معرفت و هدايت، فعل خدا است
معرفت و هدايت، فعل خدا است
معرفت و هدايت، فعل خدا است از استاد محمد بیابانی اسکوئی – دربارهى منشأ معرفت خدا و هدايت الهى، دو ديدگاه وجود دارد: بر اساس يك ديدگاه، معرفت خدا، اكتساب بندگان است و بر اساس ديدگاه دوم، معرفت خدا، فعل الله و موهبت الهى است، كه به فضل خود، بدون الزام، به بندگان مرحمت مىكند. در برابر اين عطاى الهى، وظيفهى بندگان، قبول و تصديق و تسليم است. آنگاه خداوند، به بندگانى كه اين وظيفه را ادا كنند، ثواب و پاداش مىبخشد. نويسنده، در اين گفتار، مىكوشد تا نشان دهد كه آيات و روايات باب معرفة الله، در صدد بيان اين نكتهاند. در اين جهت، نويسنده، پس از بيان 8 آيه و 16 حديث، ده نكته به عنوان نتيجه و بحثى در زمينهى هدايت و معرفت اولى و ثانوى آورده است. پس از آن، يك آيه و 15 حديث در اثبات ديدگاه مخالف مىآورد. ابتدا، اين مجموعه را مطابق با نظر خود توضيح مىدهد، سپس وجوه جمع ميان دو گروه روايات را بيان مىدارد. اين مقاله را مىتوان مكمّل سلسله مقالات نويسنده دربارهى معرفت خدا (شمارهى 7 تا 10 فصلنامهى سفينه) دانست.
| فصلنامه تخصّصى مطالعات قرآن و حديث – سال سوم ، شماره 11، تابستان 1385 |
چكيده : دربارهى منشأ معرفت خدا و هدايت الهى، دو ديدگاه وجود دارد: بر اساس يك ديدگاه، معرفت خدا، اكتساب بندگان است و بر اساس ديدگاه دوم، معرفت خدا، فعل الله و موهبت الهى است، كه به فضل خود، بدون الزام، به بندگان مرحمت مىكند. در برابر اين عطاى الهى، وظيفهى بندگان، قبول و تصديق و تسليم است. آنگاه خداوند، به بندگانى كه اين وظيفه را ادا كنند، ثواب و پاداش مىبخشد. نويسنده، در اين گفتار، مىكوشد تا نشان دهد كه آيات و روايات باب معرفة الله، در صدد بيان اين نكتهاند. در اين جهت، نويسنده، پس از بيان 8 آيه و 16 حديث، ده نكته به عنوان نتيجه و بحثى در زمينهى هدايت و معرفت اولى و ثانوى آورده است. پس از آن، يك آيه و 15 حديث در اثبات ديدگاه مخالف مىآورد. ابتدا، اين مجموعه را مطابق با نظر خود توضيح مىدهد، سپس وجوه جمع ميان دو گروه روايات را بيان مىدارد. اين مقاله را مىتوان مكمّل سلسله مقالات نويسنده دربارهى معرفت خدا (شمارهى 7 تا 10 فصلنامهى سفينه) دانست.
كليد واژهها : معرفت خدا، آيات/ معرفت خدا، احاديث/ توحيد/ شيعه اماميه، عقايد.
مقدمه
در بررسى روايات معرفة الله بالله براساس آيات و روايات و اقوال صاحب نظران روشن مىشود كه راه انحصارى معرفت خداوند سبحان، خود اوست و اگر او خودش را به بندگانش نشناساند، هيچ بندهاى به هيچ وجه معرفتى از او نمىيابد. همچنين روشن مىشود كه هر آنچه به خودى خود توسط قواى ادراكى انسان شناخته شوند، خدا نيست.[1] در اين گفتار، به بررسى آيات و رواياتى مىپردازيم كه دلالت دارند معرفت
خداوند سبحان فعل اوست، نه فعل اختيارى بندگان. در نتيجه تكليفى هم از سوى خداى سبحان به آن نشدهاند. به تعبير ديگر، بر عهدهى خود اوست كه معرفت خويش را به آنها عطا كند. وظيفه بندگان در قبال تعريف او، تسليم، اقرار، اذعان و تصديق قلبى و زبانى است. اين مطلب در برخى روايات به معرفت تعبير شده است و بندگان به اين امرـ كه فعل اختيارى آنهاستـ مكلّف گرديدهاند.
براى اين بررسى، ابتدا بر اساس آيات قرآن و روايات معصومين :به اثبات مدّعاى خود مىپردازيم. سپس رواياتى كه ظاهر آنها با اين نكته تعارض دارد، بررسى مىشود و وجه جمع ميان اين دو گروه روايات، بيان مىگردد.[2]
-
در آيات قرآن
1ـ 1. هدايت به عهده خداست
(إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى)[3]
(هدايت منحصرآ به عهده ما است.)
(إِنَّکَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلـكِنَّ اللّهَ يَهْدِي مَنْ يَـشاءُ)[4]
(تو كسى را كه دوست مىدارى، نمىتوانى هدايت كنى. بلكه خدا است كه هر كسى را كه بخواهد،راه مىنمايد.)
(لَيْسَ عَلَيْکَ هُداهُمْ وَلـكِنَّ آللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ)[5]
(هدايت آنها به عهده تو نيست بلكه خداست كه هر كس را بخواهد هدايت مىكند.)
(مَنْ لَمْ يَجْعَلِ آللّهُ لَـهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ)[6]
(آن را كه خدا برايش نورى قرار نداده، هيچ نورى براى او نيست.)
البتّه متعلَّق هدايت در آيات شريفه ذكر نشده و هدايت به طور مطلق بر عهدهى خدا قرار داده شده است. ولى روشن است كه منظور از هدايت مذكور، هدايتى است كه وظيفه و تكليف و حكمى به دنبال داشته باشد. بديهى است كه در رأس چنين هدايتى، معرفت خداوند سبحان قرار دارد و به نظر نمىرسد كه بدون معرفت او هيچ عبوديت و تعبّد و تكليفى مولوى در كار بوده باشد.
با حصول معرفت خداوند سبحان است كه عقل به وجوب شكر و قدردانى از او و اطاعت و تسليم در برابر او حكم مىكند و استكبار و عصيان و سركشى در مقابل فرامين او را نادرست مىداند. پس تا وقتى معرفت او تحقّق نيابد، هيچ بندهاى در برابر او بندگى نخواهد كرد. در اين صورت، نه عصيان و سركشى معنا دارد، نه طاعت و بندگى. با تحقق معرفت خداوند و توجه به مقام شامخ اوست كه مولويت، عبوديت، اطاعت، تسليم و تصديق از يك سو، و استكبار، عصيان، سركشى، انكار از سوى ديگر ـ و به طور كلى ايمان و كفرـ معنا مىيابد و حقوق اشخاص نسبت به هم آشكار مىشود؛ زيرا وقتى مولاى حقيقى شناخته شد، مقرّبان به او در بندگى و ايمان و تقوا بر ديگران تقدّم و اولويت مىيابند و استكبار در مقابل آنان نيز استكبار در برابر خداوند به شمار مىآيد.
از سويى معرفت خداوند سبحان و رسيدن به او، جز از ناحيهى او براى احدى امكانپذير نيست. هيچيك از قواى ادراكى بشرـ چنانكه خواهد آمدـ توان رسيدن به خداى واقعى و حقيقى را ندارند. حتّى پيامبران و اولياى الهيـ و در رأس آنها پيامبر گرامى اسلام صل الله علیه و آله و اوصياى بزرگوار ايشان :ـ از رساندن بندگان به خالق خويش، بدون معرّفى او عاجز و ناتواناند. پس خداوند سبحان در آيات شريفه به وضوح بيان مىكند كه معرفت او و هدايت به سوى او بر عهدهى خود
اوست و او خود بايد خود را به بندگانش بشناساند. براى بندگان به هيچوجه امكان معرفت او نيست و موظّف به تحصيل معرفت او نيستند و به عهدهى آنان نيست كه در صدد رسيدن به معرفت برآيند. روشن است كه تكليف به معرفت، متفرع بر امكان معرفت است و تا وقتى بنده امكان معرفت او را نداشته باشد، در صدد معرفت او برآمدن معنا ندارد. الفاظى از قبيل «او»، «خدا» و نظاير آنها، وقتى معنا دارند كه معرفت براى انسان حاصل شده باشد و انسان بداند كه لفظ «او» نشانه كيست و واژهى «خدا» در قبال كدامين موجودى وضع شده است. ولى اگر از اين دو اطلاعى نداشته باشد، گفتن اين الفاظ براى او بىمعنا خواهد بود.
پيامبران، فرستادهى خدايند و حتمآ به معرفت خداوند سبحان در مراتب عالى هم رسيدهاند. ولى آنان نيز، از هدايت خلق به سوى او و ايجاد معرفت نسبت به اوـ بدون معرّفى خدا توسّط خودشـ عاجز و ناتوان معرّفى شدهاند. اين نكته نشان مىدهد كه معرفت خداوند سبحان و هدايت به سوى او، تنها توسط خود او صورت مىگيرد و از هيچكسـ حتّى پيامبرانـ چنين كارى بر نمىآيد.
از اينرو، آيات مورد بحث با روايات معرفة الله باللهـ كه طريق معرفت خداوند سبحان را منحصر در تعريف خود او مىداندـ هماهنگى كامل دارد و تأكيدى است بر آن كه هيچ معرفت و هدايتى جز از طريق معرفت خدا و هدايت به سوى او نخواهد بود.
پس معرفت خداوند سبحان فقط فعل اوست. هيچكس نمىتواند معرفتى از خداوند سبحان براى بشر ايجاد كند، نه پيامبران و هاديان الهى، نه عقل و خرد انسانى. البتّه آنان در رسيدن بندگان به اين معرفت كه فعل پروردگار است نقش مهم دارند و وجود آنها با عدم آنها بر اساس سنّت الهى در حصول اين امر مساوى نيست. انسان، معرفت خداوند سبحان را به عقل درمىيابد. يعنى خداوند، عقل را به انسان مىبخشد، خود را به انسان عاقل مىشناساند و آنگاه، انسان عاقل با دريافت معرفت او، مؤمن يا كافر مىشود. انسان عاقل در اين دنيا طبق سنّت الهى با تذكرات و تعاليم انبياء به معرفت خداوند سبحان نايل مىشود، معرفتى كه بيدارى انسان را در پى دارد و او را موظّف به تكاليف الهى مىكند. كسانىكه از تعاليم انبياء
و تذكّرات آنان دور باشند، به معرفت خداوند سبحان دست نمىيابند، زيرا فطرت آنان اثاره نمىشود يعنى روشن و آشكار نمىشود و نسبت به خداوند سبحان در غفلت و فراموشى خواهند بود. به همين جهت چنين اشخاصى نه هدايت دارند، نه كافرند، نه مشرك و نه مؤمن. بلكه به صريح روايات، اين اشخاص «ضلّال» يعنى «گمگشتگان»اند.[7]
1ـ 2. تكليف انسان به معرفت خدا صحيح نيست
لا يُكَلِّفُ آللهُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها[8]
لا نُـكَلِّفُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها[9]
لا يُكَلِّفُ آللهُ نَفْساً إِلّا ما آتاها[10]
توانايى بر انجام تكاليف، از شروط عام همه تكاليف است. تكليف انسان بر امرى كه قدرت به آن را ندارد، امرى قبيح است كه از هيچ عاقل حكيمى سر نمىزند. معرفت و هدايت فعل انحصارى حقّ متعال است كه براى هيچ كس، راهى به آن قرار نداده است و همه قواى ادراكى انسان، از رسيدن به آن عاجز و ناتوانند، پس تكليف انسان به معرفت خداوند سبحان تكليف به غير مقدور خواهد بود. يكى از مصاديق روشن و آشكار آيات مزبور، معرفت خداى سبحان است. البتّه آيات شريفه به تنهايى، دلالت ندارد بر اين كه معرفت، فعل الله است. ولى روايتى كه در تفسير يكى از آيات شريفه نقل گرديده و در سطور بعدى خواهد آمد، نشان مىدهد كه آيات به معرفة الله تعالى هم ناظر است.
