوم الّذى لايكون له وجود علمّى و لاوجود عينى.
و بقوله: «بلكه شرط قابليت داد اوست» أنّ بروز الماهيات و المواد مشروط بوجود فعليّة فى الموضوع كالوجود العينى المبرز للاستعداد فى المادّة السابقة على المستعدّ له والوحود العلمى فى الأعيان الثابتة فى علم الله السابق العنايى و إلا فمعلوم أنّ القابليّات ذاتيّات الذاتيات غير مجعولة بجعل تركيبى.
اين سخن سئوال كننده ـ خداى تعالى توفيقش دهد ـ كه اگر اعيان ثابته رايحه وجود به مشامشان نرسيده پس چگونه تكليف مىشوند و ثواب و عقاب براىشان تصويه مىشود؟
جوابش آن است كه: مقصود از اعيان، همان ماهيات امكانىاند و مرادشان آن نيست كه ماهيات با توجّه به ذات و نفسشان معدوماند و مكلف و نيز مقصودشان آن نيست كه ماهياتى كه مفاهيم ذهنىاند مكلف هستند بطلان هر دو روشن و واضح است بلكه مقصود آن است كه ماهيات با توجه به تحققشان و ماهيات بشرط وجودشان مكلفاند زيرا ممكن به شرط وجود مكلف است. امّا با وجود اين باز هم روشن است كه امر تكوينى تعلقش به معدوم صحيح است يعنى به چيزى كه شيئيت ماهوى دارد و شيئيت وجود ندارد. و به اصطلاح ثابت است اگر چه وجود نداشته باشد. و معتزله خطاب شفاهى به ماهياتى كه تقرر دارد و تا به حال به عالم وجود نيامدهاند را صحيح مىدانند.
و سخن عرفا كه مىگويند: «عين ثابت هر ممكنى به زبان حال خود مقتضى چگونگى وجود عينىاش است» غير از سخن معتزله است كه معدومات را ثابت مىدانند زيرا معتزله مىگويند: ماهيات با وجود انفكاك از همه انواع وجودها ثابت هستند و عارفان قائل به آن نيستند بلكه مىگويند ماهيات با وجود انفكاك از وجود متفرق خاصّ متجدّد دائمى كه در عالم عين دارند وجود حق تبعى در عالم علم حق متعال داراى وجود هستند و با آن وجود علمى به زبان ثبوتىشان مستدعى اقتضاهاى خويش هستند و به گوش ثبوتى خويش كلمة “كن” و نظاير آن را مىشنوند.
و مقصود مولوى از اينكه مىگويد: «نيستها را قابليت از كجاست» اين است كه ظهور و بروز ماهيات ومواد مشروط به وجود فعليّتى در موضوع است مانند وجود عينى كه ظاهر كننده استعداد در ماده پيشين حقيقت داراى استعداد است و مانند وجود علمى در اعيان ثابته در علم عنايى پيشين الهى و در غير اين صورت روشن است كه قابليات ذاتى ذاتيات است و به جعل تركيبى جعل نمىشود.
پس ايشان معتقد است كه حتى اين سخن مولوى كه در حقيقت قابليت داشتن معدومات را نفى مىكند مقصودش آن نيست كه اشيا همانطور كه وجود برايشان جعل مىشود و خداوند آنها را وجود مىدهد به جعل تركيبى بعد از وجود قابليت هم براى آنها جعل مىكند بلكه همين كه وجود براى اشياء جعل مىشود قابليت براى آن نيز چون ذاتى آن است به جعل بسيط وجود جعل گرديده است و جعل تركيبى و جدا از جعل وجود براى آنها نيست.
ايشان در اين باره در جاى ديگر مىنويسد :
بايد دانست كه در علوم حقيقيه محقق است كه جعل تركيبى در ماهيت و اجزاء و لازم ماهيت باطل است. «ما جعل الله المشمش مشمشماً و لكن جعله» زيرا كه سلب شى از نفس محال است و ثبوت شى از براى نفس ضرورات و همچنين در جزء و لازم نسبت به كل و ملزوم…
و همچنين بعد از جعل ماهيات مختلفه به جعل بسيط، اختلاف ذاتى و ضرورى است پس سئوال مسائلى كه بگويد: چرا گل راگل كرد و خار را خار در قوّت آن است كه بگويد چرا شىء خود را دارا باشد و چرا سلب شى از نفس جايز نباشد.
