ضرورت وجود نبىّ براساس قاعده لطف

استاد محمد بیابانی اسکوئی

ضرورت وجود نبىّ براساس قاعده لطف

استاد محمد بیابانی اسکوئی در مقاله ضرورت وجود نبىّ براساس قاعده لطف ، اینچنین نگاشته اند که:ضرورت وجود پيامبراز دو منظر قابل بررسى است: 1. نياز انسان؛ 2. وجوب لطف الهى.فلاسفه و متكلّمان، در معناى وجوب ارسال رسولان، نظريّه‌هايى ارائه كرده‌اند؛ و بر اين نظريه‌ها، نقدها و اشكالاتى نيز مطرح شده است. در نظر فلاسفه، وجوب به معناى ضرورت وجود و عدم انفكاك از ذات خداوند است، و لطف و كرم از صفات ذات محسوب مى‌شود. هرچند متكلّمان براى اثبات وجوب ارسال رسل، بر حسن و قبح عقلى تأكيد مى‌كنند و اين به معناى ضرورت و لزوم فلسفى نيست، ولى برخى بر آن عقيده‌اند كه وجوب در نظر متكلّمان، همان معناى فلسفى را دارد.قاعده لطف از نظر متكلّمان بزرگ شيعه همچون شيخ مفيد و خواجه طوسى نقد و بررسى شده و اشكالات مربوط به نظر حكما و فلاسفه با استناد به آيات و روايات تبيين شده است.وجوب ارسال رسل برمبناى عدل الهى نيز مورد بررسى قرار گرفته است.

| فصلنامه تخصّصى مطالعات قرآن و حديث – سال هشتم، شماره 29، زمستان  1389|


چكيده : ضرورت وجود پيامبراز دو منظر قابل بررسى است: 1. نياز انسان؛ 2. وجوب لطف الهى.

فلاسفه و متكلّمان، در معناى وجوب ارسال رسولان، نظريّه‌هايى ارائه كرده‌اند؛ و بر اين نظريه‌ها، نقدها و اشكالاتى نيز مطرح شده است. در نظر فلاسفه، وجوب به معناى ضرورت وجود و عدم انفكاك از ذات خداوند است، و لطف و كرم از صفات ذات محسوب مى‌شود. هرچند متكلّمان براى اثبات وجوب ارسال رسل، بر حسن و قبح عقلى تأكيد مى‌كنند و اين به معناى ضرورت و لزوم فلسفى نيست، ولى برخى بر آن عقيده‌اند كه وجوب در نظر متكلّمان، همان معناى فلسفى را دارد.قاعده لطف از نظر متكلّمان بزرگ شيعه همچون شيخ مفيد و خواجه طوسى نقد و بررسى شده و اشكالات مربوط به نظر حكما و فلاسفه با استناد به آيات و روايات تبيين شده است.وجوب ارسال رسل برمبناى عدل الهى نيز مورد بررسى قرار گرفته است.

كليدواژه‌ها : وجوب ارسال رسل / بعثت پيامبر / متكلّمان / فلاسفه / قاعده لطف / عدل الهى.

مقدّمه

ضرورت وجود نبى و رسول از دو منظر قابل تأمّل و بررسى است :

  1. نياز انسان به وجود نبى و رسول؛
  2. وجوب ارسال انبياء و رسل بر خداى تعالى؛

مطلب اوّل ذيل فلسفه بعثت پيامبران الهى بحث مى‌شود و در آن مبحث، نياز انسان به وجود پيامبران الهى از جهات گوناگون بررسى مى‌گردد. اين بحث از موضوع مقاله حاضر خارج است. در اين نوشتار، درباره وجوب ارسال رسولان بر خداى تعالى، بحث خواهد شد.

درباره وجوب لطف و ارسال رسولان از جانب خداى تعالى، دو ديدگاه وجود دارد:

  1. ديدگاه فلسفى؛ 2. ديدگاه كلامى.

1) معناى وجوب ارسال رسل از نظر فلاسفه

مرحوم مظفّر در تقرير اين نوع وجوب بر خداى تعالى مى‌فرمايد :

إنّ اللّطف بالعباد من كماله المطلق، و هو اللّطيف بعباده و الجواد و الكريم؛ فإذا كان المحلّ قابلاً ومستعدّآ لفيض الوجود و اللّطف، فإنّه تعالى لابدّ أن يفيض؛ إذ لا بخل في ساحة رحمته و لا نقص في جوده و كرمه. و ليس معنى الوجوب هنا أنّ أحدآ يأمر بذلک فيجب عليه أن يطيع ـ تعالى عن ذلک ـ بل معنى الوجوب في ذلک كمعنى الوجوب في قولک: «إنّه واجب الوجود.» (مظفّر، ص 51)

لطف به بندگان از كمال مطلق خداست. و او نسبت به بندگانش لطيف و جواد و كريم است. هر گاه محل قابليّت واستعداد فيض وجود و لطف را داشته باشد، بر خدا لازم است كه فيض كند؛ زيرا در رحمت او بخلى نيست و جود و لطف او را نقصى نمى‌باشد. وجوب در اينجا بدان معنا نيست كه شخصى او را به اين امر فرمان دهد، پس بر او اطاعت واجب گردد ـ خداوند از اين متعالى و بلند مرتبه‌تر است ـ بلكه معناى وجوب در اينجا مانند وجوب در «واجب الوجود» است.

استاد خرّازى هم بعد از نقل كلماتى از فلاسفه در اين باره، بيان مى‌كند كه مقتضاى كمال مبدأ متعال از جهت اسماء و صفات، احسان و لطف كردن به نيازمندان و نداشتن بخل و منع است؛ در غير اين‌صورت، نقص در ذات پروردگار لازم خواهد آمد كه بر خلاف فرض فعلى بودن وجود تمام كمالات در ذات الهى است.