-
در روايات
2ـ 1. عبد الأعلى مىگويد: از امام صادق علیه اسلام پرسيدم:
أَصْلَحَکَ اللَّهُ! هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: فَقَالَ: «لا.»
قُلْتُ: فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: «لا. عَلَى اللَّهِ الْبَيَانُ. لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها وَ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلّا ما آتاها.»[11]
خدا خيرت دهاد! آيا در مردم ابزارى قرار داده شده كه به وسيلهى آن، خدا را بشناسند؟
فرمود: «نه.»
پرسيدم: آيا آنها را تكليف به معرفت كرده است؟
پاسخ داد: «نه. تنها به عهده خداست كه بيان كند. خدا هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمىكند و خدا هيچ كس را جز به آنچه به او داده تكليف نمىكند.»
2ـ 2. امام صادق علیه السلام مىفرمايد:
«لَمْ يُكَلِّفِ اللَّهُ الْعِبَادَ الْمَعْرِفَةَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ إِلَيْهَا سَبِيلاً.»[12]
«خداوند، بندگان را بر معرفت تكليف نكرده است و راهى براى آنها قرار نداده كه به آن برسند.»
در اين دو حديث، تكليف به معرفت به طور مطلق نفى شده است. در حديث دوم تصريح شده كه خداوند سبحان، راهى به سوى معرفت براى بندگانش قرار نداده است. بر اساس اين حديث، معرفت، از آثار و لوازم هيچ چيزى نيست و هيچكس نمىتواند مدّعى وجود راهى باشد كه سير آن راه، صد در صد به معرفت بينجامد. بلكه همه راههاـ جز مشيت الهيـ به سوى معرفت بسته است. در روايت اوّل مىفرمايد كه خداوند، نه تنها راهى براى معرفت خود قرار نداده است، بلكه هيچ ابزار و نيرويى هم به انسان نداده كه به كمك آن قوه، بتواند به معرفت برسد. همه قوا و آلاتى كه خداوند سبحان در اختيار انسانها قرار داده است، از رساندن او به معرفت عاجز و ناتوانند. پس بر اوست كه بيان كند و بشناساند تا راه براى تكاليف باز گردد و تا مادامى كه معرفى از سوى او صورت نگيرد، راه براى تكليف احدى هموار نخواهد شد.
پس معناى مورد نظر از معرفت، امرى عام نيست كه هر معرفتى را در بر گيرد، بلكه معرفتى است كه منشأ تكليف گردد و معلوم است كه در رأس آنها
معرفت خدا قرار دارد.
2ـ 3. امام صادق علیه السلام مىفرمايد :
«إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ كُلَّهُ عَجِيبٌ إِلّا أَن َّهُ قَدِ احْتَجَّ عَلَيْكُمْ بِمَا قَدْ عَرَّفَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ.»[13]
تمام امر خداوند متعال عجيب است، جز اينكه او بر شما احتجاج مىكند بدانچه از نفس خويش به شما شناسانده است.
اين حديث به سند ديگرى در محاسن به اين صورت نقل شده است :
«إِنَّمَا احْتَجَّ اللَّهُ عَلَى الْعِبَادِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ.»[14]
2ـ 4. حمزة بن طيّار مىگويد: امام صادق علیه السلام به من فرمود: بنويس. آنگاه املا كرد :
«إِنَّ مِنْ قَوْلِنَا إِنَّ اللَّهَ يَحْتَجُّ عَلَى الْعِبَادِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُم.»
«به راستى از گفتار ما اين است كه خداوند بر بندگانش احتجاج مىكند بدانچه به آنها داده و شناسانده است.»
احاديث مذكور بر اين حقيقت تأكيد مىكنند كه معرفت خداوند سبحان فعل خود اوست. ابتدا او بايد نفس خويش را به بندگانش بشناساند، آنگاه بر آنها احتجاج كند و تا مادامى كه از ناحيه او معرفى صورت نگرفته باشد، حجّت بر خلق تمام نخواهد شد. در جاى خود بيان مىشود كه اين معرفت، از سوى خداوند سبحان، در عوالم پيشين ابتداءً صورت گرفته است. در آن عوالم، او نفس خويش را به بندگانش شناسانده، از آنها بر اين معرفى عهد و پيمان گرفته و حقيقت اين معرفت را در وجود آنها قرار داده است. خداوند، با اين معرفى حجّت را بر خلق تمام كرده، ولى به عمد، پيش از آمدن به دنيا آن معرفت و عهد و پيمان را از ياد آنها برده است. حال براى اينكه در اين دنيا دوباره بر آنها اتمام حجت كند، آن معرفت را بايد در ياد آنها زنده سازد و آنان را متوجه خود كند. در اين دنيا هم اين كار را توسط پيامبران و اوصيا و تداوم تعاليم آنها همواره عملى مىكند، به گونهاى كه اگر تعاليم و تذكّرات پيامبران به كسى نرسد، حجّت بر او تمام نشده است. در
بخشهاى بعدى در اين باره به تفصيل بحث خواهيم كرد، و در اينجا به جملهى حضرت رضا علیه السلام بسنده مىشود كه:
«بِالْفِطْرَةِ تَثْبُتُ حُجَّتُه.»[15]
«حجّت الهى به واسطه معرفت فطرى تثبيت شده است.»
2ـ 5. عبدالرّحيم قصير پيش روى عبدالملكبنأعين نامهاى به امام صادق علیه السلام نوشت و از اختلاف مردم در چند مورد سخن گفت، از جمله اين كه آيا معرفت و جحود، فعل خداست يا نه؟ حضرتش در جواب او نوشت :
«سَأَلْتَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ مَا هِيَ؟ فَاعْلَمْ رَحِمَکَ اللَّهُ أَنَّ الْمَعْرِفَةَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقَةٌ، وَ الْجُحُودَ صُنْعُ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقٌ، وَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا مِنْ صُنْعٍ. وَ لَهُمْ فِيهِمَا الإخْتِيَارُ مِنَ الإكْتِسَابِ: فَبِشَهْوَتِهِمُ الاْيمَانَ اخْتَارُوا الْمَعْرِفَةَ، فَكَانُوا بِذَلِک مُوْمِنِينَ عَارِفِينَ. وَ بِشَهْوَتِهِمُ الْكُفْرَ اخْتَارُوا الْجُحُودَ، فَكَانُوا بِذَلِک كَافِرِينَ جَاحِدِينَ ضُلالا. وَ ذَلِک بِتَوْفِيقِ اللَّهِ لَهُمْ وَ خِذْلانِ مَنْ خذَلَهُ اللَّه، فَبِالإخْتِيَارِ وَ الإكْتِسَابِ عَاقَبَهُمُ اللَّهُ وَ أَثَابَهُم.»[16]
«بدانـ خداى رحمتت كندـ كه معرفت از كارهاى الهى است كه در قلب انسان خلق شده است و جحود هم كار خداست كه در قلب خلق گرديده است و بندگان در آن دو مورد، هيچ نقشى ندارند. براى آنان است كه به اختيار ]يكى از آن دو را[ كسب كنند. اگر ميل به ايمان داشتند، معرفت را برمىگزينند و با انتخاب آن مؤمن و عارف مىشوند. و اگر ميل به كفر داشتند، جحود را برمىگزينند و در نتيجه كافر و منكر و گمراه مىشوند. اين دو امر، به توفيق و خذلان الهى در هر دو گروه صورت مىگيرد. پس به اختيار و كسب، آنان را عقاب مىكند و ثوابشان مىدهد.
به نظر مىرسد معرفت و جحود در اين روايت، متناسب باشد با راه خير و شرّى كه در تفسير آيهى ذيل وارد شده است :
(إِنّا هَدَيْناهُ آلسَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً)[17]
(ما او را به راه، هدايت كرديم، خواه شكرگزار باشد و خواه ناسپاس.)
خداوند سبحان، راه خير و شر را به انسان نشان داد، معرفت به آن دو را در دل او پديد آورد، او را در اختيار آن دو آزاد گذاشت. در نتيجه او به اختيار، يكى از آن دو را برمىگزيند و ايمان و كفر، بستگى به اختيار او دارد. انسان اگر جحود يعنى راه شرّ را برگزيند، كافر مىشود و اگر راه خير را اختيار كند، مؤمن مىگردد.
نكتهى اساسى در اين روايت آن است كه معرفت نسبت به راه خدا و راه شيطان، از ناحيه خداوند سبحان به انسان داده مىشود و اوست كه اين معرفت را در دلهاى بندگانش پديد مىآورد. معلوم است كه راه خدا بدون معرفت خدا معنا ندارد. پس روايت به ملازمه دلالت دارد كه معرفت خدا نيز، به فعل خدا براى انسان حاصل شده است و خداوند متعال، پيش از معرفى راه خود، بايد نفس خويش را به او بشناساند تا انسان راه خدا را بشناسد و با ميل و رغبت به سوى او در راه او حركت كند.
2ـ 6. سليمبنقيس پرسشهايى از اميرالمؤمنين علیه السلام پرسيد و پاسخ گرفت :
قُلْتُ: يا أَميرَالمـُوْمِنينَ! مَا الإيمانُ وَ مَا الإِسلامُ؟ قالَ: «أمّا الإيمانُ فَالإقرارُ بِالْمَعْرِفَةِ، وَ الإِسلامُ فَما أَقرَرْتَ بِه وَ التَّسليمُ وَ الطّاعَةُ لَهُم.» قُلتُ: الإِيمانُ الإِقرارُ بَعدَ المَعْرِفَةِ بِهِ؟ قالَ: «مَن عَرَّفَهُ اللهُ نَفسَهُ وَ نَبِيَّهُ وَ إِمامَهُ ثُمَّ أَقَرَّ بِطاعَتِهِ فَهُوَ مُوْمِنٌ.» قُلتُ: المَعرِفَةُ مِنَ اللهِ وَ الإِقرارُ مِنَ العَبدِ؟ قالَ: «المَعرِفَةُ مِنَ اللهِ دُعاءٌ وَ حُجَّةٌ وَ مِنَّةٌ وَ نِعْمَةٌ، وَ الإِقرارُ مِنَ اللهِ قَبولُ العَبدِ، يَمُنُّ عَلى مَن يَشاءُ، وَ المَعرِفَةُ صُنعُ اللهِ تَعالى فِي القَلبِ وَ الإقرارُ فِعالُ القَلبِ مِنَ اللهِ وَ عِصمَتُهُ وَ رَحمَتُهُ.»[18]
پرسيدم: اى اميرمؤمنان! ايمان و اسلام چيست؟
فرمود: «ايمان اقرار به معرفت است و اسلام، آن است كه بدان اقرار كردهاى و تسليم و اطاعت از آنان است.»