و همچنين سئوال مسائلى كه مىگويد چرا يك شىء را گل كرد و يك شىء را خار؟ اگر قصد مىكند شىء وجود ندارد على حدّه و از معقولات ثانيه است و همچنين ماهيت مطلقه بلكه موجودف ماهيت خاصه است.
و اگر قصد مىكند ماهيّت خاصه ديگر را پس آن را گل نكرد چه انقلاب محال است.
و اگر قصد مىكند ماهيت خاصه خود گل را آن هم مستلزم جعل تركيبى است و گفتيم محال است. و بر هر دو تقدير محال مقدور نيست چه مقدوريت مشروط به امكان است.
و اگر قصد مىكند كه ماده گل را چرا گل كرد و مادّه خار را چرا خار كرد؟ جواب اين است كه «العطيات بعقدر القابليا»… و آنچه عارفى گفته است كهك
داد حق را قابليت شرط نيست بلكه شرط قابليت داد اوست
و فى الدعاء «يا مبتد؟اً بالنعم استحقاقها» مراد آن است كه ظهور قابليات به وجودى است كه علم اوست در مراتب باطنه يا عطيّه اوست در عالم عين نه آنكه ثبوت امكانات براى ماهيات معلل است چه به تحقيق پيوسته كه امكان غيرى باطل است و امكان ذاتى است…
تا اينكه مىگويد :
و نيز ببايد دانست كه نشئات و عوالم متطابقند به حيثيتى كه هر ماهيت كه در عين است به عينها در علم است و تفاوت نيست مگر به ضعف و شدّت در وجود چه وجود مقول به تشكيك است.
پس چون اينها دانسته شد ببايد دانست كه هر يك از طينت عليينى و سجيّنى رامراتب است لاتعدّ و لاتحصى و در هر يكاز مراتب آنچه واقع است به خواست خود ايشان بوده است. ناز خفّت و مرقت خواست و ارض ثقل و يبوست خواست و اربعه زوجيت و ثلاثه فرديت خواست…. اگر همه را يك طور خلقت مىفرمود همين يك چيز خلقت فرموده بود و اين همه انواع و اشخاص گوناگون از فيض وجود محروم بودند زيرا لازم مىآمد كه يا زبان قابليت هر كس را ندانستى يا مطلوب هر يك را نداشتى يا بخل ورزيدى و عدالت نكردى چه آن يكى كه به نظر بعضى خوب است براى همه و قابليّت او در همه نبود اگر به همه مىداد وضع شىء در موضع خود نبود…
اگر گويند: اشياء پيش از خلقت نبودند تا خواستى داشته باشند؟
جواب گوييم مراد از كينونت سابقه و درخواست نخستين كينونت وجود عينى نبود بلكه چون ممكن زوج تركيبى است ماهيتى دارد و وجوديف ثبوت نخستين ماهيت را است نه وجود ممكن را و نيز ثبوت نخستين ماهيت در عالم است چنانچه در مقدمات گذشت نه در عين…
و اگر گويند: چگونه شريرها شرّ خود را خواستند؟
جواب گوييم كه خواست نخستين در نشأه علم موصوف به خير و شرّ نبود چه خير و شرّى ملايم وجود دارد او و شرّ ناملايم وجود آن است و اين فرع وجود است و در نشأه علم به طفيل وجود حق و وجود قلم و لوح موجود بودند و وجود خاص ايشان وجودات متشتته است كه در عالم مالايزال دارند و اينجا كه موجود شدند ملايم وجود خيراست و منافر وجود را شرّ گويند.