إنّ مقتضى كمال المبدء المتعال من جهة الأسماء و الصفات هو الإحسان و اللّطف إلى من يحتاج إليه و عدم البخل و المنع؛ و إلّا لزم الخلف في كماله. فكلّ ما يحتاج إليه الخلق لا سيّما الإنسان، لطف و صادر من صفاته و لازم لصفاته، من دون حاجة إلى حكم العقلاء بلزوم العدل و قبح الظلم. (به نقل : جهرمى شريعتمدارى، ص 13)

مقتضاى كمال مبدأ متعال از جهت اسماء و صفات، احسان و لطف نسبت به محتاج است، نه بخل و منع. و در غير اين صورت، كمال لطف از او منتفى مى‌شود. پس همه نيازهاى خلق به ويژه انسان، به لطف الهى كه لازمه صفات اوست، از او صادر مى‌شود؛ بدون اينكه به حكم عقلاء به وجوب عدل و قبح ظلم، نياز داشته باشد.

1ـ1) اشكال نظر فلاسفه

بر اساس اين نظريّه، وجوب به معناى ضرورت وجود وعدم انفكاك از ذات خداوند سبحانه است و لطف و كرم و جود، از صفات ذات خداى تعالى محسوب مى‌گردد؛ يعنى فلاسفه معتقدند كه ذات همواره داراى فيض است و امكان ندارد ذات ـ كه از تمام جهات كامل و بالفعل است ـ موجود باشد و جود و فيضى از او سر نزند. براى همين است كه آنان حدوث حقيقى به معناى بود بعد از نبود را، براى غير خداوند متعال به طور كامل قبول ندارند و حدوث اشياء را ذاتى مى‌دانند. آيت الله مكارم شيرازى در اين‌باره مى‌نويسد :

در اينجا اين سؤال پيش مى‌آيد كه «آيا مخلوقات حدوث زمانى دارند؟»؛ يعنى زمانى بوده كه خداوند بوده است ومخلوقى وجود نداشته؟ (البتّه تعبير به زمان نيز از باب تسامح است؛ زيرا زمان، خودش يا مخلوق است، يا نتيجه حركت در مخلوقات) آن‌گونه كه آمده است: «كانَ اللهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيءٌ.» اگر چنين باشد، مسئله دوامِ فيض زير سؤال مى‌رود و مفهومش اين است كه زمانى بوده كه خداوند فيّاض، فيضى نبخشيده است؛ در حالى كه مى‌دانيم فيض لازمه ذات پروردگار است و نبودنش نقصى محسوب مى‌شود.

پاسخ اين سؤال آن است كه جهان حدوث ذاتى دارد؛ يعنى اگر بگوييم هميشه مخلوقى وجود داشته، آن مخلوق هم مستند به ذات پاك او و وابسته به قدرت او بوده است، نه اينكه واجب الوجود باشد؛ همان‌گونه كه نور آفتاب وابسته به اوست و اگر هميشه خورشيد باشد و هميشه نورافشانى كند، باز هم خورشيد اصل است و نورش فرع و وابسته به آن.

به تعبير ديگر، واژه «مع» در جمله «كانَ اللهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيءٌ»، بيانگر اين حقيقت است كه خداوند در ازل بوده و با او و همراه و همتاى او (نه به وسيله او) چيزى وجود نداشته است.

امّا بر اساس آموزه‌هاى دينى، خداوند متعال بود و هيچ خلقى در كار نبود؛ بعد شروع به آفرينش كرد؛ و پيش از خلق و بعد از خلق، هيچ تغييرى در خداوند متعال پديد نيامده است. همچنين اتصاف خداى تعالى به حقيقت جود و كرم و لطف، پيش از خلق و بعد از خلق، هيچ فرقى در حقيقت ذات او ايجاد نكرده است؛ زيرا او آن‌گاه كه خلق نكرده بود، بر خلق كردن توانا بود و بعد از آفرينش هم بر از بين بردن آن توانا است. آن‌گاه كه خلق نكرده بود، از سر بخل نبود و حال كه از بين نمى‌برد، از عجز و ناتوانى او نيست.

2) معناى وجوب ارسال رسول از نظر متكلّمان

متكلّمان ادلّه خود را براى اثبات وجوب ارسال رسولان بر خداى تعالى، بر پايه حسن و قبح عقلى بنا مى‌كنند.

2ـ1) مسائل كلامى و حسن و قبح عقلى

با يك نگاه سطحى در كتب كلامى روشن مى‌شود، كه نه تنها ريشه قاعده لطف، بلكه ريشه بيشتر دليلهاى مسائل كلامى، مسئله حسن و قبح عقلى است. استدلال به حسن و قبح عقلى در كتب كلامى، آن قدر زياد است كه به اعتقاد كلام‌شناسى همچون آيت‌الله سبحانى، اگر اين اصل از كلام گرفته شود، پايه بسيارى از مسائل كلامى فرو مى‌ريزد. ايشان مى‌نويسد :

پس از طلوع خورشيد اسلام و پيدايش علم كلام، مسئله حسن و قبح، پايگاه ديگرى براى خود اتّخاذ نمود و به عنوان يكى از مسائل مهمّ كلامى ـكه داراى نقش كليدى در بسيارى از مباحث فكرى و اعتقادى است ـ در حوزه‌هاى كلامى مطرح گرديد… اگر اين اصل (حسن و قبح عقلى) از دست متكلّمان عدليّه گرفته مى‌شد، بسيارى از مسائل كلامى فرومى‌ريخت و از كاخ رفيع علم كلام جز مسائلى باقى نمى‌ماند. (سبحانى، ص 12)

ايشان، سپس مسئله لزوم لطف از جانب خداى تعالى و وجوب بعثت پيامبران را از مسائلى مى‌شمارد كه بر همين انديشه مبتنى است. (همان، ص 145ـ147)

2ـ2) نقد و بررسى نسبت وجوب فلسفى به متكلمان

گفتيم كه از نظر آيت‌الله سبحانى وجوب در كلام، از باب حسن و قبح عقلى است، نه به معناى ضرورت و لزوم فلسفى؛ امّا برخى ديگر معتقدند كه منظور متكلّمان از وجوب در مسئله وجوب لطف و بعثت پيامبران، وجوب به معناى فلسفى آن است؛ يعنى ضرورت وجود و استحاله انفكاك آن از خداوند متعال.