گفتم: ايمان، اقرارِ بعد از معرفت به شيء است؟
فرمود: «كسى كه خدا خود را و پيامبرش و امامش رابه او شناساند، سپس او به فرمانبرى آنها اقرار كرد، او مؤمن است.»
گفتم: معرفت از خدا و اقرار از بنده است؟
فرمود: «معرفت از خدا دعوت و حجّت و منّت و نعمت است. و اقرار از خدا پذيرش بنده است كه خداوند بر كسى كه بخواهد تفضّل مىكند. و معرفت فعل خداست در قلب. و اقرار فعل قلب است و عصمت و رحمت مىباشد.»
در اين حديث، به صورت خيلى روشن و آشكار بيان شده كه معرفت، فعل خداست و اقرار، فعل انسان كه اقرار بنده و تسليم او هم، به يارى و توفيق خدا انجام مىشود.
2ـ 7. سليمبنقيس مىگويد: شخصى از اميرمؤمنان علیه السلام پرسيد :
يَا أَمِيرَ الْمُوْمِنِينَ! مَا أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الرَّجُلُ مُوْمِناً وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ كَافِراً وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ ضَالاّ؟ قَالَ: «سَأَلْتَ فَاسْمَعِ الْجَوَابَ. أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ مُوْمِناً أَنْ يُعَرِّفَهُ اللَّهُ نَفْسَهُ، فَيُقِرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ الْوَحْدَانِيَّةِ؛ وَ أَنْ يُعَرِّفَهُ نَبِيَّهُ، فَيُقِرَّ لَهُ بِالنُّبُوَّةِ وَ بِالْبَلاًغَةِ؛ وَ أَنْ يُعَرِّفَهُ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِهِ، فَيُقِرَّ لَهُ بِالطَّاعَةِ.»…
وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ كَافِراً أَنْ يَتَدَيَّنَ بِشَيْءٍ، فَيَزْعُمَ أَنَّ اللَّهَ أَمَرَهُ بِهِ مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ، ثُمَّ يَنْصِبَهُ فَيَتَبَرَّأَ وَ يَتَوَلَّى وَ يَزْعُمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي أَمَرَهُ بِهِ.
وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ ضَالاّ أَنْ لا يَعْرِفَ حُجَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِهِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِ وَ فَرَضَ وِلايَتَه.»[19]
اى اميرمؤمنان! پايينترين درجه ايمان و پايينترين درجه كفر و پايينترين درجه ضلالت و گم بودن چيست؟
فرمود: «سؤال كردى پس جوابش را بشنو. پايينترين درجه ايمان، آن است كه خداوند خود را به انسان بشناساند و او به ربوبيّت و وحدانيّت خدا اقرار كند، و خداوند پيامبرش را به او بشناساند و او به نبوت و تبليغ او گردن نهد، و حجّت خود بر روى زمين و شاهدش بر خلق را بر او بشناساند و او به فرمانبرى او اقرار آورد… .
و پايينترين درجه كفر آن است كه انسان به چيزى عقيده يابد و پندارد كه خدا بدان امر كرده است، در حالى كه خدا از آن نهى نموده باشد، سپس آن را دين خود بداند و بر اساس آن تبرّى و تولّى كند و پندارد كه خدا را در آنچه امر كرده، بندگى مىكند.
و پايينترين درجهى گم بودن، آن است كه انسان، حجّت خدا بر روى زمين و شاهد او بر خلقش راـ كه امر به فرمانبرى از او كرده و ولايت وى را واجب ساخته استـ نشناسد.»
در اين حديث شريف نيز تصريح امام السلام را مىبينيم كه معرفت بايد از ناحيه خدا به انسان برسد و بعد از معرفت، نخستين مرتبهى ايمان كه فعل بندگان است، اقرار به محتواى تعريف الهى و اعتراف به ربوبيت و توحيد و نبوت و امامت است. همچنين مىبينيم كه مراد از عدم معرفت در بيان پايينترين درجه گم بودن، آن است كه معرفتى از سوى خداى تعالى به انسان نرسد. منظور از «لايعرف حجّة الله» قصور است، يعنى امكان معرفت براى او وجود نداشته و خداوند سبحان هم فعل خود را درباره او به فعليّت نرسانده و حجّت خويش را به او معرفى نكرده است. پس عدم اقرار در اينجا به جهت نرسيدن تعريف خداست به او، و در حقيقت سالبه به انتفاء موضوع است.
2ـ 8. ابىبصير مىگويد: از امام صادق علیه السلام پرسيدند:
أ هِىَ مُكتَسَبَةٌ؟ فَقالَ: «لا.» فَقيلَ لَهُ :
فَمِنْ صُنع اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِن عَطائِهِ هي؟ قالَ: «نَعَمْ وَ لَيْسَ لِلْعِبادِ فيها صُنعٌ وَ لَهُمُ اكْتِسابُ الأَعْمالِ»[20]
آيا معرفت كسبى است؟
امام علیه السلام پاسخ داد: «نه.»
به ايشان گفتند: آيا معرفت، كار خداوند متعال و از عطاياى اوست؟
فرمود: «آرى، بندگان در معرفت كارى ندارند و براى آنهاست كسب اعمال.»
اين حديث هم معرفت را به طور مطلق فعل خدا شمرده است. از سويى
براى كسب هر عملى معرفت لازم است. پس خداوند سبحان هر بندهاى را كه بخواهد به عملى تكليف كند، بايد معرفت آن را به او ببخشد، وگرنه تكليف به آن عمل صحيح نيست. همچنين در صورت صدور آن عمل از بندهـ اگر همراه با معرفت نباشدـ نسبت آن عمل به او هم مشكل خواهد بود و كسب تحقق نمىيابد. بديهى است كه پيش از همه اينها معرفت خداوند سبحان قرار دارد و تا مادامى كه معرفت او تحقّق نيابد، تكليف از ناحيه او بىمعنا است.
2ـ 9. امام صادق علیه السلام مىفرمايد :
«سِتَّةُ أَشْيَاءَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهَا صُنْعٌ: الْمَعْرِفَةُ وَ الْجَهْلُ وَ الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ النَّوْمُ وَ الْيَقظَةُ»[21]
«شش چيز است كه كار بندگان نيست: معرفت و جهل، رضايت و غضب، خواب و بيدارى.»
2ـ 10. محمدبنحكيم مىگويد: به امام صادق علیه السلام عرض كردم:
اَلْمَعْرِفَةُ مِن صُنعِ مَنْ هِىَ؟ قالَ: «صُنعُ اللهِ، لَيسَ لِلْعِبادِ فيها صُنعٌ»[22]
معرفت كار كيست؟
فرمود: «كار خداست و بندگان در معرفت كارهاى نيستند».
در اين دو حديث، هر معرفتى اعمّ از معرفت خدا و خلق، همه به طور مطلق فعل خدا دانسته شده است. پس ما نبايد هيچ شك و ترديد داشته باشيم كه همه معارف از ناحيه خدا به ما داده مىشود، ولى آيا همه امورى كه به نوعى مورد معرفت ما قرار مىگيرند، در يك سطح هستند؟ و آيا همه معرفتها را به يك صورت براى ما عطا مىفرمايد؟
روشن است كه خداوند متعال براى برخى از معرفتها، طرق، اسباب و آلاتى قرار داده است كه انسان با استفاده از آنها و با قرار گرفتن در طريق آنها به آن معارف دست مىيابد، يعنى خداوند سبحان معرفت آن امور را به انسان عطا مىكند. ممكن است در اينگونه امور بگوييم: نسبت فعل معرفت به خدا در اين
امور، بدان جهت است كه او اسباب و آلات آن فعل را براى ما فراهم كرده است، نه اينكه خود او آن فعل را در ما پديد مىآورد. مثلاً خداوند سبحان براى معرفت امور حسّى، حواسّى در اختيار ما گذاشته است كه من، اگر از آنهاـ با نور علمى كه خداى تعالى به من داده استـ استفاده كنم، نسبت بدانچه از طريق آنها به من مىرسد، عالم مىشوم. البته خداوند متعال مىتواند همين امر محسوس را بدون واسطه حسّ به من عطا كند، ولى به طور معمول كار خداى سبحان اين است كه انسان با نور علم كه از خدا بگيرد، بتواند از طريق حواس خود، نسبت به امور حسّى معرفت يابد.
اين امر كه درباره امور محسوس به حواس پنجگانه ظاهرى گفته شد، در مورد حواس باطنى و ديگر قواى ادراكى انسان نيز جارى است. بالاتر از همه اينها نور علم و عقل است، كه ذاتشان عين كشف است. وقتى خداى سبحان اين نور را به كسى عطا كند، به هر اندازهاى كه بنده واجد آن مىشود، در حقيقت واجد كشف است، يعنى واجد شدن آن، عين واجديت علم و معرفت و شناخت است و از آنجا كه نور علم و عقل، عطاى پروردگار متعال است، معرفت هم عطاى پروردگار خواهد بود.
ولى بايد توجه داشت كه عطاى نور علم و عقل به معناى عطاى علم و معرفت به شيء خاص نيست و شناخت مضاف به شيء خاصّ، از ناحيه خود انسان با استفاده از عطاى پروردگار صورت مىگيرد. امّا در مورد خداى سبحان و اوصاف و افعال او، قواى ادراكى بشرـ حتى نور علم و عقلـ از رسيدن به او عاجز و ناتواناند، پس چارهاى نيست جز اينكه خداوند سبحان معرفت خويش را خود به بندگانش به نحو خاصّ عطا كند. پس، اين نكته كه معرفت در مورد خداوند سبحان و اوصاف و افعالش فعل خداست، با آن نكته كه معرفت در امور ديگر فعل خداست، بايد متفاوت باشد.
2ـ 11. صفوان مىگويد: به عبد صالح[23] عرض كردم :
هَلْ فِي النَّاسِ اسْتِطَاعَةٌ يَتَعَاطَوْنَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: «لا، إِنَّمَا هُوَ تَطَوُّلٌ مِنَ
اللَّهِ.» قُلْتُ: أَ فَلَهُمْ عَلَى الْمَعْرِفَةِ ثَوَابٌ إِذَا كَانَ لَيْسَ فِيهِمْ مَا يَتَعَاطَوْنَهُ بِمَنْزِلَةِ الرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ الَّذِي أُمِرُوا بِهِ فَفَعَلُوهُ؟ قَالَ: «لا، إِنَّمَا هُوَ تَطَوُّلٌ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِمْ وَ تَطَوُّلٌ بِالثَّوَابِ.»[24]
آيا در بندگان استطاعتى هست كه با آن معرفت يابند؟
فرمود: «نه، معرفت احسانى از سوى خدا است.»