مثال اين مطلب: كسى قبل از فصل بهار در علمش گذشته باشد كه چون بهار درآيد باغى بنا كند مشحون به اشجار گوناگون منظّمه و أوراد ]يعنى گلها[ و رياحين منضّده. پس از آنكه بهار رسيد و باغ را بنا كرد و اشجار و فواكه را غرس كرد و ثمر دادند مشمش بگويد: چرا مرا زرد كردى و نيشوق بگويد: چرا مرا سرخ كردى و ترش و بىرايحه و به تفّاحِ شيرين، حلاوت دادى و رايحه طيّبه… و همچنين دگران عربده آغازى و زباندرازى پيش گيرند. هويدا است كه هرزه درآيى است و پاسخ اين است كه ماهيات خود شما در علم سابق صانع باغ اين ذاتيّات و لوازم را استدعا نمود…
اين يك نوع خواستى خود است و نوعى ديگر از خواست خود در ماديات استعدادات خود مادههاست پس اگر عصفور بگويد چرا مرا مقدار كوچك داد و حمامه را مقدار بزرگ و عقاب را مقدار بزرگتر؟ و همچنين دوابّ بگويند: چراما را صورت منكوسه دادند و به انسان صورت احسن تقويم؟
جواب اين است كه خود خواستهايد زيرا كه مواد شما كه بيوض و نطف مختلفه باشد به استعدادات متشتته استدعاهاى متفنّنه دارند و اين مواد خود شمايند كه هر نوعى از مركبات مادّه دارد و صورتى و مادّه هر شى بىگانه از آن نيست و لاأقلّ ضعيف از آن و طليعه آن است.
اگر گويند: قابليت را كه داد؟
پاسخ آن است كه قابليّات ذاتى است و الذاتى لايعلل و شأن حق تعالى ابراز ماهيات و استدعاى آنها و مواد و استعداد آنهاست چنانچه آفتاب كه طالع شود از گل طيب و از قازور عفونت ظاهر شود بحث بر آفتاب نيست. و مثال از وجهى مقرّب است و از وجوهى مبعّد است چه مستشرقات نور شمس پيش از طلوع آن وجودى دارند و آفتاب وجود حقيقى بشر اشره از حق است.
از اين كلام ايشان تفاوت ديدگاه مرحوم ميرزاى اصفهانى و مرحوم سبزوارى روشن گرديد. مرحوم ميرزاى اصفهانى ماده نخستين خلقت را آبى بسيط دانست كه تمام اختلافهاى وارد بر آن عرضى و به راى و مشيت خداست و خداى تعالى با اعطاى شعور و آگاهى قدرت و اختيار آنها را امتحان كرده و براساس قبولى و مردودى و درجات قبولى و مردودى آنها را امتيازهايى داد و يا از آنها محروم كرد امّا براساس نظريّه ملاهادى سبزوارى اين خدا نيست كه اشياء را مختلف مىآفريند بلكه خدا اشياء مختلف را در عالم وجود مىآورد و ظاهر مىكند و ظهور و وجود دادن همه اينگونه نيست كه خدا هر وقت خواست به آنها وجود داده ودر هر جايى خواست آنها را ظاهر سازد بلكه همه آنها در علم ازلى كاملاً مشخص شده است و ذرّهاى ناچيزى نمىتوان برخلاف آن كرد.
منشأ اختلاف اشياء در نظر مرحوم ميرداماد
ايشان نيز عيناً مثل ملاصدرا و شاگردش مرحوم ملاهادى سبزوارى بر اين باور است كه اختلاف اشيا ذاتى آنهاست و خداى تعالى در ارتباط با آنها فاعليت به معناى ايجاد كنندگى ندارد. او مىنويسد :
فالصور النوعيّة فائضة عن بارئها مختلفة و انّما انتهاأها و استنادها إلى عناية البارى الوهاب. فهو سبحانه باختياره الحقّ يهبها للموادّ المستحقّة حسبما تستوهب و تسأل بلسان الاستعداد. فالفعّال المختار لايختار إلا باستحقاق مخصّص و لايفعل إلا بحكمه من حجة.
صورتهاى نوعيّه با اختلافهايى كه دارند، از سوى خالق آنها به اشيا مىرسند و همه آنها به اشيا مىرسند و همه آنها به عنايت خالق بخشنده منتهى و مستند مىشوند. پس خداوند سبحانه به اختيار حق خويش آن صور نوعيّه را به موادى كه مستحقّ آنها هستند مىبخشد و اين بخشش براساس درخواست آنها به زبان استعدادشان است. پس خداى فاعل مختار چيزى را اختيار نمىكند جز اينكه استحقاقى در ميان باشد تا مرجّح و مخصّص اختيار او گردد و فعلى را انجام نمىدهد جز اينكه حكمتى داشته باشد كه از روى محبّت باشد.