اين نظر با توجّه به مطلبى از شيخ مفيد در وجوب قاعده لطف، به بيشتر متكلّمان نسبت داده شده و كلام شيخ، شارح همه كلمات متكلّمان در اين زمينه دانسته شده است، جز تعدادى از آنها كه به حسن و قبح عقلى تصريح كرده‌اند. آيت‌الله خرّازى در اين زمينه مى‌نويسد :

و يشهد أيضآ على أنّ مقصود العباير المذكورة ]في تعريف اللّطف[ هو ذلک (أي من جهة كمال الذات وعلمه وحكمته) لا ذاک (أي لا تقبيح العقلاء وحكمهم بقبح نقض الغرض وقبح الظلم)، ما صرّح به الشيخ المفيد قدّه من أنّ ما أوجبه أصحاب اللّطف من اللّطف، إنّما وجب من جهة الجود و الكرم، لا من حيث ظنّوا أنّ العدل أوجبه وأنّه لو لم يفعل لكان ظالمآ.

فهذه العبارة تصلح لشرح كلمات متكلّمي الشيعة؛ و هو أنّ مقصودهم من وجوب اللّطف أنّ منشأ وجوب اللّطف هو الجود والكرم وصفاته الكماليّة. فاللّزوم من جهة نفس الذات، لا من جهة الحكم الخارجيّ الّذي حكم به العقلاء من ناحية لزوم العدل و قبح الظلم؛ و ممّا ذكر، يظهر ضعف ما قيل من أنّ مبنى قاعدة اللّطف عندهم، هو قاعدة الحسن والقبح العقليّ الّتي كثرت الأبحاث و المناقشات فيها فللّازم هو الاستدلال بأنّ الغرض هو الاستكمال، والإخلال بالغرض لا يليق به لما عرفت من أنّ مبنى قاعدة اللّطف في أمثال العبائر المذكورة، هو استحالة الخلف و المناقضة، لا قاعدة الحسن و القبح العقليّ؛ وإن كان ظاهر بعض هو ذلک، حيث قال في تقريبه : «إنّ ترک اللّطف نقض للغرض، و نقض الغرض قبيح؛ فترک اللّطف قبيح.» (به نقل: جهرمى شريعتمدارى، ص 9 و 10)

شاهد ديگر بر اينكه مقصود عبارات متكلّمان در تعريف لطف، وجوب از باب كمال ذات و علم و حكمت است، نه وجوب از باب حسن و قبح عقلى، صريح عبارت شيخ مفيد 1 است كه مى‌فرمايد: وجوبى كه قائلان به لطف در حقّ خداى تعالى بدان معتقدند، وجوب از باب جود و كرم است، نه از جهت عدل كه آنان گمان كرده‌اند اگر او لطف نكند، ظالم خواهد بود.

اين عبارت صلاحيّت شرح كلمات متكلّمان شيعه را دارد كه مقصود آنان از وجوب لطف و منشأ وجوب لطف همان جواد و كريم بودن خداوند است كه از صفات كمال ذات الهى است. پس لزوم به نفس ذات بر مى‌گردد، نه به حكم خارجى كه عبارت باشد از حكم عقلاء به لزوم عدل و قبح ظلم. بدين ترتيب، ضعف اين قول ظاهر مى‌شود كه مبناى قاعده لطف نزد متكلّمان شيعه، قاعده حسن و قبح عقلى است؛ قاعده‌اى كه بحثها و مناقشات فراوانى درباره آن وجود دارد.

پس براى قاعده لطف، بايد اين گونه استدلال كرد كه غرض به كمال رسيدن است و اخلال به غرض سزاوار آن ذات مقدّس نيست. زيرا معلوم شد كه مبناى قاعده لطف در عبارات متكلّمان شيعه، استحاله خلف و نقض در كمال ]و فعليّت [جود و لطف و كرم ذاتى خداوند متعال است، نه قاعده حسن و قبح عقلى. البتّه ظاهر كلام بعضى از آنان در اينجا، همان قاعده حسن و قبح است؛ زيرا در تقريب استدلال مى‌گويد: «ترك لطف نقض غرض است و نقض غرض قبيح است؛ پس ترك لطف قبيح است.»

در اين‌كه متكلّمان عدليّه قائل به لزوم لطف از جانب خداوند متعال و لزوم بعثت پيامبران و ارسال رسولان‌اند جاى هيچ‌گونه شكّ و ترديد نيست؛ و منشأ و خاستگاهِ حكم به اين لزوم ـ همان‌گونه كه در نوشته آيت‌الله سبحانى نيز آمده ـ اعتقاد به حسن و قبح عقلى است. امّا اينكه چرا آيت‌الله خرّازى اين مسئله را به گونه‌اى ديگر تحليل كرده‌اند، درخور كاوش و بررسى است. به نظر مى‌رسد منشأ اختلاف اين دو ديدگاه، اختلاف در اصل حسن و قبح عقلى باشد. زيرا برخى حسن و قبح افعال را عقلى ندانسته و آن را از مشهورات عامّه و وابسته به اعتبار عقلاء براى نظام اجتماعشان شمرده‌اند. بنابراين، طرح چنين احكام عقلايى را در مورد خداوند متعال، صحيح ندانسته و سعى كرده‌اند وجوب لطف و لزوم ارسال رسل را از اين قانون خارج سازند. علّامه طباطبايى در كيفيّت شكل‌گيرى حسن و قبح مى‌فرمايد :

انسان ابتدا با مشاهده همنوعان خويش به تناسب اعضا و اعتدال خلقت، به‌ويژه در صورت او، متوجّه معناى حسن شد… و خلاف تناسب و اعتدال را قبيح و بد دانست… سپس آن را به افعال و معانى اعتبارى و عناوينِ مقصود در ظرف اجتماع تعميم داد؛ و آنچه موافق با غرض اجتماع و سعادت زندگى انسانى و لذائذ حيات او بود، خوب شمرد و غير موافق را بد دانست. پس عدل و احسان به مستحق و تعليم و تربيت و نصيحت و امورى ديگر از اين قبيل، خوب ناميده شد و ظلم و دشمنى و نظاير آن بد شمرده شد… (طباطبايى، ج 5، ص 10، تفسير آيات 77ـ80 سوره نساء)

اعتبارى شمردن حسن و قبح و از كارانداختن استقلال عقل در شناخت حسن و قبح، باعث شده است كه در مورد افعال الهى حسن و قبح معنا نداشته باشد. استاد مطهّرى در اين زمينه مى‌نويسد :