پرسيدم: در صورتى كه آنان استطاعت پيدا كردن معرفت راـ همچون ركوع و سجودى كه بدان امر مىشوند و انجامش مىدهندـ ندارند، آيا باز هم براى آنها ثوابى بر معرفت پيداكردنشان هست؟
حضرتش پاسخ داد: «استحقاق ثواب را ندارند. بلكه معرفت، فضل و احسانى از سوى خدا است. ثواب به آن نيز، همانسان، فضل و احسان است.»
در اين حديث، سخن از ثواب براى معرفت است. معلوم است كه منظور از آن، معرفت به معناى عام و مطلق مورد نظر نيست. بلكه منظور از آن معارفى است كه براى آنها اقتضاى تكليف و ثواب وجود دارد. به طور قطع مىتوان گفت كه معرفت خداوند سبحان در رأس چنين معارفى است. امام علیه السلام با نفى هرگونه استطاعت بر معرفت، استطاعت معرفت خدا را نسبت به خلق نفى مىكند، پس معرفت خدا فعل اوست. در نتيجه عطاى معرفت از سوى خداوند سبحان به بندگان، هيچ وجوب و لزومى براى او ندارد و فضل و احسانى است از سوى او. همينسان، اگر ثوابى هم در قبال معرفت به بندگانش عطا مىكند، باز هم فضل و احسانى است از او كه بندگان هيچگونه استحقاق ثواب براى آن ندارند.
2ـ 12. معاويةبنحكم مىگويد: از امام ابىالحسنالرّضا علیه السلام پرسيدم :
لِلنَّاسِ فِي الْمَعْرِفَةِ صُنْعٌ؟ قَالَ: «لا.» قُلْتُ: لَهُمْ عَلَيْهَا ثَوَابٌ؟ قَالَ: «يُتَطَوَّلُ عَلَيْهِمْ بِالثَّوَابِ كَمَا يُتَطَوَّلُ عَلَيْهِمْ بِالْمَعْرِفَةِ.»[25]
مردم در ايجاد معرفت نقشى ندارند؟
فرمود: «خير.»
پرسيدم: براى آنها بر معرفت ثواب هست؟
پاسخ داد: «ثواب، فضل و احسان است، همانگونه كه خود معرفت، فضل و احسان است.»
دلالت اين حديث بر مطلب، همچون حديث قبلى است.
2ـ 13. امام باقر 7مىفرمايد :
«لَيْسَ عَلَى النَّاسِ أَنْ يَعْلَمُوا حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الْمُعَلِّمَ لَهُمْ. فَإِذَا أَعْلَمَهُمْ، فَعَلَيْهِمْ أَنْ يَعْلَمُوا.»[26]
«بر مردم نيست كه بدانند تا اينكه خداوند به آنان بياموزد. آنگاه كه خدا آنان را آموخت، بر آنان است كه ياد گيرند و بدانند.»
اين حديث شريف هم به روشنى معرفت را فعل خداوند شمرده و هر گونه تكليفى را نسبت به معرفت، از عهده خلق نفى كرده است .
2ـ 14. بزنطى مىگويد: به امام علیه السلام عرض كردم :
أَصْلَحَک اللَّهُ! إِنَّ قَوْماً مِنْ أَصْحَابِنَا يَزْعُمُونَ أَنَّ الْمَعْرِفَةَ مُكْتَسَبَةٌ وَ أَنَّهُمْ إِذَا نَظَرُوا مِنْهُ وَجْهَ النَّظَرِ أَدْرَكُوا. فَأَنْكَرَ 7ذَلِک.[27]
خدا سلامت بداردت، گروهى از دوستان ما مىپندارند كه معرفت اكتسابى است و آنان اگر از طريق صحيح نظر كنند، درك مىكنند.
حضرت اين مطلب را انكار كرد.
-
نتيجه آيات و روايات يادشده
3 ـ1. اين گروه از آيات و روايات، مانند روايات «معرفة الله بالله»، هر گونه معرفتى را نسبت به خداوند از سوى غير او، نفى مىكند.
3 ـ2. معرفت خدا فعل مستقيم خداوند سبحان است و بندگان براى رسيدن به آن هيچگونه اسباب و قوه ادراكى ندارند.
3 ـ3. هيچكس استطاعت و توان رسيدن به معرفت خدا را بدون معرفى از ناحيه خود او ندارد.
3 ـ4. هيچ راهى براى رسيدن به معرفت الهى در خلق نهاده نشده است.
3 ـ5. معرفت فعل خداست و بندگان هيچ گونه نقشى در پديد آمدن آن ندارند. امّا خداوند سبحان در قبال آن، از فضل و احسان خويش به آنها ثواب عطا مىكند.
3 ـ6. دادن معرفت و رساندن بندگان به معرفت، فضل و احسانى است از ناحيه خداى سبحان كه اين كار براى او، نه لزوم و وجوبى دارد و نه استحقاقى براى بندگان.
3 ـ7. هر بندهاى كه از ناحيه خدا به امرى تكليف شود، بايد توان انجام آن را داشته باشد. معرفة الله چون خارج از اختيار بشر است، پس هيچكس تكليفى به آن ندارد.
3 ـ8. هر تكليفى از ناحيه خداوند سبحان، متوقف بر دادن معرفت است. اگر بندهاى معرفت خدا را نداشته باشد، هيچ تكليفى از ناحيه او به حدّ لزوم نخواهد رسيد.
3 ـ9. معرفة الله با ساير معارف متفاوت است. معرفت در ساير امور نيز از ناحيه خدا ايجاد مىشود و فعل او به شمار مىآيد، ولى خداوند متعال براى آنها اسباب و ادواتى قرار داده است كه انسان با آنها بدان امور، علم و آگاهى مىيابد و در حيطهى قواى ادراكى او درمىآيند. ولى در مورد خداوند سبحان، هيچيك از قواى ادراكى كارساز نيست و او خود بايد نفس خويش را به بندهاش بشناساند.
3 ـ10. بعد از اينكه خداوند سبحان معرفت خويش را به بندگان تفضّل فرمود، وظيفهى بندگان است كه آن را نگاه دارند، در حفظ آن بكوشند و از عمل بر اساس وظايف بندگى كوتاهى نكنند تا خداوند سبحان، معرفت خويش را براى آنها افزون سازد.
4ـ هدايت و معرفت اولى و ثانوى
تا حال سخن در اين بود كه معرفت خدا فعل اوست و خدا خودش بايد خود را به بندگانش بشناساند. حال بحث در اين است كه همين معرفتـ كه فعل
خداستـ مراتب و درجات دارد[28] و بر هر مرتبهى آن، برخى وظايف و احكام
مترتّب است. مرتبه اوّل آن همان معرفت ابتدايى اولى است كه خداوند سبحان به همهى بندگانش عطا مىكند. آنگاه كه بندهاى از نعمت شناخت خدا و خالق خويش برخوردار شد، بايد به وظيفه خويش در قبال آن عمل كند و بندگى خود را نشان دهد. بنابراين هر بندهاى كه بعد از دريافت معرفت، سر تسليم فرود آورد و به بزرگى و آقايى و مالكيّت و صاحب نعمت بودن او اعتراف و اذعان كرد، در حقيقت با اين اقرار و اذعان و خشوع و خضوع و بندگى، شكر نعمت بزرگ معرفت را به جا آورده است. از سويى خداوند بر خود لازم كرده است كه هر بندهاى كه شكر نعمت خداى را به جا آورد، بر نعمت او بيفزايد. پس در اثر اطاعت و تسليم، مراتب ديگرى از معرفت به آنان تفضّل مىشود كه هر مرتبهاى از معرفت، شكرى خاص و وظيفهاى جديد به دنبال دارد. در اثر اطاعتها و شكرها تقرب به سوى خداى سبحان بيشتر مىگردد و معرفت او فزونى مىيابد. در نتيجه، بنده به جايگاهى مىرسد كه از ياد خدا غفلت نمىكند، در همه حال، خود را طفيلى او مىيابد، همه اشياء را در ارتباط با او مىبيند و هيچ چيزى را بى او به صورت مستقل نمىنگرد.
در ادامه، به برخى از آيات قرآن كريم در مورد اين دو نوع معرفت اشاره مىشود.
(إِنّا هَدَيْناهُ آلسَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً)[29]
(به راستى ما او را به راه راست هدايت كرديم، خواه شكرگزار باشد يا ناسپاس.).
اين آيه را مىتوان به معرفت اولى حمل كرد. ولى از توضيحى كه در درجات
و مراتب معرفت بيان شد، برمىآيد كه آيه شريفه به هر دو مورد قابل حمل است، زيرا هر مرتبه از معرفت، وظيفهاى خاص نسبت به خودش دارد كه اداى آن، شكر آن مرتبه محسوب مىشود و عدم اتيان وظيفه آن، كفر در مورد آن خواهد بود. بنابراين، آيه را مىتوان به هدايت به طور مطلق حمل كرد.
به نظر مىرسد در بيشتر آيات مربوط به معرفت ابتدايى، سخن از معرفت فطرى مىرود. اين آيات بايد در گفتارى مستقل مربوط به فطرى بودن معرفت خدا مورد بحث قرار گيرد.
آيات ذيل در زمينهى معرفت ثانوى است :
(مَنْ يُـؤْمِنْ بِاللّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ)[30]
(آن كس كه به خدا ايمان آورد، دلش را هدايت مىكند)
(وَالَّذِينَ جاهَـدُوا فِـينا لَنَهْدِيَـنَّهُمْ سُبُلَنا)[31]
(آنان كه در راه ما مجاهده كنند، به راههايمان هدايتشان مىكنيم)
(وَ يَزِيدُ آللّهُ آلَّذِينَ آهْتَدَوْا هُدَىً)[32]
(آنانكه قبول هدايت مىكنند، خداوند هدايتشان را افزون مىدارد)
(وَالَّذِينَ آهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً)[33]
(آنان كه هدايت مىپذيرند، هدايتشان را مىافزايد)
(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزِيدَنَّكُمْ)[34]
(اگر شما شكر كنيد، قطعاً فزونى خواهم بخشيد)
اين آيهى شريفه به طور مستقيم بر وجود معرفت ثانوى دلالت ندارد. ولى با توجه به اينكه پذيرش هدايت و معرفت در حقيقت شكر آن است، دلالت اين آيهى شريفه هم بر مطلب مورد نظر روشن مىگردد. آيات يادشدهى پيشين نيز بر اين دلالت تأكيد مىكند.
خداوند سبحان در آيه ديگر مىفرمايد :
(فَاذكُرُونِي أَذكُرْكُمْ)[35]
(ياد كنيد مرا تا ياد كنم شما را)
ياد خدا نسبت به بندگان، چيزى جز لطف، كرم، فضل، احسان، ازدياد نعمت معرفت و تقرب به سوى خدا نيست. ياد كردن بندگان خدا نيز وقتى صورت مىگيرد كه خداى تعالى خود را به معرفت ابتدايى شناسانده باشد.
خداوند در سوره حمد نيز به بندگانش مىآموزد كه در هر درجه و مرتبهاى از معرفت باشند، باز هم از خداى سبحان هدايت و معرفت بخواهند:
(آِهْدِنا آلصِراطَ آلمُستَقِـيم)
(ما را به راه راست هدايت كن.)