كلام مرحوم ميرداماد و در حقيقت خلاصه سخنانى است كه ما از مرحوم ملاهادى سبزوارى نقل كرديم. نكته جالب توجه در كلام مرحوم ميرداماد آن است كه مىفرمايد: «پس خداى فاعل مختار چيزى را اختيار نمىكند جز اينكه استحقاقى در ميان باشد تا مرجّح و مخصّص اختيار او گردد» يعنى مواد صور نوعيه طبق استعداد درونى كه دارند و معلوم نيست استدعا مىكنند كه آن صور نوعيّه را كه مطابق استحقاقشان هست به آنها عطا كند و خداى تعالى نيز كه فاعل مختار است آنها را به استدعاى خودشان نايل مىكند و آن صور نوعيّه را به آنها عطا مىفرمايد. پرسشى كه در اينجا از مثل ميرداماد وجود دارد آن است كه آيا خداوند متعال كه فاعل مختار است مىتواند آنچه را كه آن مواد به زبان حالشان از خداوند متعال مىخواهند ترك كند و صورت نوعيّه خاص آنها را به آنها عطا نكند يا چنين اختيارى براى خداى تعالى وجود ندارد؟ روشن است جواب منفى است يا از اين جهت كه آن صور نوعيّه ذاتى آن مواد هستند و ذاتى شىء معدل به هيچ چيزى نميشود و جعل تركيبى ندارد و يا همان امورى است كه ملاهادى سبزوارى بيان كردند مثل بخل داشتن خداى تعالى ـ نعوذ بالله ـ و امثال ذلك. پس روشن است اختيارى كه مرحوم ميرداماد و امثال ايشان در مقام ذكر مىكنند واژهاى است كه از معناى واقعى خود در اينجا تهى گشته است و معلوم است جاى استفاده از اين واژه در اينجا بىمعناست و بايد به جاى آن از صدور و امثال آن به كار برده مىشد.
منشأ اختلاف اشيا از نظر مرحوم فيض كاشانى
ايشان نيز همچون ساير فيلسوفان و همنوا با آنان مىگويد:
اهل معرفت گويند: صور نوعيه اشيا كه ملكوت عالماند هر يك اسمى است از اسما حقّ تعالى و اسم اعظم، صورت انسان كامل است. و چنانچه هر نوعى كلّى است درتحت او اشخاص بسيارند و افراد بىشمار، درحضرت هر اسمى اسامى نامتناهى كه هر يك كلمهاى است از كلمات حق… و حق تعالى به هراسمى تدبير عالمى از عوالم هجده هزار گونه مىكند و با هر كلمه تربيت محلى به جا مىآورد و ظاهر عالم ملك را كه صور افعال اوست به باطن عالم ملكوت كه اسما و كلمات اوست مىآرايد… چنانكه هر ذرّه از ذرّات عالم ملك از عجز و افتقار و غايت ذلّ و اضطرار به زبان استعدادى كه از فيض اقدس يافته دائماً در دعاست و آن به وجهى اجابت اوست مرداعى حق را «أحيبو داعى الله» و به وجهى سئوال او از حق «يسأله من فى السماوات و الأرض» و هر كلمه از كلمات در حضرت اسمى از اسما كه ملكى است از ملكوت مقدس با اجابت او در كاروان صورت اجابت دعاى آن مضطّر را «أمّن يجيب المضطرّ إذا دعاه» و مطلوب اوبه حسب سئوال مبذول «و آناكم من كلّ ماسألتموه» و اين است معناى «كلّ يوم هو فى شأن» يعنى در هر حادثهاى كارى دارد.
كلمة فيها اشارة إلى معنا «كن فيكون»
اهل معرفت گويند: عالم چون طالب وجود است و قابل وجود و نسبت وجود و عدم به او علىالسويّه است و اگر نه واجب الوجود بودى يا ممتنع پس موجود نمىشود الا از اقتدار الهى كه منسوب است به ذات الهيت المشاراليه بقوله “كن” واز قبول وجود كه منسوب است بهاوالمشاراليه بقوله سبحانه و تعالى “فيكون” أى فلم يلبث أن يمتثل الأمر فكان عقيب الأمر فنسب التكوين إليه من حيث قبوله للكون و استعداده له فإن الكون كان كامناً فيه معدوم العين و لكنه مستعدّ لذلك الكون بالأمر فلمّا أمر إلى الفعل فالمظهر لكونه الحق و الكائن ذاته قابل للكون فلولا قبوله و استعداد للكون لماكان فما لَوّنه إلا عينه الثابتة فى العلم باستعداده الذاتىّ الغير المجعول و قابليّته للكون و صلاحيّته لسماع قول “كن” و اهليّته لقبول الامتثال فما أوجده إلا هو و لكن بالحق… أو نقول: ذلت الاسم الباطن هو بعينه ذات الاسم الظاهر و القابل بعينه هو الفاعل فالعين الغير المجعولة عينه تعالى و الفعل و القبول له يدان فهو الفاعل باحدى يديه و القابل بالأخرى و الذات واحدة و الكثرة نفوس ]النقوش فى نقد النصوص للجامى[ فصحّ أنّه ما أوجد الشىء الا نفسه و ليس إلا ظهوره.