از نظر حكماء انديشه حسن و قبح و نيكى و بدى كارها در انسان ـ كه وجدان اخلاقى بشر از آن تشكيل شده است ـ انديشه‌اى اعتبارى است، نه حقيقى. ارزش انديشه اعتبارى ارزش عملى است، نه علمى و كشفى؛ همه ارزشش اين است كه واسطه و ابزار است. فاعل بالقوّه براى اينكه به هدف كمالى خود در افعال ارادى برسد، ناچار است به‌عنوان «آلت فعل»، اين‌گونه انديشه‌ها را بسازد و استخدام نمايد. ذات مقدس احديّت كه وجود صرف و كمال محض و فعليّت خالص است، از اين‌گونه فاعليّت‌ها و اين‌گونه انديشه‌ها و از استخدام «آلت» به هر شكل و هر كيفيّت، منزّه است. (مطهّرى، ص 76)

ولى از آنجا كه بيشتر اصوليان و همه متكلّمان، قائل به عقلى و ذاتى بودن حسن و قبح افعال‌اند، نه عقلايى و اعتبارى بودن آن دو، پس آنان احكام عقل عملى را ـمثل حسن عدل و قبح ظلم ـ همچون احكام و مُدرَكات عقل نظرى در مورد خلق و خالق، جارى مى‌دانند؛ يعنى همان گونه كه استحاله اجتماع نقيضين و ارتفاع آن دو را در مورد خلق و خالق به طور يكسان قبول دارند، حسن عدل و قبح ظلم را نيز در هر دو مورد جارى مى‌دانند.

2ـ3) معناى صحيح كلام شيخ مفيد در باب وجوب لطف بر خدا

با توجّه به آنچه از آيت‌الله خرّازى نقل شد، معلوم گرديد كه از نظر وى مرحوم شيخ مفيد ـ با اينكه از متكلّمان بزرگ اماميّه است ـ بر خلاف ساير متكلّمان عدليّه، در مسئله وجوب لطف و ارسال رسولان بر خداى تعالى، راه فيلسوفان را طى كرده است و اين مسئله را از فروعات حسن و قبح عقلى ندانسته است. حال براى اينكه مسئله بيشتر روشن شود، لازم است كه كلمات ايشان در اين مورد، عيناً نقل شود تا نسبت چنين امرى به ايشان روشن گردد. ايشان در اين‌باره نوشته‌اند :

إنّ ما أوجبه أصحاب اللّطف من اللّطف، إنّما وجب من جهة الجود و الكرم، لا من حيث ظنّوا أنّ العدل أوجبه وأنّه لو لم يفعله لكان ظالمآ. (مفيد، اوائل المقالات، ص 59)

همانا وجوب لطف كه قائلان به لطف بر خداى تعالى واجب دانسته‌اند، از باب جود و كرم است؛ نه از جهت عدل كه آنان گمان كرده‌اند كه اگر او لطف نكند، ظالم خواهد بود.

ايشان معتقدند كه چون خداى تعالى ذاتآ متّصف به صفت جود و كرم است و از بخل و تنگ‌نظرى عارى است، اقتضاى ذات الهى اين است كه ارسال رسل كند و از هيچ لطفى درباره بندگانش دريغ نورزد و فيض و اِنعامش جاودانه باشد. حتّى ايشان معتقدند كه خداوند متعال در صورتى كه بداند اگر فلان بنده گناهكارش را اگر مهلت دهد، از گناهانش توبه خواهد كرد، اقتضاى عدل و جود و كرمش آن است كه او را قبض روح نكند.

من علم أنّه إن أبقاه تاب من معصيته، لم يجز أن يخترمه. وإنّ عدل الله جلّ اسمه وجوده و كرمه، يوجب ما وصفت ويقضي به، و لا يجوز منه خلافه؛ لاستحالة تعلّق وصف العبث به أو البخل والحاجة. (همان‌جا)

خداى تعالى اگر بداند، چنانچه عاصى را زنده بدارد، از عصيان خويش باز خواهد گشت، جايز نيست او را بميراند. و اين امر به اقتضاى عدل و جود و كرم الهى صورت مى‌گيرد و خلاف آن بر او جايز نيست؛ زيرا عبث و بخل و نياز بر ساحت وجود الهى محال است.

البتّه از ظاهر عبارت ايشان استفاده مى‌شود كه وى صفت جود و كرم و حكمت را درباره ذات الهى معنا كرده است؛ ولى با توجّه به اينكه ايشان از معتقدان به حدوث عالم، بعد از عدم آن است و فيض را از خداوند متعال، ازلى نمى‌داند و بدين ترتيب، نبود فيض از خدا مساوى با بخل نخواهد بود، پس لازم است كلمات ايشان در اينجا به گونه‌اى معنا شود كه با آن اصل اصيل كلامى مورد پذيرش ايشان در تنافى نباشد.

از سوى ديگر، فلاسفه به حدوث عالم بعد از نبود آن اعتقاد ندارند و فيض الهى را ازلى مى‌دانند و عدم فيض را مساوى با بخل مى‌پندارند؛ پس نمى‌توان كلام شيخ مفيد را با نظر فلاسفه يكى دانست.

به نظر مى‌رسد كه منظور شيخ مفيد؛ اين است كه چون خداوند متعال خود را به صفت جود و كرم توصيف كرده و جود و كرم هم از صفات افعال الهى است و افعال الهى همه براساس حكمت استوارند، پس جود و كرم هم بايد حكيمانه باشد؛ و اگر جود و كرم، حكيمانه باشد، قطعاً خداوند متعال آن را انجام خواهد داد و به هيچ وجه، آن را ترك نخواهد كرد؛ با اينكه قدرت و توانايى ترك آن را دارد؛ زيرا خداوند متعال از فعل قبيح مبرّا و منزّه است.

بنابراين، نظر مرحوم شيخ مفيد هم با ديگر متكلّمان يكى است كه مى‌گويند لطف بر خداوند متعال واجب است؛ چون اگر لطف نباشد، نقض غرض لازم مى‌آيد و نقض غرض امرى بيهوده و لغو است و خداوند حكيم از فعل لغو و بيهوده منزّه است. قاضى ابن‌برّاج مى‌گويد :

اللطف على الله واجب… فاللّطف هو نصب الأدلّة و إكمال العقل و إرسال الرسل في زمانهم، و بعد انقطاعهم إبقاء الإمام لئلّا ينقطع خيط غرضه. (ابن‌برّاج، ص 247)

لطف بر خدا واجب است… پس لطف عبارت است از نصب دليلها و كامل كردن عقل و ارسال رسولان در زمانشان و بعد از انقطاع آنان ابقاى امام تا رشته غرض الهى قطع نگردد.

و مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى نيز مى‌فرمايد :

إنّ اللّطف واجب، لتحصيل الغرض به. (به نقل: علّامه حلّى، ص 324)

همانا لطف واجب است؛ براى اينكه تحصيل غرض بدان وابسته است.

و به همين دليل است كه برخى از متكلمان براى بيان وجوب لطف، چنين مثال مى‌زنند كه اگر شخصى، ديگرى را به منزل خويش به صرف طعام دعوت كند و بداند كه اگر براى او شرايط خاصّى مهيّا نكند، وى در ميهمانى حاضر نمى‌شود و غرض دعوت‌كننده هم حضور او براى صرف غذا در منزل باشد، در اين‌صورت اگر آن شرايط را براى او مهيّا نكند، مورد مذمّت عقلاء واقع مى‌شود. مرحوم شيخ طوسى مى‌فرمايد :

و الّذي يدلّ على وجوب اللّطف، هو أنّ أحدنا لودعا غيره إلى طعامه و أحضر الطعام وغرضه نفع المدعوّ دون ما يعود إليه من مسرّة أو غيرها، وعلم أو غلب على ظنّه أنّه متى تبسّم في وجهه أو كلّمه بكلام لطيف أو كتب إليه رقعة أو أنفذ غلامه إليه وما أشبه ذلک ممّا لا مشقّة عليه و لا حطّ له من مرتبته، حضر؛ ومتى لم يفعل ذلک لم يحضر؛ وجب عليه أن يفعل ذلک ما لم يتغيّر داعيه عن حضور طعامه؛ و متى لم يفعله، استحقّ الذمّ من العقلاء كما يستحقّ لو غلق بابه في وجهه. فلهذا صار منع اللّطف كمنع التمكين في القبح؛ و هذا تقتضي وجوب فعل اللّطف عليه تعالى لأنّ العلّة واحدة. (طوسى، ص 80)

دليل بر وجوب لطف آن است كه اگر ما كسى را براى حضور در اطعام دعوت كنيم و غرض ما رساندن نفع به او باشد نه حصول سرور و غير آن براى خود، اگر بدانيم يا ظنّ قوى داشته باشيم كه حاضر نمى‌شود مگر اينكه دعوت همراه با تبسّم و لحن ملايم يا با فرستادن نامه يا با فرستادن شخصى براى دعوت و مانند اين امور باشد ـ كه عمل به آنها دشوار نيست ـ و مى‌دانيم اين امر كسر شأن ميزبان هم نيست، در اين صورت، بر دعوت كننده واجب است به همان صورت، دعوت خويش را انجام دهد؛ البتّه تا جايى كه غرض او از حضور شخص مذكور تغيير پيدا نكرده باشد. با وجود اين اگر به صورتى كه گفته شد او را دعوت نكند، از نظر عقلاء مستحقّ نكوهش خواهد بود؛ همان‌طور كه بستن درب به روى او موجب نكوهش او از نظر عقلاء مى‌شود. به همين جهت است كه منع لطف، مانند عدم تهيّه امكانات، از نظر عقلاء قبيح شمرده مى‌شود. وجوب لطف بر خداى تعالى هم از همين باب است؛ زيرا دليل وجوب در هر دو مورد يكى است.

منظور شيخ ـ به مانند ديگر متكلّمان ـ از اينكه وجوب لطف را از باب جود و كرم دانسته همان استحاله نقض غرض است؛ شاهد آن، عبارت خود ايشان در كتاب نُكَت اعتقاديّه است كه مى‌نويسد :

فإن قيل: ما الدليل على أنّ اللّطف واجب في الحكمة؟

فالجواب: الدليل على وجوبه، توقّف غرض المكلّف عليه؛ فيكون واجبآ في الحكمة. و هو المطلوب. (مفيد، النكت الاعتقاديّة، ص 35)

اگر گفته شود: وجوب لطف از باب حكمت چه دليلى دارد؟ جواب آن است كه: دليل بر اين وجوب توقّف غرض مكلّف بر لطف است. پس از باب حكمت واجب مى‌شود. و آن مطلوب است.

البتّه ايشان وجوب لطف را براى آن جهت كرده‌اند كه ارسال رسل و نصب انبياء را از باب لطف واجب دانسته‌اند.

پس، از نظر متكلّمين، وجوب لطف به اقتضاى صفت لطف و جود و كرم و حتّى حكمت نيست كه وجود آنها به مقتضاى خود ذات باشد؛ بلكه همه اين صفات در حقّ خداوند متعال به لحاظ افعال اوست؛ و او در افعالش غير از كمال ذات، اقتدار، سلطنت تام و علم و آگاهى كامل، به هيچ امر ديگرى نياز ندارد. خداوند نسبت به انجام و ترك هر فعلى اقتدار و سلطنت كامل دارد؛ پس عدم انجام فعل موجب راه يافتن نقص و امكان و قوّه در ذات او نمى‌شود؛ بلكه همان‌طور كه فعل با اقتدار و سلطنت و مشيّت تحقّق پيدا مى‌كند، عدم فعل هم با اقتدار و سلطنت و عدم مشيّت آن فعل همراه است. به هنگام فعل، بر ترك آن و به هنگام ترك فعل، بر انجام آن سلطنت دارد؛ و هر كدام از آن دو را مشيّت كند، حتماً طبق حكمت و عدل و جود و بخشش و لطف و احسان است؛ يعنى عدم فعلى از خدا، به معناى عدم جود و فضل نيست؛ بلكه حتّى ترك او نيز از جود و فضل و لطف خالى نيست.

روشن است كه راه درك جود و فضل و لطف خدا افعال او نيست بلكه جود و لطف و فضل و حكمت در برخى از فعلها و تركها به استقلال عقلى روشن است و در برخى ديگر ـ كه بسيار فراوان‌اند ـ به تبيين و تشريح پيامبران : اين بحث تفصيل بيشترى مى‌طلبد كه به سبب اقتضاى مقام، به همين اندازه اكتفاء مى‌شود.