امام رضا علیه السلام در تفسير آيه شريفه مىفرمايد :
«(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) اسْتِرْشَادٌ لاَِدَبِهِ، وَ اعْتِصَامٌ بِحَبْلِهِ، وَ اسْتِزَادَةٌ فِي الْمَعْرِفَةِ بِرَبِّهِ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ كِبْرِيَائِه»[36]
«(ما را به راه راست هدايت كن) به معناى طلب آداب او، چنگ زدن به رشتهى استوار الهى، طلب فزونى معرفت پروردگار و عظمت و بزرگى اوست.»
پس مؤمنان در هر درجهاى از ايمان و معرفت باشند، هميشه از خداوند متعال، فزونى معرفت و ادب حضور در محضرش را طلب مىكنند.
بدين ترتيب روشن شد كه امر معرفت در هر درجه و مرتبهاى كه باشد، فعل خداوند سبحان است، با اين تفاوت كه در مرتبه اوّل هيچگونه لزومى به خداوند سبحان نمىباشد. ولى در مراتب بعد، اگر بنده تسليم شد و شكر نعمت معرفت را به جا آورد، خداوند تعالى درجهى آنان را مىافزايد، چون به بندگانش وعده داده است كه اگر تسليم شويد، به معرفتتان افزوده خواهد شد.
5ـ رواياتِ به ظاهر معارض
همه آيات و روايات ياد شده دلالت دارند كه معرفت خداوند سبحان، فعل
اوست و بندگان مكلّف به معرفت نيستند. بلكه به عهده خداست كه خود را معرفى كند و وظيفه بندگان بعد از تعريف خداوند، پذيرش و تسليم و تصديق و ايمان نسبت به آن تعريف است. در روايت بريدبنمعاوية از امام صادق علیه السلام به اين امر تصريح شده است. حضرتش مىفرمايد :
«لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا. وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ. وَ لِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا.»[37]
«براى خدا بر عهده بندگان نيست كه بشناسند، بلكه براى خلق به عهده خداست كه خود را معرفى كند. و براى خدا بر عهده بندگان است كه وقتى معرفى كرد، بپذيرند.»
به اين مطلب نيز بايد توجّه شود كه معرفتـ اعم از ابتدايى و ثانويـ فعل خداوند سبحان است، با اين تفاوت كه در معرفت ابتدايى، تعريف بدون هيچگونه زمينهاى از سوى بندگان صورت مىگيرد، ولى در معرفت ثانوى، زمينههاى آن پذيرش تعريف ابتدايى و ايمان به آن است.
اين نكته هم دانستنى است كه گاهى در روايات، از همان پذيرش و ايمان با واژهى «معرفت» تعبير شده است. در ضمن بحث از روايات معارض، در اين زمينه سخن خواهيم گفت.
به نظر مىرسد اين نكات، قرائن خوبى است كه ما را به معناى صحيح روايات برساند، و شاهدى است بر وجه جمعى كه در حلّ تعارض ظاهرى ذكر خواهيم كرد.
5ـ1. معرفت، سرلوحه دين و ديندارى است
اميرالمؤمنين علیه السلام مىفرمايد :
«أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُه»[38]
«سرلوحه دين، معرفت خداست.»
اين سخن دلالت دارد كه معرفت خداوند سبحان، از اصلىترين اصول دين
است كه هيچكس بدون آن، انتساب به دين نمىيابد. مرحوم ميرزا حبيبالله خوئى در شرح اين فقره مىنويسد :
يعنى ابتداء الطاعة و العبادة معرفة الله سبحانه، إذ الطاعة و العبادةـ أي كون العبد عبداًـ فرع معرفة المطاع و المعبود.فما لم يعرف، لايمكن إطاعته.[39]
كلام اميرالمؤمنين علیه السلام يعنى اينكه ابتداى اطاعت و عبادت، معرفت خداوند سبحان است، زيرا اطاعت و عبادتـ يعنى بنده بودنِ بندهـ وقتى درست مىشود كه مطاع و معبود شناخته شود و ناشناخته را نتوان اطاعت كرد.
مرحوم شبر هم مىنويسد :
«أوّل الدّين معرفته» لأنّ التقليد باطل و أوّل الواجبات الدينيّة المعرفة.[40]
«سرلوحه دين معرفت خداست» زيرا تقليد باطل است و معرفت خدا، نخستين واجب دينى است.»
نظير اين كلام اميرالمؤمنين علیه السلام با اندكى تفاوت از امام موسىبنجعفر و امام رضا علیه السلام هم نقل شده است. امام كاظم علیه السلام مىفرمايد :
«أَوَّلُ الدِّيَانَةِ بِهِ مَعْرِفَ تُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُه»[41]
«اول ديندارى به خدا معرفت اوست و كمال معرفتش توحيد اوست.»
امام رضا علیه السلام نيز مىفرمايد:
«أَوَّلُ الدِّيَانَةِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ الْمَعْرِفَةِ تَوْحِيدُه»[42]
«اوّل ديندارى معرفت خداست و كمال معرفت او توحيد اوست.»
در حديثى ديگر، امام رضا علیه السلام مىفرمايد :
«لا دِيانَةَ إلّا بَعدَ مَعرِفَتِهِ وَ لا مَعرِفَةَ إلّا بِالإخلاصِ»[43]
قاضى سعيد در شرح اين سخن حضرت مىنويسد :
إنّ التديّن بدين الله لايمكن إلّا بعد معرفته سبحانه.[44]
تدين به دين خداى تعالى بدون معرفتش امكان ندارد.
آيا مىتوان از اين روايات برداشت كرد كه معرفت خداوند سبحان همچون ديگر مسائل دينى فعل انسان است و براى كسى كه مىخواهد متديّن به دين الهى شود، در قدم اوّل بايد كسب معرفت خداى تعالى كند؟ در اين صورت، با روايات گروه اوّل كه معرفت را فعل خدا مىداند، در تنافى خواهند بود.
امّا با توجّه به مجموع روايات، مىتوان فهميد كه مقصود از اينكه معرفت خدا سرلوحه دين و نخستين قدم در ديندارى به حساب آمده است، بايد امر ديگرى باشد، غير از آن معرفتى كه در روايات قبلى به عنوان فعل الله مطرح مىشد. يا اگر مراد همان معرفت است، نبايد داخل در وظايف دينى خلق باشد، بلكه بايد امرى جدا از مجموعه معارف اعتقادى باشد كه بندگان موظّف به كسب و تحصيل آن هستند. نيز ممكن است مقصود از معرفت، همان معرفتى باشد كه فعل الله است، ولى دين امرى اعم از امورى باشد كه توسط بنده بايد كسب و تحصيل شود، يا معرفتى كه خداوند سبحان به فضل و احسان خويش و به فعل مستقيم خود در آنها پديد مىآورد.
ولى معرفت خداى تعالى به واسطه تذكّرات پيامبران و اولياى الهى و مربيان دينى، از ناحيهى خداى سبحان در بندگان ايجاد مىشود. نبوّت انبياى الهى نيز با توجّه به معرفت خداى سبحان، معنا مىيابد، چنان كه دين به واسطه حصول چنين معرفتى، به خداى سبحان، پيوند مىگيرد. چنين معرفتى بايد سرلوحه دين و ديندارى الهى باشد.
پس مدّعاى ما كه معرفت فعل خداوند سبحان است، با ظاهر روايات مزبور هيچ گونه تنافى و تعارضى ندارد. امّا با وجود همهى اينها هيچ مشكلى ندارد كه بگوييم مراد از معرفت در اين روايات، غير از آن معرفتى است كه در روايات ديگر به عنوان فعل الله بيان شده است. زيرا در برخى از روايات كه در ادامه ذكر خواهد شد، از پذيرش تعريف و تصديق و ايمان و تعهّد نسبت به آن، به عنوان معرفت تعبير شده است. يعنى معرفت در روايات به دو معنا اطلاق شده است. اوّل: به معناى فعلى كه خداوند سبحان در بندگان پديد مىآورد. دوم: فعل بندگان كه از آن
به پذيرش، تسليم، تصديق و ايمان تعبير مىشود.
با اين بيان روشن مىشود كه روايات مزبور، تاب هر دو معنا را دارند و با توجه به هر يكى از دو معناى يادشده، تنافى و تعارض ظاهرى بدوى بين روايات، از ميان مىرود. اين حمل به صورت ديگر در شرح مرحوم سيد نعمت الله جزائرى هم ديده مىشود. ايشان، ابتدا از مرحوم ابنميثم بحرانى در شرح كلام اميرالمؤمنين علیه السلام «اوّل الدين معرفته» نقل مىكند كه مراد حضرتش آن است كه معرفت، اوّل واجبات ذاتى است. سپس از او نقل مىكند كه معرفت، چهار مرتبه دارد: مرتبهى اوّل ـ پايينترين درجهـ آن است كه انسان بداند كه عالم، صانعى دارد. مرتبهى دوم آن است كه تصديق وجود صانع كند. سوم، توحيد و تنزيه صانع از داشتن شريك است. چهارم، اخلاص براى صانع است. پنجم، نفى صفات اعتبارى ذهنى از او، كه نهايت معرفت است.
هر مرتبهاى از مراتب چهارگانه، مقدمهاى براى مرتبهى بعدى است. دو مرتبه اوّل فطرى همهى انسانهاست، بلكه در فطرت حيوانها هم وجود دارد. به همين جهت پيامبران دعوتى به آن دو ندارند، بلكه اگر آن دو موقوف به معرفت باشند، دور لازم آيد؛ زيرا صدق ادعاى پيامبران موقوف به وجود صانعى است كه آنان را ارسال كرده باشد. پس معرفتى كه پيامبران بدان فرا مىخوانند، مرتبه سوم و چهارم است.
محدّث جزائرى بعد از نقل اين مراتب معرفت مىنويسد:
أقول: بهذا التحقيق يندفع التعارض بين الأخبار الواردة في أنّ أوّل الواجبات هو الإقرار بالشهادتين، لأنّ الله تعالى أوجد في العباد معرفته، فلم يحوّجهم إلى تكلّفها و هي مركوزة في أذهان الناس. و البعض الآخر تضمّن أنّ معرفة الله تعالى واجبة عليهم. و حينئذ فتحمل الأخبار على المراتب المتفاوتة.[45]
مىگويم: با اين تحقيق، تعارض روايات باب معرفت مندفع مىشود. تعارض به اين صورت است كه به دلالت برخى روايات، نخستين واجبات، اقرار به
شهادتين است، زيرا معرفت خويش را در بندگان پديد مىآورد و آنها را به زحمت تحصيل آن محتاج نكرده و معرفت در ذهنهاى مردم فرو رفته است. برخى ديگر از روايات دلالت دارد كه معرفت خدا بر بندگان واجب است. پس اختلاف روايات، با حمل بر مراتب مختلف حل مىشود.