سئوال: اگر گويند كه اشياء پيش از وجود معدوم اند پس چگونه متّصف شوند به امتثال و قبول امر و انقياد. و اين معانى حاصل نمىشود مگر از آنچه او را وجود باشد؟ و نيز چگونه ممكن بود تكوّن چيزى كه وجودش مستفاد از غير است به نفس خود؟!
جواب: گوييم كه اشياء موجودند به وجود علمى الهى أزلاً و ابداً اگر چه با وجود خارجى معدومند و اين صفاتى كه مذكور شد تنها از لوازم وجود خارجى نيست بلكه از لوازم وجود است مطلقاً. پس اشياء در حالت اتصّاف به وجود علمى نيز بدين اوصاف موصوفاند غاية ما فى الباب ظهور اين صفات به حسب عوالم مختلف باشد چون تفاوت لطافت و كثافت در اعيان به حسب عالم ارواح و اجسام است. و سرّ نسبت تكوّن به اعيان و كشف حقيقت عين حقاند ايشان را ظهور و اظهار لنفسه در جميع مراتب وجود هست به وسطه اتصاف به صفات الهى، اگر چه از آن روى كه متعيّناند به تعيّنات خاصّه مستمرّند از ذاتى كه منزه است از تعيين و اشياء را عجز و ضعف و فقر و مسكنت به اعتبار ثانى است. پس اگر نسبت فعل به عين عبد كنيم وجهى دارد و اگر به ربّ كنيم همه صحيح است.
در چشمتو صورت از چه بسيار آمد چون در نگرى يكى به تكرار آمد
گر قدرت و فعل هست مار نه زماست زان است كه او به ما پديدار آمد
مرحوم فيض در اين عبارات در حقيقت سخن عرفان را به دقت بيان كرده و روشن كرده است كه در عالم وجود جز وجود حضرت حق و لوازم آن هيچ حقيقتى نيست و اسما و صفات حضرت حق هم مرتبهاى از مراتب وجود حقاند و تكوّن يافتن اشيا و تكوّن دادن كه ديده مىشود مىتوان هر دو را از جهتى به خدا نسبت داد و از جهتى به اعيان و اشيا چون خداست كه در حقيقت به يك دست خويش مىدهد و به دست ديگر مىگيرد. به نظر مىرسد كه سخن ديگر فلاسفه هم در تجزيه و تحليل نهايى و ذاتى و غيرمجعول دانستن اعيان ثابته و لوازم آنها همين باشد كه مرحوم فيض تصريح كرده است و تنافى آن با مطالبى كه از آيات قرآنى و احاديث اهل بيت : نقل كرديم و با عباراتى كه در تبيين و توضيح احاديثى از كلمات مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى ذكر گرديد، روشن است و به هيچ وجه قابل جمع نمىباشد. اين نهايت سخن فيلسوفان و عارفان است كه انسان در عالم وجود اگر كثرت مىبيند اعتبارى است و آنچه حق است واحد و يكى است و غير او در حقيقت هيچ حقيقتى برايشان نيست و همه به حق هستند بلكه حق هستند.
منشأ اختلاف اشيا درنظر ملاصالح مازندرانى
مرحوم ملا صالح مازندرانى با نگاهى جاممع و كامل به اين بحث نكاتى را بيان مىكند كه خيلى روشنگر است. ايشان مىنويسد :
وها هناسئوال مشهور و هو انّه لم لم يخلقهم سواء؟ و ماالباعث على هذا التفاوت و ما المصلحة فيه؟
فأجاب عند الا شاعرة بأنّه فاعل مختار يفعل فى ملكه ما يشاء و يحكم مايريد لايسأل عما يفعل و هم يسألون.