2ـ4) اِشكال قول به وجوب ارسال رسل از باب حكمت الهى

روشن شد كه كلام مرحوم شيخ مفيد، باكلام حكماء و فلاسفه در معناى وجوب متفاوت است. افزون بر اين، گفته شد كه ايشان نيز مانند ديگر متكلّمان عدليّه، وجوب را از باب حسن و قبح عقلى مى‌داند. حال بايد ديد كه «آيا وجوب به اين معنا درباره الطاف الهى از قبيل اكمال عقل و ارسال رسولان و نصب امامان و نظاير آنها، صحيح است يا نه؟»

براى روشن شدن جواب اين سؤال، بايد ديد متكلّمان در استدلالشان به اين امر به چه چيزهايى نياز دارند. به نظر مى‌رسد كه آنان بايد سه امر را ثابت كنند :

اوّل، بايد عقلى بودن حسن عدل و قبح ظلم را اثبات نمايند. بنابراين، كسانى كه قائل به حسن و قبح شرعى‌اند، مانند اشاعره، و آنان كه قائل به اعتبارى بودن حسن و قبح‌اند، مانند حكماء و برخى از اصوليان، با اين بيان متكلّمان قانع نخواهند شد.

دوم، بايد روشن كنند كه «غرض الهى از خلقت انسان چيست؟»

سوم، بايد اثبات كنند كه اگر اين الطاف از سوى خداى تعالى تحقّق پيدا نكند، نقض غرض لازم مى‌آيد.

حق آن است كه حسن عدل و قبح ظلم، عقلى است نه شرعى و عقلايى؛ پس بايد ديد كه «غرض خداوند متعال از خلقت انسان چيست؟» براى يافتن پاسخ اين سؤال، چاره‌اى نيست جز اينكه به قرآن و روايات اهل بيت : مراجعه كنيم. در قرآن كريم دو آيه در اين‌باره وجود دارد :

(مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاْنْسَ إلاَّ لِيَعْبُدُونِ). (ذاريات (51) / 56)

جن و انس را نيافريدم جز اينكه عبادتم كنند.

(وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ آلنَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ لاَ يَزالُونَ مُخْتَلِفِـينَ * إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ). (هود (11) / 118ـ119)

و اگر خداوندت مى‌خواست، همه مردم را امّت واحد قرار مى‌داد. آنان همواره اختلاف دارند جز كسى كه پروردگارت او را مورد رحمت خويش قرار دهد، و براى اين امر آنها را خلق كرده است.

در آيه اوّل، هدف از خلقت، عبادت خداوند متعال معرّفى شده است كه بدون معرفت او تحقّق نمى‌يابد. در آيه دوم، رحمت و لطف الهى هدف خلقت انسان شمرده شده است. در روايات علاوه بر اين دو، جهات ديگرى نيز بيان شده است؛ از جمله، معرفت خداوند متعال، اظهار قدرت، رساندن منفعت، ايصال به نعمت جاويدان، اظهار حكمت، انفاذ علم و امضاى تدبير. امام صادق علیه السلام مى‌فرمايد :

إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكْهُمْ سُدًى؛ بَلْ خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ قُدْرَتِهِ وَ لِيُكَلِّفَهُمْ طَاعَتَهُ، فَيَسْتَوْجِبُوا بِذَلِکَ رِضْوَانَهُ؛ وَ مَا خَلَقَهُمْ لِيَجْلِبَ مِنْهُمْ مَنْفَعَةً وَ لَا لِيَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّةً؛ بَلْ خَلَقَهُمْ لِيَنْفَعَهُمْ وَ يُوصِلَهُمْ إِلَى نَعِيمِ الْأَبَدِ. (صدوق، علل الشرايع، ص 9)

همانا خداى متعال خلق را بيهوده نيافريده و آنها را مهمل نگذاشته است؛ بلكه آنها را براى اظهار قدرتش و براى تكليف به طاعتش آفريده است تا با اطاعت از او مستوجب بهشت او گردند. و آنها را نيافريده تا منفعتى را از آنها بدست آورد يا به‌واسطه آنها ضررى را دفع كند؛ بلكه خلقشان كرده است تا به آنها نفع دهد و به نعمت ابدى‌شان برساند.

امام رضا علیه السلام مى‌فرمايد :

خَلَقَ مَا شَاءَ كَيْفَ شَاءَ مُتَوَحِّداً بِذَلِکَ، لِإِظْهَارِ حِكْمَتِهِ وَ حَقِيقَةِ رُبُوبِيَّتِهِ. (همان‌جا)

او به تنهايى آنچه را خواست، همان‌گونه كه خواست، آفريد؛ براى اظهار حكمت و حقيقت ربوبيّت خويش.

امام صادق علیه السلام در روايتى ديگر مى‌فرمايد :

خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ حِكْمَتِهِ وَ إِنْفَاذِ عِلْمِهِ وَ إِمْضَاءِ تَدْبِيرِهِ. (طبرسى، ج 2، ص 338 ؛ مجلسى، ج 5، ص 317)

خلق كرد آنها را براى اظهار حكمت و انفاذ علم و امضاى تدبيرش.

ممكن است حكمتهاى ديگرى نيز در خلقت موجودات نهفته باشد كه بيان نشده است.

پس چنان‌كه مشاهده مى‌كنيم، هدف از خلقت، يكى نيست تا بتوان به سادگى با از بين رفتن آن اثبات كرد كه خلقت لغو و بيهوده شده است؛ در نتيجه، نمى‌توان با اين استدلالها كه بيان شد، وجوب لطف ـ از جمله ارسال رسولان ـ را از جانب خداوند متعال به سادگى اثبات كرد؛ زيرا پيش از اثبات وجوب خلق شيئى بر خداوند، ابتدا بايد انتفاى همه اغراض را در خلقت آن اثبات كرد؛ و اين امر فراتر از حدّ علم بشرى است.