تعارض بين روايات با حمل بر مراتب مختلف معرفت، از بين مىرود. ولى اين نكته جاى بحث دارد كه مراتب يادشدهى معرفت، نه تنها شاهد روايى ندارد، بلكه با رواياتى كه در مباحث معرفة الله بالله ذكر گرديد، در تنافى است.[46] زيرا
معرفت خداى شاهد و حاضر كه در روايات مورد توجه قرار گرفته است، هيچ كدام از مراتب مذكور را ندارد و توحيد در روايات، با معرفت خدا تفاوت رتبهاى ندارد.[47] بلكه اگر معرفت از ناحيه خدا صورت گرفته باشد و متعلَّق معرفت، خود
خداى سبحان باشد، در اين صورت معرفت او عين توحيد او خواهد بود. در نتيجه كسى كه خدا را به خود او بشناسدـ كه راهى هم براى معرفت خدا جز اين نيستـ او را خداى يگانه مىشناسد با تمام كمالاتى كه دارد. به گواهى فطرت، چنين نيست كه انسان اوّل در مرتبه ذهن خويش، صانعى كلى تصوّر كند، سپس وجود خارجى او را اثبات كند، آنگاه توحيد او را و در مرحلهى بعد، كمالاتى براى او اثبات نمايد و تمام اين مراحل در مرتبه ذهن صورت گيرد. بنابراين حلّ تعارض به اين نحو، شاهد جمعى در خود روايات ندارد.
مرحوم آيتالله ميرزا مهدى اصفهانى در حل تعارض ظاهرى بين اين روايات مىنويسد :
و قوله صلوات الله عليه: «أول الدين معرفته» ليس معناه تحصيل معرفته، بل مراده أنّ من لم يتنبّه بالمعروف الفطرى، لم يدخل بعد فيالدّين و الإسلام.[48]
معناى سخن امام علیه السلام كه مىفرمايد: «سرلوحه دين معرفت خداست» اين نيست كه تحصيل معرفت بر بندگان لازم است، بلكه مراد امام علیه السلام آن است كه كسى
متنبّه به معروف فطرى نشده، هرگز در دين و اسلام وارد نشده است.
پيشتر گفتيم كه اين روايات، تاب هر دو صورت را دارند. اينك مىبينيم كه مرحوم ميرزاى اصفهانى، مقصود امام علیه السلام را معناى اوّل دانسته، يعنى اين كه معرفت، فعل خداست.
5ـ2. سرلوحه عبادت، معرفت خداست
امام رضا علیه السلام مىفرمايد :
«أَوَّلُ عِبادَةِ اللهِ الْمَعرِفَةُ.»[49]
«سرلوحه عبادت خدا معرفت اوست.»
نظير اين حديث در وصيّت پيامبر گرامى اسلام صل الله علیه و آله به ابوذر آمده است:
«يَا أَبَاذَرٍّ! اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّک تَرَاهُ. فَإِنْ كُنْتَ لا تَرَاهُ فَإِنَّهُ عزوجل يَرَاکَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَته الْمَعْرِفَةُ بِهِ، بِأَنَّهُ الأوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ فَلاً شَيْءَ قَبْلَهُ وَ الْفَرْدُ فَلاً ثَانِيَ معه….»[50]
«اى اباذر! خدا را چنان عبادت كن كه گويا او را مىبينى. و اگر تو او را نبينى، او تو را مىبيند. بدان كه نخستين رتبهى عبادت او معرفت اوست به اينكه اوّل است كه چيزى قبل از او نيست و يگانه است كه دومى ندارد.»
معرفتى كه سرلوحه عبادت مىشود، مانند روايات گروه اوّل، با هر دو معناى معرفت سازگارى دارد. زيرا كسى كه مىخواهد خدا را عبادت كند، بايد معرفت او را داشته باشد، حال اين معرفت فعل خود او باشد يا فعل خداى سبحان. امّا اگر معرفت داخل در عبادت باشدـ كه ظهور تعبير «أوّل عبادة الله» اين است كه قدم اوّل عبادت، خود جزئى از عبادت استـ در اينصورت، معرفت، فعل بنده خواهد بود نه فعل خدا. با توجه به اين نكته بايد گفت: مراد از معرفت همان تصديق و اقرار و اذعان وايمان است كه فعل انسان است، نه اصل معرفت كه فعل خداوند سبحان است.
5ـ 3. امر خداوند سبحان به علم و معرفت
خداى تعالى مىفرمايد :
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلـهَ إِلّا اللّهُ)[51]
مرحوم شيخ طوسى در تفسير آيه شريفه مىنويسد :
«فاعلم» يا محمد «أنّه لا إله الّا الله» أي: لا معبود يحقّ له العبادة الّا الله. و في ذلک دلالة على أنّ المعرفة بالله اكتساب، لأنّها لو كانت ضروريّة لما أمر بها.[52]
«بدان» اى محمد «كه خدايى جز الله نيست» يعنى معبودى كه عبادت برايش شايسته باشد جز الله نيست. اين آيه دلالت مىكند كه معرفت اكتسابى است، زيرا اگر ضرورى بود به آن امر نمىكرد.
شيخ طوسى در تفسير آيه (إِعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ شَدِيدُ آلعِقابِ وَ أَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِـيمٌ)[53] «يعنى بدانيد كه خداوند مجازاتش شديد است و خداوند آمرزنده و
مهربان است» مىنويسد :
و في الآية دلالة على أنّ المعرفة بالله و بصفاته ليست ضروريّة، لأنّها لو كانت ضروريّة لما أمرنا بها. و ليس لأحد أن يقول إنّما أمر على جهة التذكير و التنبيه، لأنّ ذلک ترک للظاهر.[54]
آيه شريفه دلالت مىكند كه معرفت خداوند و صفات او ضرورى نيست. زيرا اگر ضرورى بود، ما به آن امر نمىشديم. و كسى نمىتواند بگويد امر در آيه شريفه براى يادآورى و تنبيه است، زيرا چنين سخنى خلاف ظاهر آيه است.
مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى در مورد آيه اوّل مىفرمايد:
ليس معناه حصّل العلم بذلک، بل معناه أنّه تنبّه أيّها المخاطب بأنّه لا إله الّا هو.[55]
آيه شريفه به معناى امر تحصيل علم به مفاد كلمه توحيد نيست، بلكه مقصود آن است كه: اى مخاطب! بدان و آگاه باش كه خدايى جز او نيست.
كلمه «اعلم» در كلام عرب، غير از امر براى تحصيل علم، براى تنبّه و آگاهى
دادن مخاطب نيز فراوان بكار برده مىشود. مرحوم ميرزاى اصفهانيـ با استفاده از اين نكته و نيز با توجه به آيات و روايات متواترى كه معرفت را بالله و فعل الله و فطرى مىداندـ كلمه «اعلم» در آيه شريفه را به معناى معروف و شايع آنـ يعنى تنبّه دادنـ مىگيرد. و اگر خلاف ظاهر هم باشد، با وجود قرائن مذكور، مشكلى نخواهد داشت.
5ـ 4. معرفت، بهترين اعمال و واجبترين فرائض
امام صادق علیه السلام مىفرمايد :
«إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَى الانْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الاقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّة»[56]
«همانا بهترين فرايض و واجبترين آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگى اوست.»
همچنين از آن حضرت نقل شده است كه در مجلسى برخى از اصحاب از ايشان پرسيدند كه: كدام عمل برتر است؟ حضرتش در جواب فرمود :
«تَوْحِيدُک لِرَبِّک»[57]
«اين كه تو پروردگارت را يگانه بدانى.»
در اين روايت شريف، سخن از معرفت نيست. وليـ چنانكه ذكر شدـ معرفت خدا عين توحيد و توحيد عين معرفت اوست. پس اين روايت هم محل شاهد در بحث خواهد بود. مرحوم آيةالله ميرزا مهدى اصفهانى مىگويد :
لايقال: قد مرّ منک أنّ توحيد الله هو عين معرفته كما صرّحت به الخطب المنقولة، و المعرفة فعله تعالى، فكيف جعله الإمام صلوات الله عليه من أعمال العباد؟
لأنّا نقول: إنّ الانفعال بفعل الله تعالى أمر اختياري يرجع إلى العبد. فمن هذه الحيثيّة يكون التوحيد من أفعال العباد. و معنى توحيد العبد لله تعالى أن
ينفعل بتعريف الله تعالى حتّى يدخل في زمرة العارفين و في فرقة الموحّدين. و أمّا نفس التوحيد فهو فعل الله تعالى كتعريفه نفسه.[58]
اشكال مىشود: شما پيش از اين گفتيد كه توحيد خدا عين معرفت اوست، چنانكه در خطبههاى منقول از ائمه :آمده و معرفت، فعل خداى تعالى است. پس در اين حديث، امام 7چگونه آن را از اعمال بندگان شمرده است؟
در جواب مىگوييم: انفعال انسان در مقابل فعل الهى، امرى اختيارى است كه به خود انسان برمىگردد. از اينرو، توحيد از افعال بندگان شمرده مىشود. و معناى توحيد بندگان نسبت به خدا، اين است كه بندگان در مقابل تعريف الهى منفعل شوند تا در زمرهى عارفان و گروه موحّدان در آيند. امّا خود توحيد، فعل خداست، همانطور كه معرفى او خود را به بندگان، فعل اوست.
نيز آن حضرت علیه السلام مىفرمايد :
«لَوْ يَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِي فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إِلَى مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الاعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ نَعِيمِهَا، وَ كَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا يَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِم.»[59]
«اگر مردمان فضيلت معرفت خدا را مىدانستند، گردنهاى خويش را به سوى آنچه خداى سبحان از لذّتها و نعمتهاى دنيا به دشمنانش داده است، دراز نمىكردند و دنياى آنان در نظرشان، كمتر از آن چيزهايى مىشد كه در زير پايشان قرار مىدهند.»
از امام سجّاد علیه السلام سؤال شد :
أَيُّ الاعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟ فَقَالَ: «مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ 6أَفْضَلَ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيَا… .»[60]
بهترين اعمال نزد خداوند عزوجل چيست؟
فرمود: «هيچ عملى بعد از معرفت خداوند عزوجل و معرفت رسولش 6 بهتر از بغض دنيا نيست… .»
از امام رضا علیه السلام منقول است:
«أَنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِـ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّـ الصَّلاًةُ الْخَمْسُ.»[61]
«بهترين فرايضـ بعد از معرفت خداى عزّوجلّـ نمازهاى پنجگانه است.»
از امام صادق علیه السلام پرسيدند :
أَيُّ الاعْمَالِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ؟ فَقَالَ: «إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُوْمِنِ.»[62]
خداوند، كدامين عمل را بعد از معرفت خود، بيشتر دوست دارد؟
فرمود: «شادى بخشيدن مؤمن.»
امام زينالعابدين علیه السلام مىفرمايد :
«مَا مِنْ شَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْج.»[63]
«خداوند، بعد از معرفتش عملى را بيش از نگهدارى شكم و شهوت، دوست ندارد.»
امام باقر علیه السلام مىفرمايد :
«ذِرْوَةُ الاْمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الاْشْيَاءِ وَ رِضَا الرَّحْمانِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى، الطَّاعَةُ لِلاْمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِه.»[64]
«بلنداى امر و قلّه و كليد آن و باب اشيا و خشنودى خداى رحمان، اطاعت از امام بعد از معرفت اوست.»
اين روايت در صورتى داخل در موضوع بحث ما خواهد بود كه مرجع ضمير در «بعد معرفته» خداى تعالى بوده باشد نه امام. و هر دو در روايت محتمل است.