و أجاب بعض الحكماء بأنّ هذا التفاوت للتفاوت فى القابليّة و القابليّة شرط فى الإفاضة.
و هذا إلى الايجاب أقرب و من ظاهر الشعريعة أبعد.
و أجاب بعض آخر منهم بأنّه لمصلحة نظام الكل الّذى لانظام أكمل منه لأنّه لو خلق كلّ فرد على الوجه الأكمل بالنسبة إليه وحده لغات نظام الكل من حيث هو كلّ بل فات نظام كلّ فرد أيضاً. مثلاً لو جعل كلّ فرد فاضلاً عالماً لما انتظم المصاح الجزئية الّتى لابّه فى مزادلتها فسّسة.
و الحق أنّ لهذا التفاوت بواعث و مصالح حجّة و العقول الناقصه قاصرة من معرفة تفاصيلها.
اينجا سئوالى مشهور وجود دارد و آن اينكه چرا خداوند همه مخلوقات را يكسان خلق نكرده است؟ هدف و مصلحت اين تفاوت چيست؟
اشاعره به اين سئوال چنين پاسخ دادهاند كه خداوند فاعل مختار است و در ملك خويش هر آنچه بخواهد، مىكند و آنچه اراده كند، حكم مىنمايد و از آنچه مىكند، سئوال نمىشود و اين بندگاناند كه از كارهاى خويش سئوال مىشوند.
و برخى از حكما جواب دادهاند كه تفاوت اشيا به تفاوت در قابليت آنها بر مىگردد و قابليت، شرط افاضه است.
اين نظريه به ايجاب در فعل ( يعنى جبر) نزديكتر است و از ظاهر شريعت دورتر است.
بعضى ديگر از حكما پاسخ دادهاند كه اين اختلاف به صلاح نظام همه موجودات است كه نظامى كاملتر از آن وجود ندارد. زيرا اگر هر فرد به تنهايى و با توجه به خودش كاملتر خلق شود، نظام كلّى عالم از بين مىرود بلكه با نابودى نظام كلّى نظام هر يك از افراد هم از بين مىرود مثلاً اگر همه افراد جامعه عالم و فاضل باشند مصالح جزئى كه يادگيرى و عمل به آنها فرومايگى مىآورد، شكل نمىگيرد.
و حق آن است كه تفاوت بين موجودات اهداف و مصالح فروانى دارد و عقلهاى ناقص از شناخت تفصيلى آنها كوتاه است.
سخن مرحوم ملاصالح مازندرانى خيلى عالى و خوب است امّا همانطور كه در اين نوشته روشن شد خداوند متعال در تمام مراحل خلق موجودات را مكلّف ساخته و آنها را امتحان كرده و براساس امتحان و تكليف آنها را به صورتهاى مختلف طبق مشيّت خويش خلق فرموده است و خلق همواره در تكليف و امتحان است و آنها توانايى تغيير در جايگاه و شرايط را دارند و با اطاعت و انقياد و تقوا مىتوانند شرايط را تغيير دهند.
منابع
قرآن كريم
. ابناسحاق، محمّد. السير و المغازى. قم: دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى، 1410 ق.
. 2- نهج البلاغه
3- كتاب العين
4- لسان العرب
5- صحاح اللغه
6- مصباح الخير
7- النهاية ابن اثير
8- بحار الانوار
9- الخصال
10- معانى الاخبار
11- التبيان
12- الكافى
13- توحيد صدوق
14- علل الشرايع
15- تفسير العياشى
16- تفسير القمى
17- مستدرك سفينة البحار
18- المقاصد العليّة
19- الطبيعيات، نسخه صدرزاده، مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى، خطى.
20- معارف القرآن، ميرزامهدى اصفهانى، تايپى به تحقيق مهدى خاتمى
21- تقريرات المعارف، مناصب النبى، خطى، تقريرات دروس ميرزا مهدى اصفهانى، مقرّر حاج شيخ محمود حلبى (ره)
22- تفسير القرآن كريم ملاصدارى شيرازى
23- شرح الاسماء ملاهادى سبزوارى
24- رسائل الحكيم سبزوارى
25- مصنفات ميرداماد
26- كلمات مكنونه فيض كاشانى
27- شرح اصول كافى ملاصالح مازندرانى.