از سوى ديگر، اين سؤال پيش مى‌آيد كه با توجّه به وجود فترات و انسانهايى كه هيچ خبر آسمانى به گوش آنها نخورده است و نيز رواياتى كه در باب اطفال و مجانين و سفهاء و مستضعفان رسيده كه آنان پيش از اتمام حجّت بر ايشان از دنيا مى‌روند، چگونه مى‌توان وجوب لطف از جانب خداوند متعال را اثبات كرد؟

علاوه بر همه اينها، اساس استدلالهاى كلامى بر وجوب لطف ازجانب خداوند متعال، وابسته به معرفت خداوند است؛ و آن هم در روايات اهل بيت : فعل الهى شمرده شده است كه خداوند متعال از باب لطف و فضل و احسان به بندگانش عطا مى‌كند. و چه مقدار از انسان‌ها كه به دنيا مى‌آيند و از دنيا مى‌روند و هيچ معرفتى نسبت به خداوند متعال از آنها مشاهده نمى‌شود.

پس با اين بيان، روشن شد كه لزوم و وجوب ارسال رسل ـ به معنايى كه ذكر گرديد ـ از طريق حكمت الهى، قابل اثبات نيست.

2ـ5) وجوب ارسال رسل از باب عدل الهى

طريق ديگرى كه ممكن است براى اثبات اين امر طى شود، بحث عدل الهى است كه در كلام مرحوم شيخ مفيد هم به آن اشاره شده بود. بنابر نظر ايشان، وجوب لطف از باب جود و كرم است، نه از باب عدل الهى كه عدم لطف بر خلق ظلم به آنها باشد.

استدلال از طريق عدل الهى، ممكن است به اين نحو باشد كه خداوند فرموده است :

(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَـلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلىَ آللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ آلرُّسُلِ). (نساء (4) / 165)

و نيز مى‌فرمايد :

(وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِـينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً). (إسراء (17) / 15)

از آنجا كه عقل هر انسانى به قبح عقاب بلا بيان حكم مى‌كند، اگر خداوند متعال بخواهد انسانها را عذاب كند، بايد ارسال رسل كند تا حجّت بر آنها تمام شود و عقاب بر آنها روا باشد؛ يعنى عقاب بلا بيان (بدون ارسال رسولان) ظلم و قبيح است و روشن است كه خداوند متعال گناهكاران را به عقاب تهديد كرده است.

2ـ5ـ1) اشكال قول به وجوب ارسال رسل از باب عدل الهى

اثبات لزوم و وجوب ارسال رسل بر خداى تعالى از طريق عدل الهى هم نياز به اثبات دو مقدّمه دارد:

اوّل، بايد اثبات شود كه تنها طريق بيان، ارسال رسل است و راه ديگرى براى آن وجود ندارد؛ و حتّى عقل انسان نيز براى هموار كردن راه عقاب كافى نيست، با اينكه عقل نيز ـ مانند رسولان الهى ـ خود حجّت پروردگار متعال است.

به نظر مى‌رسد كه با توجّه به متون مقدّس دينى، اين امر قابل اثبات باشد. اين موضوع در بحث اهداف بعثت رسولان مطرح مى‌گردد.

دوم، بايد وجوب عقاب و عمل به تهديد بر خداوند متعال اثبات شود؛ امّا معلوم است كه عمل بر طبق وعيد و تهديد بر خداوند واجب نيست و اگر او گناهكار را عقاب نكند، كار قبيحى مرتكب نشده است.

بدين ترتيب، روشن شد كه هيچ دليلى بر اثبات لزوم لطف و ارسال رسولان از جانب خداوند متعال وجود ندارد؛ و همه الطاف الهى بر مخلوقات ـ از جمله ارسال رسولان و اعطاى عقل و شعور و نظاير آنها ـ فضل و احسانى بيش نيست؛ و اگر خداوند اين فضل و احسان را نمى‌كرد، هيچ اشكالى متوجّه او نمى‌شد؛ چنان‌كه عملاً هم در مورد خلق به اين‌صورت عمل شده است؛ زيرا مى‌بينيم بعضى را عقل داده و برخى را هيچ نداده يا كم داده است؛ برخى را در كودكى از دنيا مى‌برد و برخى را عمر طولانى عطا مى‌كند؛ و نيز برخى در كنار رسولان و در زمان بعثت به رشد و كمال مى‌رسند و برخى ديگر عمر خويش را در زمان فترت بسر مى‌برند؛ و هيچ‌كدام از اينها نيز ناشى از بخل و عدم جود خداوند متعال نيست. در روايت آمده است كه مردى از امام موسى‌بن جعفر 7 سؤال كرد :

أَخْبِرْنِي عَنِ الْجَوَادِ فَقَالَ: إِنَّ لِكَلَامِکَ وَجْهَيْنِ: فَإِنْ كُنْتَ تَسْأَلُ عَنِ الَمخْلُوقِ، فَإِنَّ الْجَوَادَ الَّذِي يُوَدِّي مَا افْتَرَضَ اللهُ عَلَيْهِ وَ إِنْ كُنْتَ تَسْأَلُ عَنِ الْخَالِقِ، فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَى وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ؛ لِأَنَّهُ إِنْ أَعْطَاكَ أَعْطَاكَ مَا لَيْسَ لَکَ وَ إِنْ مَنَعَکَ مَنَعَکَ مَا لَيْسَ لَکَ. (كلينى، ج 4، ص 38 ؛ صدوق، معاني الأخبار، ص 257 ؛ ابن‌شعبه، ص 408)

جواد يعنى چه؟ فرمود: سخن تو دو جهت دارد: اگر مقصودت جواد در آفريدگان است، جواد كسى را گويند كه فرايض الهى را ادا كند؛ و اگر پرسشت درباره آفريدگار است، او اگر عطا بكند، جواد است؛ منع هم كند، باز هم جواد است؛ زيرا او چيزى را به تو مى‌دهد كه حقّ تو نيست و چيزى را كه به تو نمى‌دهد باز هم حقّ تو نيست.

پس انسان با توجّه به خداى تعالى و نيز با توجّه به حقيقت خود، درمى‌يابد كه او با تمام حقيقت خود مملوكى بيش نيست و نيز مى‌يابد كه خداوند متعال مالك و صاحب اختيار كامل اوست و در اين‌صورت در مقابل مولاى خويش هيچ حقّ و حقوقى ندارد و هر چه خدا مى‌دهد، فضل و احسان است و اگر ندهد، حقّى از او ضايع نكرده است. به همين جهت است كه اميرمؤمنان علیه السلام مى‌فرمايد :

كُلُّ مَانِعٍ مَذْمُومٌ مَا خَلَاهُ. (شريف رضى، خطبه 91، ص 124)

هر كسى كه منع كند، نكوهش مى‌شود جز خدا.