مرحوم ملّاصالح مازندرانى مرجع را خداوند سبحان قرار داده و مىنويسد :
و انّما قال: «بعد معرفته» للتنبيه على أنّ أصل معرفته تعالى أفضل منها، كيف لا و هي أصل لها؟ و إن كان كمال المعرفة إنّما يحصل بها. و بالجملة نظام الطاعة موقوف على أصل المعرفة. و كمال المعرفة موقوف على نظام
الطاعة.[65]
«امام علیه السلام با گفتن «بعد معرفته» يادآورى كرده كه اصل معرفت خداوند متعال برتر از اطاعت امام است. چگونه برتر نباشد؟ درحالى كه معرفت، اصل اطاعت است، اگر چه كمال معرفت به اطاعت حاصل مىشود. خلاصه اينكه نظام اطاعت بر اصل معرفت وابسته است و كمال معرفت، به نظام اطاعت متوقف است.»
امام صادق علیه السلام مىفرمايد:
«وَجَدْتُ عِلْمَ النَّاسِ كُلَّهُ فِي أَرْبَعٍ: أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ، وَ الثَّانِي أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِکَ، وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْکَ، وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْرِفَ مَا يُخْرِجُک مِنْ دِينِک.»[66]
«علم مردم را در چهار چيز يافتم: اوّل آنها اين است كه پروردگارت را بشناسى. دوم آنكه بدانى كه پروردگارت با تو چه كرده است. سوم آنكه بدانى از تو چه مىخواهد. چهارم آنكه بدانى چه چيزى تو را از دينات بيرون مىكند.»
اين حديث شريف ممكن است در نظر بدوى با روايات فعل الله بودن معرفت و عدم تكليف انسان به آن منافات داشته باشد. ولى با دقّت در آن معلوم مىشود كه معرفت در اين روايت نيزـ مانند روايات پيشينـ ناظر به معناى دوم آن است. يعنى: تصديق و ايمان به خدا، تصديق و ايمان به نعمتهايى كه خداى سبحان در هيكل انسانى تو قرار داده است، تصديق و ايمان به آنچه از تو مىخواهد، و شناخت آنچه تو را از دين و مسير الهى خارج مىكند.
چنين معرفتى فعل انسان است و به عنوان علم انسان از آن ياد مىشود. البته اين منافات ندارد با آنكه علمى كه از ناحيه خداوند سبحان و به فعل خود او به انسان داده شود، علم انسان گفته شود. پس روايت منافاتى با معناى اوّل معرفت هم ندارد. ولى اگر كسى اصرار داشت كه معرفت و علم در اينجا فعل انسان است، مىگوييم: با توجه به روايات ياد شده، ناگزير بايد به معناى تصديق و ايمان گرفته شود.
خلاصه اينكه رواياتى كه در نگاه اولى مخالف با مدّعاى اين گفتار (فعل خدا بودن معرفت) به نظر مىآمد، با ديد نهايى و دقّت نظر معلوم شد كه هيچ تعارض و تخالفى با آنها ندارند، بلكه در حقيقت بر معناى ديگرى از معرفت دلالت دارند كه عين عمل و يا همراه عمل است. اين امرى متعارف در عرف تفاهم و تخاطب است. و در اجتماع انسانى، كسى را كه براساس معرفت و آگاهى خويش عمل نكند، جاهل و بى معرفت خوانند. روايات مورد بحث نيز به اين نكته اشاره كرده و معرفت را بر پايهى عمل نهادهاند. يعنى خواستهاند بگويند معرفت در حقيقت همان عمل است و اگر عمل نباشد، معرفتى در كار نيست.
6ـ حل تعارض ظاهرى دو گروه روايت و وجه جمع آنها
ممكن است گفته شود: اين روايات به روشنى دلالت دارد بر اينكه معرفت، فعل انسان است.
گوييم: البته اين تصوّر براى كسى پيش مىآيد كه اين روايات را تنها مورد توجه قرار مىدهد. امّا بايد در كنار اينها به روايات ديگر نيز توجه كند، مانند : رواياتى كه به صراحت، معرفت را فعل خدا مىشمارد، روايات معرفة الله بالله، روايات فطرى بودن معرفت خدا كه بعداً ذكر خواهد شد و نيز روايات عجز قواى ادراكى بشر از معرفت خداوند سبحان. در اين صورت، به نظر نمىرسد اين ظهور براى او روشن و بدون هيچ گونه ترديد و شبهه بوده باشد. و چنين شخصى چارهاى ندارد جز اينكه يكى از دو امر را انجام دهد: يا از صراحت روايات ديگر، رفع يد كند يا از ظهور اين روايات دست بردارد.
شقّ اوّل قطعآ صحيح نيست، زيرا معرفت مراتبى دارد كه همه اين مراتب، فعل خداوند سبحان است. ولى فقط معرفت ابتدايى است كه از ناحيه خداوند سبحان بدون هيچگونه حركتى از سوى بندهاش به او تفضّل مىشود. به جز آن، معرفتهاى بعدى همه مشروط به اذعان و تسليم و ايمان بنده است. پس اگر بندهاى تسليم شد، خداوند متعال او را مشمول هدايت ثانوى و معرفت دوم خويش قرار مىدهد. در اين صورت مىتوان گفت كه تسليم و تصديق و ايمان بنده،
طريقى براى معرفت بعدى است. از اين رو، در روايات، از اين تسليم و تصديق و ايمانـ كه يكى از مصاديق روشن عبادت خداوند سبحان استـ به معرفت تعبير شده است. شاهد اين امر در روايات وجود دارد.
در كتاب فقه الرّضا آمده است :
أَرْوِي أَنَّ الْمَعْرِفَةَ التَّصْدِيقُ وَ التَّسْلِيمُ وَ الإخْلاًصُ فِي السِّرِّ وَ الْعَلانِيَة. وَ أَرْوِي أَنَّ حَقَّ الْمَعْرِفَةِ أَنْ يُطِيعَ وَ لا يعْصِيَ وَ يَشْكُرَ وَ لا يَكْفُرَ.[67]
روايت مىكنم كه معرفت، تصديق و تسليم و اخلاص در نهان و آشكار است. و روايت مىكنم كه حق معرفت آن است كه اطاعت كند، نه نافرمانى و شكر گزارد، نه كفران.
در اينجا تصريح شده است كه معرفت همان تصديق و تسليم و اخلاص است. با اين روايت روشن مىشود كه معرفت به معناى ديگرى غير از فعل الله بودن، در روايات اهل بيت :بهكار رفته است.
همچنين در تفسير آيه (وَ لِتُكَبِّرُوا اللّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)[68] وارد
شده است كه فرمود :
«الشُّكْرُ الْمَعْرِفَة.»
و در آيه (وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ)[69] وارد شده است :
«الْكُفْرُ هَاهُنَا: الْخِلافُ، وَ الشُّكْرُ: الْوَلايَةُ وَ الْمَعْرِفَةُ.»[70]
در اين حديث، شكرـ كه فعل بندگان استـ به معرفت تفسير شده است. اضافه بر اينها به نظر مىرسد روايتى كه در عمل و معرفت از امام صادق علیه السلام نقل شده است، در حلّ اين مطلب راهگشا باشد. حضرتش مىفرمايد :
«لا يَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلاً إِلا بِمَعْرِفَةٍ وَ لا مَعْرِفَةَ إِلّا بِعَمَلٍ. فَمَنْ عَرَفَ، دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ. وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ، فَلا مَعْرِفَةَ لَهُ. أَلا إِنَّ الإيمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ.»[71]
«خداوند، هيچ عملى را بدون معرفت نمىپذيرد و هميشه معرفت با عمل همراه است. كسى كه عمل مىكند، معرفت او را به عمل رهنمون مىشود. و آنكه عمل نمىكند، معرفتى براى او نيست. آگاه باشيد كه بعضى از ايمان، از بعض ديگر است.»
در اين حديث شريف، معرفتى كه عمل به دنبال نداشته باشد، معرفت به حساب نيامده است. اين حديث نيز معرفت را امرى مىداند كه هيچگاه از عمل جدا نمىشود و اگر عمل در كار نباشد، معرفتى هم در كار نيست. معرفتى ابتدايى كه از ناحيهى خداوند سبحان و به فعل خداى تعالى براى انسان عطا مىشود، چنين خصوصيّتى را ندارد كه حتماً عمل به دنبال داشته باشد، بلكه خداوند سبحان مىفرمايد: (إِنّا هَدَيْناهُ آلسَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً). آيه شريفه به روشنى دلالت دارد كه هدايت بر همگانـ اعمِّ از كفّار و مؤمنانـ از ناحيهى خداى سبحان به انجام رسيده است. در اين ميان، بندگان اختيار دارند كه به راه راست روند يا از راه خدا دورى گزينند.
پس روشن شد كه معرفت، در رواياتى كه به عنوان فعل بشر اطلاق شده است، يا به معناى تصديق و تسليم و ايمان است، يا به معناى معرفتى كه هميشه همراه باعمل است.ازاين باب به آن معرفت مىتوان عبادت وشكرهم اطلاقكرد.
در روايات ديگرى نيز معرفت به معناى تصديق و ايمان و تسليم به كار رفته است. پس مىتوان در اين روايات، معرفت را به معناى تصديق و تسليم گرفت. براى نمونه تعدادى از اين روايات نقل مىشود:
ابوحمزه مىگويد: امام باقر علیه السلام فرمود :
«إِنَّمَا يَعْبُدُ اللَّهَ مَنْ يَعْرِفُ اللَّهَ. فَأَمَّا مَنْ لا يَعْرِفُ اللَّهَ، فَإِنَّمَا يَعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلالا. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ! فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟ قَالَ: تَصْدِيقُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَصْدِيقُ رَسُولِهِ 6وَ مُوَالاةُ عَلِيٍّ 7وَ الإئْتَِمامُ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى :وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ. هَكَذَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.»[72]
«تنها كسى خدا را عبادت مىكند كه او را شناخته باشد. امّا كسى كه خدا را
نشناخته باشد، خدا را اينگونهـ از سر گمراهيـ عبادت مىكند. ]يعنى چون مخالفان[
پرسيدم: معرفت خدا به چه معناست؟
فرمود: تصديق خداى عزّوجلّ و تصديق رسولش صل الله علیه و آله و پذيرش ولايت على علیه السلام و اقتدا به ائمه هدى :و برائت از دشمنانشان به خداوند عزيز. معرفت خداى عزّوجلّ به همين صورت است.
در اين حديث شريف، تصديق الوهيت خدا، رسالت رسول خاتم صل الله علیه و آله، ولايت على علیه السلام و اقتدا به ائمه هدى :معرفت خدا به حساب آمده است. بديهى است كه اين معرفت، فعل بندگان است نه فعل خداوند سبحان. پس معلوم مىشود وقتى معرفت مورد تكليف قرار مىگيرد و به عنوان بهترين و برترين فريضه به شمار مىآيد، منظور تصديق و ايمان و پذيرش است، نه به معناى حقيقى آن كه عبارت از علم و آگاهى و وجدان است.
امام صادق علیه السلام مىفرمايد :
«الإمَامُ عَلَمٌ فيما بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ. فَمَنْ عَرَفَهُ كَانَ مُوْمِناً وَ مَنْ أَنْكَرَهُ كَانَ كَافِراً.»[73]
«امام، رايتى است ميان خداى عزيز و آفريدگانش. كسى كه امام را بشناسد، مؤمن است و آنكه او را انكار كند، كافر است.»