بندگان خدا چون هر چه دارند ملک مطلق خداست، اگر در جايى از آنچه در اختيارشان گذاشته شده است، انفاق نكنند، سرزنش مى‌شوند؛ ولى چون همه نعمتها از آن خداوند متعال است، اگر چيزى به كسى ندهد، مورد سرزنش قرار نمى‌گيرد.

2ـ6) نظر مرحوم آيت الله خويى در عدم وجوب لطف از جانب خدا

مرحوم آيت‌الله خويى بر خلاف بيشتر متكلّمان اماميّه، به عدم وجوب لطف از جانب خداوند متعال قائل است. بدين سبب، براى تأييد آنچه در باب عدم وجوب لطف از جانب خداى تعالى بيان گرديد، اين بحث با طرح نظريّه ايشان خاتمه مى‌پذيرد. ايشان در مباحث علم اصول، در بحث ادلّه حجّيّت اجماع نظر مرحوم شيخ طوسى را ـ كه اجماع را از باب قاعده لطف حجّت دانسته ـ نقل كرده و فرموده است :

و فيه أوّلاً عدم تماميّة القاعدة في نفسها؛ إذ لا يجب اللّطف عليه تعالى بحيث يكون تركه قبيحآ يستحيل صدوره منه سبحانه بل كلّ ما يصدر منه تعالى مجرّد فضل و رحمة على عباده… (خويى، ج 2، ص 138)

(استدلال به قاعده لطف در حجيّت اجماع تمام نيست، زيرا) اوّلاً خود قاعده تمام نيست؛ چراكه وجوب لطف بر خداى تعالى به معناى قبح ترك آن و استحاله صدور آن از خدا، درست نيست؛ بلكه هر چيزى كه از خدا صادر مى‌شود؛ فضل و رحمت صرف بر بندگانش مى‌باشد.

ايشان به‌طور كلّى، همه افعال الهى را در مورد بندگانش ـ از جمله ارسال رسولان و اعطاى عقل و شعور و نظاير آنها ـ فضل و احسانى از سوى خداوند متعال دانسته و ترك آنها را از جانب خداوند سبحانه، امرى قبيح نشمرده است كه نسبت آن به خداوند متعال محال باشد.


فهرست منابع

ـ قرآن كريم.

  1. شريف رضى، سيّد محمّدبن حسين. نهج البلاغة. تحقيق و تصحيح صبحى صالح.
  2. ابن‌برّاج، عبدالعزيزبن نحرير. جواهر الفقه. قم: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم)، 1411 ه .ق.
  3. ابن شعبه، حسن‌بن على حرّانى. تحف العقول عن آل الرسول صلّى الله عليهم. تصحيح على‌اكبر غفّارى. قم: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم)، 1363 ه .ش.
  4. جهرمى شريعتمدارى، سيّد عبدالرسول. كلمة موجزة في الأرواح و الأشباح و الميثاق و الذرّ. سلسله مقالات كنگره شيخ مفيد، شماره 35.
  5. خويى، سيّد ابوالقاسم موسوى. مصباح الأصول: الأصول العمليّة. مقرّر سيّد محمّد حسينى. مكتبة الداوريّ، 1422 ه .ق.
  6. سبحانى، جعفر. حسن و قبح عقلى يا بايدهاى اخلاق جاودان. نگارش على ربّانى گلپايگانى. قم : مؤسّسه امام صادق 7، 1423 ه .ق. = 1381 ش.
  7. صدوق، محمّدبن على ابن‌بابويه. علل الشرايع و الأحكام و الأسباب. نجف: المكتبة الحيدريّة، 1385.
  8. ــــــــــــ. معاني الأخبار. تحقيق على‌اكبر غفّارى. تهران: دارالكتب الإسلاميّة، 1363 ه .ش.
  9. طباطبايى، سيّد محمّدحسين. الميزان في تفسير القرآن. قم: مؤسّسه مطبوعاتى اسماعيليان، 1393 ه .ق.
  10. طبرسى، احمدبن على. الاحتجاج على أهل اللّجاج. تحقيق شيخ ابراهيم بهادرى و شيخ محمّد هادى. قم: اسوه، 1422 ه .ق.
  11. طوسى، محمّدبن حسن. الاقتصاد الهادي إلى طريق الرشاد. مكتبة جامع چهلستون، 1400ه .ق.
  12. علّامه حلّى، حسن‌بن يوسف. كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد. اثر محمّدبن محمّد نصيرالدين طوسى. قم: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم)، 1407 ه .ق.
  13. كلينى، محمّدبن يعقوب. الكافي. تحقيق على‌اكبر غفّارى. تهران: دارالكتب الإسلاميّة، 1363ه .ش.
  14. مجلسى، محمّدباقربن محمّدتقى. بحار الأنوار: الجامعة لدرر أخبار الائمّة الأطهار :. تهران : دارالكتب الإسلاميّة.
  15. مطهّرى، مرتضى. عدل الهى، مجموعه آثار، شماره 1. تهران: صدرا، 1368.
  16. مظفّر، محمّدرضا. عقايد الإماميّة. قم: مؤسّسه امام على 7، 1417 ق./1375 ش.
  17. مفيد، محمّدبن محمّدبن نعمان. النكت الاعتقاديّة. مصنّفات الشيخ المفيد، شماره 10. تحقيق رضا مختارى. كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، 1413 ق.
  18. ــــــــــــ. أوائل المقالات. مصنّفات الشيخ المفيد، شماره 4. تحقيق شيخ ابراهيم انصارى. كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، 1413 ق.
  19. مكارم شيرازى، ناصر، با همكارى جمعى از فضلاء و دانشمندان. پيام امام اميرالمؤمنين 7 : شرح تازه و جامعى بر نهج‌البلاغه. قم: مدرسة الإمام عليّبن ابى‌طالب 7، 1387.

مطالب مرتبط