در اين حديث، معرفت در مقابل انكار به كار رفته است. اين تركيب دلالت دارد كه مراد از معرفت، شناخت و آگاهى نيست، بلكه ايمان و تصديق است.
آن امام همام در روايت ديگرى نيز از اين تركيب استفاده مىكند. حضرتش در بيان لشكريان عقل و جهل، معرفت را در مقابل انكار قرار داده و مىفرمايد:
«الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا الانْكَار.»[74]
در حديثى ديگر آمده است:
«لا يُعْذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِنَا. مَنْ عَرَفَنَا كَانَ مُوْمِناً وَ مَنْ أَنْكَرَنَا كَانَ كَافِراً. وَ مَنْ
لَمْ يَعْرِفْنَا وَ لَمْ يُنْكِرْنَا، كَانَ ضَالاّ.»[75]
«مردم در جهل به ما معذور نيستند. كسى كه ما را بشناسد، مؤمن است و آنكه ما را انكار كند، كافر است. و آنكه ما را نمىشناسد و انكار هم نمىكند، گم است.»
بديهى است كه انكار، متوقّف بر معرفت به معناى شناخت است. انسان نمىتواند چيزى را انكار كند كه نمىشناسد. بنابراين انكار نمىتواند مقابل معرفت به معناى شناخت باشد. ناگزير، در اين حديث نيز مانند احاديث ديگر، مراد از معرفت و تصديق، ايمان بعد از شناخت است.[76]
منابع
1ـ قرآن كريم
2ـ نهجالبلاغه
3ـ برقى، محمّدبنخالد، المحاسن، تحقيق سيّد مهدى رجائى، المجمع العالمى اهل البيت :. قم 1416 ه ق.
4ـ جزائرى، سيّد نعمتالله، نورالبراهين، تحقيق سيّد مهدى رجائى، مؤسسة النشر الإسلامى 1417 ه ق.
5ـ حرّانى، حسنبنعلى، تحفالعقول، تحقيق علىاكبر غفارى، جامعهى مدرّسين قم 1404 ه ق.
6ـ حلبى (تولّايى)، شيخ محمود، مناصب النّبى (تقريرات مباحث مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى)، مخطوط.
7ـ حميرى، ابوالعبّاس، عبدالله، قُرب الإسناد، مؤسّسة آلالبيت :لإحياء التراث. قم 1413 ه ق.
8ـ خزاز قمى، علىّبنمحمّد، كفايةالأثر، تحقيق عبدالطيف حسينى كوه كمرى، انتشارات بيدار 1401 ه ق ـ قم.
9ـ خوئى، ميرزا حبيبالله، منهاج البراعه، تحقيق حسن حسنزاده آملى، ناشر مكتبة الإسلامى طهران 1396 ه ق.
10ـ سليمبنقيس هلالى، كتاب سُلَيم، تحقيق محمّد باقر انصارى زنجانى، نشر الهادى، قم 1415 ه ق.
11ـ شُبَّر، سيّد عبدالله، نُخبةُ الشّرحين، انتشارات محبّين، قم 1425 ه ق.
12ـ صدوق، محمّدبنعلى، التوحيد، تحقيق سيّد مهدى حسينى طهرانى، جامعهى مدرّسينـ قم.
13ـ صدوق، محمّدبنعلى، عيون الأخبار، تحقيق سيّد مهدى لاجوردى، رضا مشهدى، قم 1363، ه ش.
14ـ صدوق، محمّدبنعلى، معانى الأخبار تحقيق على اكبر غفارى، جامعهى مدرّسين قم. 1361 ه ش.
15ـ صدوق، محمّدبنعلى، كمالالدّين تصحيح على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق 1390 ه ق ـ قم.
16ـ صدوق، محمّدبنعلى، الخصال، تحقيق على اكبر غفارى، جامعهى مدرّسين، 1409 ه ق ـ قم.
17ـ طبرسى، احمدبنعلى، الإحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادرى، محمّد هادى به، انتشارات اسوه، 1422 ه ق.
18ـ طوسى، محمّدبنحسن، الأمالى، تحقيق على اكبر غفارى، بهراد جعفرى، دارالكتب الإسلامية، 1380 ه ق. الإسلامى 1409 ه ق.
19ـ طوسى، محمّدبنحسن، التّبيان فى تفسير القرآن، تحقيق احمد حبيب قصيرى العامِلى، مكتب الاعلام.
20ـ فقه الرّضا، تحقيق مؤسّسة آل البيت. 1406 ه ق ـ قم.
21ـ قاضى سعيد، محمّدبنمحمّد، شرح توحيد صدوق، تحقيق نجف قلى حبيبى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران.
22ـ كلينى، محمّدبنيعقوب، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، دارالكتب، تهران.
23ـ مازندرانى، ملّا صالح، شرح اصول كافى، تحقيق على اكبر غفارى، مكتبة الاسلاميه، تهران.
24ـ مجلسى، محمّدباقر، بحارالأنوار، دارالكتب، تهران.
25ـ مفيد، محمّدبنمحمّد، الامالى، تحقيق على اكبر غفارى، حسين استادولى، مؤسّسة نشر اسلامى. قم (جامعهى مدرّسين).
26ـ نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، مؤسّسهى آل البيت :، 1407 ه ق.
[1] . بنگريد به: سلسله مقالات مرورى بر احاديث معرفت خدا، در فصلنامهى سفينه شماره 7 تا10.
[2] . بررسى آراى عالمان در اين زمينه به گفتارى ديگر موكول مىشود.
[3] . الليل / 12.
[4] . قصص / 56.
[5] . البقره / 273.
[6] . النور / 40.
[7] . جايگاه بيان تفصيلى اين مطلب، بحث معرفت فطرى است.
[8] . بقره / 286.
[9] . انعام / 152.
[10] . طلاق / 7.
[11] . كافى 1 / 163؛ توحيد / 414؛ المحاسن 1 / 276؛ بحار الانوار 5 / 302.
[12] . المحاسن 1 / 198؛ بحار الانوار 5 / 222.
[13] . كافى 1 / 85.
[14] . المحاسن 1 / 236.
[15] . التوحيد / 35؛ عيون اخبار الرضا 71 / 151؛ أمالى مفيد / 254؛ الاحتجاج 2 / 361.
[16] . التوحيد / 226؛ بحارالأنوار 5 / 30.
[17] . انسان / 3.
[18] . كتاب سليم 2 / 610ـ 611 ح 7.
[19] . همان / 615ـ 616؛ ر.ك: كافى 2 / 414ـ 415.
[20] . توحيد صدوق / 416.
[21] . كافى 1 / 164 ؛ توحيد / 411؛ خصال 1 / 325؛ بحارالأنوار 5 / 221.
[22] . كافى 1 / 163؛ توحيد صدوق / 410؛ المحاسن 1 / 198؛ بحارالأنوار 5 / 222.
[23] . منظور، امام موسىبنجعفر 8است. (پاورقى بحارالأنوار 5 / 223).
[24] . المحاسن 1 / 281؛ بحارالأنوار 5 / 301.
[25] . قرب الاسناد / 151؛ بحارالأنوار 5 / 221.
[26] . المحاسن 1 / 200؛ بحارالأنوار 5 / 222.
[27] . بحارالأنوار 5 / 199؛ قرب الاسناد/ 156.
[28] . منظور از رتبه و درجه داشتن معرفت خداوند سبحان و مترتّب بودن معرفت دوم بر معرفتاوّل، همان است كه در آيهى شريفه از آن به افزايش ازدياد معرفت ياد شده است (الّذين اهتدوا زادهمهدى)، آنان كه هدايت الاهى را پذيرفتند، خداى تعالى بر هدايتشان مىافزايد، امّا اين افزايش هدايتچگونه است؟ از آن شدّت و ضعف، كمال و نقص، ظهور و ابهام يا ظهور و اظهريت و امثال اينهاست؟ بهنظر نمىرسد مراد از افزايش معرفت كه فعل خداوند است، يكى از امور يادشده باشد چون امور يادشدهمعمولا در ارتباط با معرفتهاى ابزارى و احاطى است و معرفت خداوند سبحان به هيچوجه سنخيتى بامعرفتهاى مزبور ندارد و چون فعل خداوند است كيف و طور هم ندارد.
[29] . انسان / 3.
[30] . تغابن / 11.
[31] . عنكبوت / 69.
[32] . مريم / 76.
[33] . محمد 6 / 76.
[34] . ابراهيم / 7.
[35] . بقره / 152.
[36] . عيون اخبار الرّضا 72 / 107.
[37] . كافى 1 / 164.
[38] . نهج البلاغه، خطبه 1.
[39] . شرح نهجالبلاغة 1 / 319.
[40] . نخبةالشرحين 1 / 29.
[41] . كافى 1 / 140.
[42] . توحيد صدوق / 57.
[43] . توحيد صدوق / 40.
[44] . شرح توحيد صدوق 1 / 179.
[45] . نورالبراهين 1 / 97.
[46] . بنگريد: سلسله مقالات «مرورى بر احاديث معرفت خدا» در فصلنامهى سفينه، شماره 7 تا10.
[47] . ر.ك: بحارالأنوار 4 / 253.
[48] . تقريرات، مناصب النبى / 24.
[49] . توحيد صدوق / 34؛ عيون اخبار الرّضا 71 / 150.
[50] . امالى طوسى/ 774 مجلس 19.
[51] .ابراهيم / 10.
[52] . التبيان 9 / 200.
[53] . المائده / 101.
[54] . التبيان 4 / 33.
[55] . تقريرات، مناصب النبى / 24.
[56] . كفايةالاثر / 258؛ بحارالأنوار 4 / 55.
[57] . امالى طوسى / 682 ح 1458؛ بحارالأنوار 3 / 8.
[58] . تقريرات، مناصب النبى / 60.
[59] . كافى 8 / 247.
[60] . كافى 2 / 130 و 317.
[61] . مستدرك الوسائل 3 / 43؛ بحارالأنوار 80 / 20.
[62] . مستدرك الوسائل 12 / 400.
[63] . تحفالعقول / 282؛ بحارالأنوار 75 / 141.
[64] . كافى 1 / 185 .
[65] . شرح اصول كافى 5 / 181.
[66] . كافى 1 / 50؛ معانىالأخبار / 394؛ الخصال 1 / 239؛ المحاسن 1 / 365.
[67] . فقه الرّضا / 65؛ بحارالأنوار 3 / 14.
[68] . بقره / 185.
[69] . زمر / 7.
[70] . المحاسن 1 / 246.
[71] . كافى 1 / 44؛ المحاسن 1 / 315؛ تحف العقول / 294.
[72] . كافى 1 / 180.
[73] . كمال الدين 2 / 412؛ بحارالأنوار 23 / 88.
[74] . كافى 1 / 22.
[75] . كافى 1 / 187؛ بحارالأنوار 32 / 325.
[76] . نويسنده، در گفتارى ديگر، ديدگاههاى جمعى از بزرگترين دانشمندان شيعه (از قرن سوم تاپانزدهم) را در همين موضوع نقل و نقد و بررسى مىكند. اين گفتار، در آينده منتشر خواهد شد، انشاءالله.
